سوال های مرتبط

فاطمه فاطمه قصد بارداری
این روزا رو هیچ وقت یادم نمیره ...

هیچ وقت برای زایمان آمادگی نداشتم اونروزا .. فقط شب به فکر ناهار فردا بودم تنعا دغدغم همین بود که فردا چی بپزم و بعدش شوهرم که رفت سرکار برم خونه مامانم ...آخه هنوز ۳۷هفتع بودم و دوروز قبلش رفته بودم پیش دکترم گفته بود یک سانتی هنوز چیزی نیست و جا داری تا به دنیا اومدنش ...
خوابیدم و صبح با خیس شدن از خواب پریدم و با همون موهای خراب و لباسای معمولی رفتم بیمارستان .. فهمیدم کیسه آبم پاره شده رفتم بیمارستان و دکترمو دیدم گف عزیزم طبیعی هستی من میرم نیم ساعت قبل از اینکه به دنیا بیاد میام پیشت تا ده سانت نشدی من نیستم .. با کلی استرس رفتم و پذیرش شدم .. رفتم مامانای ک طبیعی زایمان میکردن جیغ میکشیدن وحشتناکککک. خیلی ترسیده بودم و منم کم کم دردام شروع شده بود و تا سه سانت رفتم تا اینکه نوار قلب گرفتن و گفتن سزارین اورژانسی هستی رفتم اتاق عمل ترسیده بودم و ی حس عجیبی داشتم .. اشکام میریخت ... بچم به دنیا اومد و از بیمارستان ک مرخص شدم گفتع بودن باید پیش متخصص ببری بچع رو .. بردم تا اینکه فهمیدم زردی زیاد داره .. واسه زردی آیهان ده میلیون خرج کردیم .. تا چهل روزگی زیر دستگاه بود و من با شکم پاره و بخیه شده نگران بچم بودم ... شیرخودمو بهش میدادم بچم با وزن سه کیلو به دنیا اومد و بیست روزه شده بود بردیمش ۳۱۰۰بود و دکتر گفت باید فقط شیرخشک بدی .. من مونده بودم برای زردی زیادش غصه بخورم یا اینکه وزن کم کرده و توی بیست روز صد گرم بیشتر شده غصه بخورم ... خلاصه روزای سختی بود برام خیلی غصه خوردم .. همش گذشت همش ... اما خیلی غصه میخوردم...🥺
مامان دلوین خانوم مامان دلوین خانوم ۷ ماهگی
دختر ۸۰۰ گرمی من 🥺 معجزه زندگیم 🤍💚 امروز نشستم از روز زایمان همه اتفاقات مرور کردم روزایی که بیمارستان بودم اوایل خیلی سخت بود شهر غریب تک تنها اونم وقتی تازه زایمان کردی با اینکه اکثر روزای هفته مامانم میومد پیشم ولی سخت بود از خونم دور بشم الان که یادم میفته دوماه بیمارستان بودم اصلا باورم نمیشه اون روزا گذشت ، برا گرم به گرمش استرس و اشک ریختم واسه هر حرکتی ذوق میکردم یادمه بعد ۴۸ روز مرخص شد اونقدر خوشحال بودم که نگم نگو وقتی بیام خونه سخت‌ترین روزام خواهد بود بچه ای که مکیدن بلد نبود از خواب بیدار نمیشد نمی‌تونست شیر رو قورت بده به سختی شیرش میدادم اونموقع ۱۷۰۰ بود. یادمه وقتی بچم خفه شد و قطره پرید گلوش سیاه سیاه بود نفسش رفت خدا دوباره بهن بخشید تو راه بیمارستان بزور نفس کشید رسیدیم بیمارستان چند ساعت بعد احیا کردن ، بچم داشت جلو چشام پر پر میشد سالن هارو میدوییم همش حضرت ابوالفضل صدا میزدم کمک میخواستم کل خانوادم داشتن گریه میکردن هیچ جوره نمی‌تونستم با شرایط کنار بیام با هزار دردسر اعزام کردیم شهر دیگه
چه خوب که اونروزا گذشت. دختر جنگجوی من داره وارد هفت ماه میشه روز به روز شیطون میشه ولی من هیچ وقت اون خاطرات و اتفاقات یادم نمیره. یادم نمیره که اول خدا و بعد حضرت ابوالفضل بچمو برام بخشید
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۵ ماهگی
من موندم بیمارستان و بچم رفت بیمارستان دیگه شاید باورتون نشه ساعت ۴ صب بود رگ دستم خراب شد اومدن رگمو عوض کنن گریه میکردم داد میزدم این برا من درد داره بمیرم درد بچم که یه روزه ازش رگ گرفتن صبش مرخص شدم هرکار کردن نیومدم خونه رفتم بالا سر بچم دیدم مادر مورده رگش خراب شده و دقیق همون ساعت که من بی تابی میکردم رگش رو عوض کردن تو اون بیمارستان خراب شده خصوصی جز این که حالشو بدتر کرده بودن کاری براش نکرده بودن خواست خدا بود که من بی اجازه شوهرم گفتم بچمو انتقال بدن وقتی برده بودنش بیمارستان دولتی از عفت اکسیژن گزار رفته بود تو فاز زجر تنفسی یعنی ار دی اس و روند درمانش خیلی طولانی تر شده بود ولی خب نمیزاشتن پیش بچم بمونم فرستادنم خونه اومدم خونه ولی بدون بچه نمیدونید چه زجری داره ها از شوهر خواستم گوسفند جلوم قربونی نکنن و حتی برام کادو یا غذا درست نکنن چون سختم بود خیلی زیاد ۴ روز نزاشتن به بچم شیر بدم یا برم بالا سرش این ۴۰ روز واسه منه مادر ۴۰ روز گذشت
مامان Avina مامان Avina ۷ ماهگی
من اوایل بارداریم همیشه مراقب بودم که بهترین مادر برای بچم باشم
به تغذیه ام شدید می‌رسیدم تمام سعی مو میکردم روحیم خوب باشه که یه وقت تاثیر بد روی بچم نزارم کلی درمورد زایمان تغذیه دوزه بارداری مطالعه میکردم که بهترین روش برای بچم باشه
از اول بارداری بخاطر فواید زایمان طبیعی بهش فکر میکردم و خودم رو از لحاظ روحی و جسمی آماده کرده بودم با اینگه به شدت میترسیدم اما شوهرم اجازه نداد این نوع زایمان داشته باشم بخاطر بچه معلول در خانواده و فامیل داشتن گفت یه درصد هم نمی‌خوام بچم مشکل دار به وجود بیاد اگه اتفاقی افتاد مقصر شمایی!!!!!!
با تمام ترس و نارضايتي سزارین شدم و بعدم افسردگی شدید و مصرف دارو نتونستم به بچم شبر خودم بدم و بد زایمان نمیتونستم به بچم نزدیک بشم چون میگفتم این بچه نباید اینجوری بدنيا میومد و من مادر خوبی نيستم و در حقش کوتاهی کردم محروم شد از شیر مادر از رسیدگی از محبت مادری از اینکه نتونستم طبق خواسته خودم اونو طبیعی به این دنیا بیارم
و اینا هیچ موقع برنمیگرده و جبران نمیشه💔