دختر ۸۰۰ گرمی من 🥺 معجزه زندگیم 🤍💚 امروز نشستم از روز زایمان همه اتفاقات مرور کردم روزایی که بیمارستان بودم اوایل خیلی سخت بود شهر غریب تک تنها اونم وقتی تازه زایمان کردی با اینکه اکثر روزای هفته مامانم میومد پیشم ولی سخت بود از خونم دور بشم الان که یادم میفته دوماه بیمارستان بودم اصلا باورم نمیشه اون روزا گذشت ، برا گرم به گرمش استرس و اشک ریختم واسه هر حرکتی ذوق میکردم یادمه بعد ۴۸ روز مرخص شد اونقدر خوشحال بودم که نگم نگو وقتی بیام خونه سخت‌ترین روزام خواهد بود بچه ای که مکیدن بلد نبود از خواب بیدار نمیشد نمی‌تونست شیر رو قورت بده به سختی شیرش میدادم اونموقع ۱۷۰۰ بود. یادمه وقتی بچم خفه شد و قطره پرید گلوش سیاه سیاه بود نفسش رفت خدا دوباره بهن بخشید تو راه بیمارستان بزور نفس کشید رسیدیم بیمارستان چند ساعت بعد احیا کردن ، بچم داشت جلو چشام پر پر میشد سالن هارو میدوییم همش حضرت ابوالفضل صدا میزدم کمک میخواستم کل خانوادم داشتن گریه میکردن هیچ جوره نمی‌تونستم با شرایط کنار بیام با هزار دردسر اعزام کردیم شهر دیگه
چه خوب که اونروزا گذشت. دختر جنگجوی من داره وارد هفت ماه میشه روز به روز شیطون میشه ولی من هیچ وقت اون خاطرات و اتفاقات یادم نمیره. یادم نمیره که اول خدا و بعد حضرت ابوالفضل بچمو برام بخشید

تصویر
۴۷ پاسخ

عکستو دیدم یاد پسر خودم افتادم که کی ام سیش میکردم تو بیمارستان
خیلی سخته خیلی تا یادم میفته بغضی میشم🥺

الهی عزیزم خدا نگهدارش باشه
چرا اینقدر زود به دنیا اومد

اجی این عکس مال چند روزگی دلوینه ؟بعداز اینکه اوردیش خونه بجز شیر چی بهش دادی چه چیزی دکتر تجویز کرد . روغن mct oil براش گرفتی . الان بهش غذا میدی ؟ اگه اره چی بهش میدی

الهی فداتشم ❤️خیلی خوب درکت میکنم عزیزم انشالله خدا همیشه پناهش باشه تنش همشه سالم باشه. برا من و نی نی منم دعا کن
مامان دلوین دخترت الان چند کیلو ؟میشه از الانش عکس بزاری

خداحفظش کنه

ویییی خدایا یاد دربدری ها خودم افتادم 🥺
منم بچم 870گرم بود مردم و زنده شدم تا. بزرگش کردم الان سه سالشه ولی اندازه سی سال منو پیر کرده بخدا
ولی فدا سرش مهم سلامتی الانشه ♥

انشالله زیرسایه الله زیرسایه چهارقل بزرگ بشه خداحفظش کنه
خداروهزاران هزارمرتبه شکرررررررر
الهی که زیرسایه پدرومادرش ۱۲۰ساله بشه
وخداوندحافظه همه بچه ها باشه

تصویر

اخخخ
یاد خودم افتادمم
منم زایمان زودرس داشتم
دخترم با وزن ۱۷۰۰به دنیا اومد در ۳۳ هفته
ولی شما دیگه چه تحمل و صبری کردی
افرین
خدا قوت

تمام تنم مور مور شد🥹
خدا برای هم نگهتون داره عزیزم
ابوالفضل یار دو تاتون

خداشکر همیشه صحیح سالم باشه ب حق ابوالفضل ننه کوچولو بوده خداشکر ک نا امید نشدی و مامان قوی بودی 😭😭پیامت خوندم بدنم لرزید من ک واسه زردی پسرم دو شب بودم بیمارستان کم آوردم

عزیزم خدا حفظش کنه😍

ای دختر اشکم در اومد 😭😭😭انشالله همیشه صحیح و سالم در کنار هم باشید

باخوندن پیامت یاده خودم افتادم ولی باکلی فرق
دخترمن فقط زردی داشت و زیر دستگاه توخونه بود ومن هی اشک میریختم و دلم خون بود براش
بادیدن پیامت فهمیدم توخیییییییلی قوی بودی خییییلی
خدا برات حفظش کنه سایت همیشه بالاسره خوشگل خانم باشه همیشه😍😘

