۲ پاسخ

پرنده پیدا کرده اولش کرده قفس بعد فهمیده جاش اونجا مناسب نیست ازادش کرده رفته پیش دوستاش تو اسمون

یک روز «آرین» در پارک قدم میزد. هوا خیلی خوب بود و همه جا بوی بهار میداد
ناگهان چشمش به یک پرنده ی کوچولو افتاد که روی زمین نشسته بود. بالش هایش خوب به نظر نمی رسید
و نمیتوانست خوب پرواز کند.
آرین با مهربانی گفت:
بیا کوچولوی من نترس.
او پرنده را با احتیاط برداشت و به خانه برد توی یک جای گرم برایش آب و کمی دانه گذاشت. هر روز با صدای آرام می گفت:
خوب می شوی... من مراقبت هستم.»
کم کم پرنده بهتر شد. دوباره روی چوب قفس می پرید و آواز می خواند آرین خیلی خوشحال بود،
چون میدید دوستش دارد خوب میشود.
یک روز آرین از پنجره نگاه کرد. در آسمان چند تا پرنده ی دیگر آزادانه پرواز میکردند.
آرین دلش گرفت. با خودش گفت:
پرنده ی من هم باید آسمون رو ببیند. قفس خوشحالیش رو کامل نمی کنه.
پس یک روز در قفس را آرام باز کرد.
پرنده اول یک لحظه ترسید... اما بعد بال هایش را تکان داد و جهید
رفت سمت هوا دور شد ودر آسمان زیبا پرواز کرد
آرین ایستاد و نگاه کرد و لبخند زدو برای پرنده دست تکان داد

سوال های مرتبط