روزی روزگاری پسرکی مهربون تو یه مزرعه زندگی میکرد هر روز طبق عادت همیشگی بعد خوردن صبحانه میرفت و تو مزرعه خونشون ورزش میکرد و لای درختها میدوید
یک روز که مثل همیشه رفته بود برای ورزش متوجه شد که بین چمن ها یه پرنده کوچولو و ناز تکون میخورا ولی قدرت پرواز نداشت
پسر مهربون قصه ما با دستای مهربونش اون پرنده رو گرفت و اورد به خونه و دید بالهاش زخمیه پس اونو مداوا کرد گذاشت تو یه قفس تا هم بال های پرنده خوب بشه هم بشه هم بازی جدیدش
یه چند روز گذشت و پرنده کاملا سرحال شد ولی انگار یه غمی تو جشماش بود و ناراحت وقتی پسرک متوجه شد ازش پرسید پرنده زیبا چرا اینقدر غمگینی نکنه هنوز خوب نشده باشی ولی پرنده یه نگاه به پنجره انداخت و دید که چطور دوستانش ازادانه بیرون پرواز میکنن
وقتی پسرک مهربون قصه ما متوجه این موضوع شد پنجره اتاقش رو باز کرد و پرنده زیبا را از قفس بیرون اورد و تو اسمون ابی و زیبا پروازش داد و دید چقدر پرنده خوشحال شد و بالهایش هم کاملا خوب شده و به خوبی دوستانش پرواز میکرد ،اون پسر هم خیلی خوشحال شد که تونست به یه پرنده کمک کنه و از این به بعد وقتی هر روز میرفت برای ورزش میدید که اون پرنده تو مزرعه اونها پرواز میکنه و با صدای قشنگش اواز میخونه
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.