الهییی از الان به بعد فقط خوشی و خوشحالی براتون رقم بخوره مامان و دختر قوی❤️❤️

عزیزم خداوحفظش کنه گریه ام گرفت
خدا همه نی نی هارو واسه پدر و مادرا حفظ کنه🤲

ای خدا بغضی شدم

خدابرات نگه داره
با خوندن پیامت اشکم دراومد دقیقا برادرمنم مثل دختر شما بوده الان ماشالله 15 سالشه اسمش گذاشتن ابولفضل 🥲

ای جونم خداحفظش کنه عزیزمم زیرسایه حضرت ابوالفضل بزرگ بشه الهی

همیشه با خودم میگم هر چند باباها هم خیلی زحمت میکشن، اما زحمت اصلی بچه با مادره که خدا بهشتو بهش بخشیده.
اما با خوندن این متن دارم فک میکنم نامردیه جای من و شما یکی باشه.برا شما خدا باید بهشت vip بده.😁
خدا فرشته ی زندگیتو برات حفظ کنه

همیشه با خودم میگم هر چند باباها هم خیلی زحمت میکشن، اما زحمت اصلی بچه با مادره که خدا بهشتو بهش بخشیده.
اما با خوندن این متن دارم فک میکنم نامردیه جای من و شما یکی باشه.برا شما خدا باید بهشت vip بده.😁
خدا فرشته ی زندگیتو برات حفظ کنه

خدا برات حفظش کنه عزیزم♥️♥️

ااخ چقدر سخت چ روزایی رو گذروندید🥺
ایشالا همیشه تنش سالم باشه

الهی جانم خداحفظش کنه🥹

عزیزم چطور شد که زود زایمان کردی؟
زایمان زودرس بود؟؟

عزیزمممم💖✨️
خدانگهدارش باشه
گلم ۸۰۰ گرم به دنیا اومد الان که ۶ ماهشه چند کیلو شده ؟؟
گل دخترت یه ماه از دختر من بزرگ تره 🌷💖

آخ الهی بمیرم برات
خداروشکر که اون روزا رو دوتایی پشت سرگذاشتین و الان پیش همین و حالتون خوبه

الهی دورش بگردم مظلوم خانم.خداحفظش کنه انشالله عروسیش.🥰🧿🌱

دم جفتتون گرم

خدا نگهدار خودت و دخترت باشه عزیزم

اى جانم خدا حفظش كنه

ای جانم خدا برای همدیگه حفظتون کنه

خدایا خودت معجزه کن ینی دقیقا همین حرفای شما خود خود معجزس

الهی که همیشه سلامت باشه و سایت بالا سرش باشه عزیزم ،خدا خیلی تورو قوی آفریده که تونستی از پسش بر بیای❤️❤️❤️

منی ک گریه کردم برات
خدا حفظش کنه واست

خداحافظش کنه عزیزم

فقط خدا می‌دونه که ما مامانا چقد قوی ایم وبرای بچه هامون از خودگذشتگی می‌کنیم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭

آفرین به هر دوی شما مادر و دختر قوی باید به خودتون افتخار کنی عزیزم ایشاالله خوب وزن بگیره اون روزها رو فراموش کنی
الان وزنش چنده؟

زایمان زودرس داشتی

چرا من گریه ام گرفت 😭😭😭

عزیزممممم❤️❤️
من واقعا تحسینت میکنم توهم در کنار دخترت قوی بودی تو این ۷ ماه
در واقع تو بودی که باعث قوی بودن این دخترکوچولوت بودی عزیزم💋❤️
خدا هردوتاتون رو حفظ کنه

عزیزم:((((
درک می‌کنم منم نزدیک بود دخترمو از دست بدم و یه ماهی گیر بیمارستان بودم. خوشحالم که دلوین خانوم حالش خوبه الان❣️
بچه منم حالا یک وروجکی شده که بیا و ببین🥲

بااینکه هنوز نه دیدمت نه شناختی ازت دارم تاپیکت هم الان دیدم ولی بغضی شدم🥺 خداحفظش کنه برات 🐣❤️

وای عزیزم تا خدا نخاد هیچیش نمیشه واقعا جنگید برا زندگی
حالا واقعا ۸۰۰ گرم بدنیا اومد؟!
عکس الانشم بزار😍

الهی شکر خدارو شکر خدارو هزاران مرتبه شکر 🙏😭

وای عزیززم با خوندن پیامت یه حالی شدم چقدرسختی کشیدی گلم
خدایاشکرت که دردونت کنارته و سالم و سرحال
الحمدالله که خوبه دخترنازت

