۶ پاسخ

من سر دومیم بمیرم اصلا نفهمیدم چجور گذشت همش درحال دوندگی بودم

منم با اینکه سخت ترین روزای زندگیم بود اما بهترین حسارو داشت🥲🥲🥲🥺🥺🥺

سلام عزیزم من آتلیه آنلاین دارم کلی تمای جذاب وقشنگ دارم خواستین روبیکاپبام بدین
۰۹۹۳۵۸۵۷۲۹۳

به روزای بزرگیش فکر کن اونا هم جذابن
حرف زدنش ، یادگرفتناش ، راه رفتنش و......


من که کلی از لحظه لذت میبرم و منتظرم بزرگ شه باهم بترکونیم

منم همش بغلشون میکنم 🥲🥲با خودم میگم چهارروز دیگ بزرگ میشن مردی برا خودشون میشن دیگ این روزا تکرار نمیشه🫠

منم خيلي دلتنگم واقعا🥹

سوال های مرتبط

مامان ماهلین و مهوا🩷 مامان ماهلین و مهوا🩷 ۱۱ ماهگی
مامان آکای مامان آکای ۱۱ ماهگی
حال و هوای گهواره این روزا این طوریه که اکثر مامانا درحال تدارک دیدن برای تولد کوچولوهاشونن مثل من دارم به این فکر میکنم همه ماها پارسال این موقع درگیر زایمان و بستن ساک و اینکه کی چی گرفته چیا ضروریه شیرخشک و پوشک چه مارکی خوبه وزن نی نی ها چنده و تاریخ زایمان کی هستش بودیم زمان چقد زود میگذره انکار همین دیروز بود تا چشم وامیکنی بزرگ شدن جلو چشممون و قد کشیدن ما متوجه گذر عمرمون نمیشیم همه چی جلوی چشمامه پارسال تابستون خونه مامانم همش درحال بخور و بخواب بودم الآنم خونه مامانم با پسرم هستم هی اون دوران میاد تو ذهنم یه حسی داره آدم نمیتونه بگه هم از اینکه اون دوران سختی بارداری به سلامتی گذشته و پسرم داره کم کم بزرگ میشه خوشحالم هم دلم خیلی تنگه اون موقع هاشه حتی با وجود سختی هاش🥲
دلم تنگه برای تکون خوردناش تو بیداری وقتایی که خواب بودم و از خواب می‌پریدم سعی میکردم جوری بخوابم تا اون اذیت نشه همش تموم خوردناش فیلم می‌گرفتم که بعداً نگاش کنم حتی اون موقع هم میدونستم قراره دلم تنگ بشه وقتایی که تموم نمی‌خورد نگران میشدم واس ذوق و انتظاری که باترس داشتم سونوهایی که بارها میرفتم فقط ببینمش دلم غش می‌رفت برای عکس های سونوش لباس های که میرفتم از سیسمونی با ذوق و تصور پوشیدنش می‌خریدم دکتر و بهداشت رفتنام چقد مامانم منو لوس میکرد کلی چیز برام میخرید چقد نگران هردومون بود چقد خوب بودن اون روزا
ین عکس هم تو دوران بارداریم تو کل بارداریم به خود می رسیدم از میکاپ و ناخن بگیر تا مدل لباس پوشیدنم همه میگفتن چطور با این وزنت حوصله ات می‌کشه من دوست داشتم یه مامان خوشتیپ باشم که خودشو با وجود بچه فراموش نکرده الآنم همونم ولی یکم کمتر از قبل🫣😅
شیر خشک رفلاکس کولیک
مامان نور من👶🏻🎀 مامان نور من👶🏻🎀 ۱۵ ماهگی
گاهی که نورا روی پام خوابیده، دنیا برای چند لحظه از حرکت می‌ایسته.
نفس‌های آرومش دست‌ها و پاهای کوچولوش… هر کدومشون یه یادآوری‌ان که زمان چقدر بی‌رحمانه می‌گذره و چقدر مادر بودن لطیفه.
با هر نگاه بهش دلم می‌لرزه؛ انگار هر ثانیه‌ای که می‌گذره، یه تکه از بچگیش رو با خودش می‌بره و من فقط نگاه می‌کنم… عاشقانه، بی‌صدا، و پر از ترسِ از دست دادن همین لحظه‌ها.
۳۵ هفته و ۵ روز؛ با اون استرسِ پارگی کیسه آب، با اون بستری شدن ناگهانی…
بعدش ۶ ساعت طولانی،ساعت چهار و نیم عصر
روز سوم محرم… روزی که اسمش با نام حضرت رقیه گره خورد…
وقتی گذاشتنش توی بغلم، تازه فهمیدم دل آدم چطور می‌تونه توی یک لحظه پر بشه، تموم بشه، دوباره متولد بشه.
کمتر از ۳ ماه دیگه یک ساله می‌شه.
و من هر روز نگاه می‌کنم که سالهای بعد چطور دیگه اون دستای کوچولوش توی دست‌هام گم نمی‌شه…
چطور موقع شیر خوردن، با اون چشم‌های معصومش محوِ صورتم نمی‌مونه.چطور بوی شیر، بوی نوزادی، بویِ تنِ کوچیکش… آروم‌آروم تبدیل به خاطره می‌شن.
کاش می‌شد لحظه‌ها رو ذخیره کنم.
بویش، نگاهش، خنده‌ها و شیطنت‌هاش…
کاش می‌شد یه گوشه امن برای همه‌شون ساخت، که هر وقت دلم تنگ شد، برگردم و دوباره همون دختر کوچولوی همیشه‌نوزادم رو بغل کنم.
اما می‌دونم تا وقتی این عشق توی دلم نفس می‌کشه، نورا هیچ‌وقت واقعاً بزرگ نمی‌شه.
همیشه یه دختر کوچولوی نُه‌ماهه روی پای من می‌مونه
ساعت 22:16 ؛ مینویسم با اشک چشم از سر ذوق ودلتنگیِ روزهایی که رفته و روزهایی که هنوز نیومده
۹ماهگی نورِ دلم 💕
شیرخشک پوشک بارداری رفلاکس کولیک ۹ماهگی