ای خدا جااان، خدا حفظش کنه الهی

عزیزمم خداحفظش کنه

سوال های مرتبط

مامان هاکان 👼💙 مامان هاکان 👼💙 ۱ سالگی
😔نمیدونم چرا ولی هیشوقت خاطرات بد زایمانم از یادم نمیره کل حاملگی خونه مامانم استراحت مطلق بودم یه نفر از خانواده همسرم نیومدن بگن خوبی بدی .. به کنار بعد زایمان که از بیمارستان مرخص شدیم رفتم خونه مامانم خانوادش گوششو پر کردن و دعوا راه انداختن اومدن بچه رو ببرن بمنم گفتن میایی بیا نمیایی خود دانی منم کسیو که ۹ ماه تو وجودم بودو نمیتونستم ول کنم منم باهاشون اومدممم .. خلاصه با مامانم اینا دعوا کردن و منو اوردن خونه خودم که تازه خونه رو چیده بودم و هیچی نبود مامانمم نزاشتن بیاد پیشم بمونه . خلاصه من اومدم شیر نداشتم اصلا بچمم تا صبح گریه میکرد یزیدا براش شیر خشک نمیدادن که بچه شیر خشکی میشه بچم سه روز گرسنه موند فقط با اب .😭 انقد بی حال بود دیگه گریه هم نمیکرد بردیم دکتر . البته یه دکتر بی سواد . استامیفون داد هر دو ساعت پنج قطره . مادر شوهرمم قطره چکونو پر میکرد میریخت دهن بچم میگفت بزا زود تبش بیاد پایین 😭😭😭😭 بیچاره بچم دیگه یه ذره هم گریه نمیکرد خدا به دادش برسه خاله شوهرم اومد تب سنج اورد دیدیم تب بچه ۳۸.۵ درجا گفت ببریم بیمارستان بردیمش ازمایش گرفتن به زور رگش پیدا میشد بچمو سوراخ کردن دستشو زردیش ۱۵ بود پسرم بستری شد دکتر اومد داد زد گفت به بچه انقد شیر ندادین و استا دادین بدنش کم اب شده خونش لخته زده 😔😔😭😭😭😭خدایا میگفتن اگه دیر میاوردین بچه تلف میشد خدایااا به بزرگیت قسم هیچ مادریو با بچش امتحان نکنه . من با سانسور نوشتم .. من عاشق شوهرم بودم . هستم ولی رفتارایی که با من کرد هیشوقت یادم نمیره تا اخر عمرم بخاطر اون دردایی که کشیدم اون استرسایی که چن روز کشیدم یادم نمیره خدایا مرسی که پسرمو بهم برگردوندی
مامان زردآلو مامان زردآلو ۱۲ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت سیزده:
بعد سه روز که اومدم خونه چون فاطمه از هر طرفی که فکر کنید اول بود همه فامیل اومدن دیدنی😅چشمتون روز بد نبینه بچم شده بود زردچوبه از طرفی مامانم درگیر مهمونا بود و نمیتونست تو شیر دادن بهم کمک کنه از طرفی من یه دنیا درد داشتم از طرف دیگه کل فامیل منتظر این نتیجه کوچولو بودن و هیچ کس نمیگفت بابا این زن تازه زاییده نیاز به ارامش داره اقا تازه فرداش بابام همه رو دعوت کرد خونه (من تا چهل روز خونه مامانم اینا بودم) و یه ناهار مفصل به کل فامیل داد از بس ذوق این نوه رو داشت وای دیگه عصر اون روز من حسابی اشک ریختم از یه طرف حالم افتضاح بد بود از طرفی فاطمه شیر نمیخورد و زردیش اومده بود رو دوازده خیلی بهم بد گذشت کاش یکم مراعات میکردن خلاصه فاطمه تا دوماه زردی داشت و اخرشم با شیر خشک خوب شد و همین باعث شد سینه رو پس بزنه و بشه بزرگترین حسرت من
در رابطه با بیمارستان مجیبیان.بخوام بگم من خیلی تجربه عالی داشتم و تنها عیبی که داشت این بود که آدم نمیتونست همراهی داشته باشه البته اونقدر رسیدگی بالایی دارن که آدم فقط نیاز به همدلی همراه داره نه خدمات و واقعا پیشنهادم واسه خانمای یزدی این بیمارستانه خلاصه کلام بخوام بگم زایمان برای من خیلی قشنگ بود با همه سختیاش نمیدونم برای بچهای بعدی هم همین حس ها رو تچربه میکنم یا تکراری میشه😅
مامانای چند فرزندی نظرتون چیه؟
فاطمه فاطمه قصد بارداری
این روزا رو هیچ وقت یادم نمیره ...

هیچ وقت برای زایمان آمادگی نداشتم اونروزا .. فقط شب به فکر ناهار فردا بودم تنعا دغدغم همین بود که فردا چی بپزم و بعدش شوهرم که رفت سرکار برم خونه مامانم ...آخه هنوز ۳۷هفتع بودم و دوروز قبلش رفته بودم پیش دکترم گفته بود یک سانتی هنوز چیزی نیست و جا داری تا به دنیا اومدنش ...
خوابیدم و صبح با خیس شدن از خواب پریدم و با همون موهای خراب و لباسای معمولی رفتم بیمارستان .. فهمیدم کیسه آبم پاره شده رفتم بیمارستان و دکترمو دیدم گف عزیزم طبیعی هستی من میرم نیم ساعت قبل از اینکه به دنیا بیاد میام پیشت تا ده سانت نشدی من نیستم .. با کلی استرس رفتم و پذیرش شدم .. رفتم مامانای ک طبیعی زایمان میکردن جیغ میکشیدن وحشتناکککک. خیلی ترسیده بودم و منم کم کم دردام شروع شده بود و تا سه سانت رفتم تا اینکه نوار قلب گرفتن و گفتن سزارین اورژانسی هستی رفتم اتاق عمل ترسیده بودم و ی حس عجیبی داشتم .. اشکام میریخت ... بچم به دنیا اومد و از بیمارستان ک مرخص شدم گفتع بودن باید پیش متخصص ببری بچع رو .. بردم تا اینکه فهمیدم زردی زیاد داره .. واسه زردی آیهان ده میلیون خرج کردیم .. تا چهل روزگی زیر دستگاه بود و من با شکم پاره و بخیه شده نگران بچم بودم ... شیرخودمو بهش میدادم بچم با وزن سه کیلو به دنیا اومد و بیست روزه شده بود بردیمش ۳۱۰۰بود و دکتر گفت باید فقط شیرخشک بدی .. من مونده بودم برای زردی زیادش غصه بخورم یا اینکه وزن کم کرده و توی بیست روز صد گرم بیشتر شده غصه بخورم ... خلاصه روزای سختی بود برام خیلی غصه خوردم .. همش گذشت همش ... اما خیلی غصه میخوردم...🥺
مامان تپل مامان تپل ۱ سالگی
یکماه با همین موضوع گذشت هروز منتظر مرگ کوچولوت باشی اخرین شب وضعش وخیم شد پدرم عصبی شد امضا کرد که انتقالش بدن بیمارستان خصوصی اهواز که باما دوساعت و نیم فاصله داشت با کلی بدوبدو امبولانس اجاره گرفت انتقالش دادن اهواز مامان و بابام همراهش رفتم منم کارم شده بود گریه که چه ادمی بودم ناشکری کردم داداشم تشنج مغزی میکرد طوری که فقط تو نوار مشخص بود خیلی عادی و طبیعی داشت رشد میکرد بیمارستان خصوصی یکم بهتر شد البته مامانم نمیتونست شیر بده گفتن شیرت باعث میشه بچه خفه بشه داداشم شیر خشکی شد خلاصه بیست روز دیگه با سختی و استرس گذشت و داداشم مرخص شد مامانم خوب بهش میرسید منم کمکش میکردم چند روز گذشت از مرخص شدنش که مامانم پاهاش شکست دیگه اون موقع مسئولیت بچه افتاد گردن من کنارش میخوابیدم و براش شیر درست میکردم و...یعکم بعد ترخیص از بیمارستان داداشم شده بود زندگیش از شب تا صبح گریه گریه های بد طوری بود که رو پاهام میخوابید تا صبح روی زمین میگذاشتم دوباره گریه میکرد گریش وحشتناک با درد بود دیگه کم کم قلقش دستم اومده بود و فقط بغل من اروم میشد حتی جرئت رفتن به دستشویی رو نداشتم یکروز ظهر نشسته بودیم بابام دستش رو جلوی چشم ها‌ش کشید به مامانم گفت چرا چشماش چیزی رو دنبال نمیکنه مامانم با بابام دعوا کرد گفت چرا عیب میزاری روی بچم چیزی‌ش نیست این حرف بابام باعث شد بره تو مخم هر وقت میخوابید میرفتم توی اینترنت چیزای خوبی نمینوشت توی اینترنت گفته بود نور گوشی رو چشم ها‌ش بگیر اگر بست یعنی مشکل نداره اما دادشم انگار نه انگار حتی پلک نمیزد خیلی عصابم خورد شد مامانم حرفام قبول نمیکرد میگفت مگه بچم چشه اونم نگران بود اما نمیخواست قبول کنه ادامه دارد...