۲۳ پاسخ

والا خوشبحالت کاریت نداشته برا ما جیگرمونو میگیره دستش تیکه تیکه‌میکنه

اگه پسر من بود با ی وسیله ای میکوبید تو سرم.با چشمو در میورد.
یروز باباش خواب بود با گوشی چنان زد پس کلش بیچاره تا چن روز سرش دردمیکرد.منم همچین از حرکتش بدم نیومد🤣
پسرت اگه حال فضولی داشت پا میشد بازی میکرد مادرا هی باید یجوری خودشونو عذاب بدن.تو هم نیاز ب انرژی داری ک بتونی ب بچت برسی اگه استراحت نکنی کم طاقتو پرخاشگر میشی.

چرا عذاب وجدان
منم خیلی وقتا اینجوری شده

دختر منم همبنه خیلی بادرکه مبگم بخواب میخوابه کنارم میبینی من یساعته خوابیدم بیدارمیشم میبینم کنارمه وول میخوره ولی به من اذیت نمیکنه حساب میبره ازم🤣

توام که مثل من بارداری 😅 از تاپیکات متوجه شدم. کنار اومدی ؟ حست چیه؟ من تازه فهمیدم یه حالیم هنوز

برا منم پیش اومده و تعجب کردم. وقتی حال ادم خوب نیس قشنگ میفهمن

عزیزم کارت بد بوده ک اونم مجبور کردی بخوابه، من درکت میکنم
ی وقت اینجوری شدی ببرش اتاق نقاشی چیزی بده امن باشه جاش وسیله خطرناک نباشه بعد خودت بخواب...

منم یکی دوبار پیش اومده وحشتناک خوابم گرفته رو مبل دراز کشیدم گفتم مامان من ی کم میخوابم تو بازی کن
باهام کاری نداشته
باباشم بخوابه کاریش نداره اصلا

خوشبحالت چه پسر با درکی داری حالا دختر من از خواب بیدارم میکنه میگه پتوی خودتو بنداز روم بعد من خواب از سرم میپره اون خوابش میبره

بقران اگر پسر من بود چنان موهام میکشد ک چشام از جا بزنن بیرون😂😂و فقط کافیه اون بیدار باشه ما بخابیم هرچی دم دستش باشه قشنگ میزنه تو فرق سرمون ی روز خابم برد بیدار شدم دیدم کل ماسک مو سرم رو ریخته و داره داخل دست میزنه هی برای خودش دست میزد یکبار خیلی اذیت شدیم تو جاده بودیم رسیدیم خونه گوشی پاور بانک همه رو زدم شارژ به امام رضا چنان پاور بانک کوبید تو پیشونی شوهرم بنده خدا ی متر پرید تو هوا دلش میخاد بزنه لهش کنه ولی اون هیچ‌وقت چیزی نمیگه ب بچه و گرفت خابید وای من اینقد عصبی شدم از دست پسرم واقعا اینی ک‌گفتی با خوندش بغض کردم برای پسرت ولی خوب شد ک بدون اذیت و کار خرابی خاب خوبی داشتی عزیزم❤️

ماشالله چه حرف گوش کن دختر من نخواد بخوابه به هیچ عنوان نمیزاره من چشامو رو هم بزارم میاد دست میکنه تو چشام که چشامو باز کنه

تعارف ک نداذه باهات میرفت حتی اگه دلش میخواس اذیت میکرد
عذاب وجدان چرا؟ نخواسته

منم گاهی این طور میشه

الهی بگردم🥹❤️

ناشکری خدا کمکت کرده بچه ات اروم بوده من آرزو خواب دارم

ماشاالله چطور بیدارت نکرده پسر من دراز هم میکشم می‌پره رو شکمم تا حالا نشده خواب باشم برای خودش بازی کنه ..ولی بهت حق میدم عذاب وجدان بگیری چون مظلومن بچه ها

حست رو درک میکنم عزیزم
منم یه دفعه از بس خوابم می اومد دخترمو به زور خوابوندم بعد که بیدار شدم از عذاب وجدان گریه کردم

وا این عذاب وجدانش کجاس،منم ظهرا میخوابم پسرم برا خودش بازی میکنه تازه تا چشام گرم میشه بدنم بی حس،میشه میاد میگه جیش،دارم دو دقیقه بعدمیاد میگه اب میخوام کوفتم میکنه ولی با این حال میخوابم

خب حالا دختر انگار چیشده. اونم گرفته خوابیده دیگه اشکالی نداره

چ عذاب وژدانی ن زدی ن عصبی شدی ن چیزی
پیش میاد دیگه

دقیقامنم دیروزاین وضع وداشتم
سپردمش ب باباش اونم یادش رفته اینو ببره دستشویی اومده پیش من خوابش برده جیش کرده شورتش
دلم براش سوخت گفتم من نبودم بچم وببرم

والا من باشم این حرفتوگفته باشم پسرم تارومالم میکنه یهومیبینم یه چی پرت کرد به سروکلم خواب ازسرم میپره

حالا دختر من بگو من دراز کشیدم رو مبل خوابم برده یه هو دیدیم صدای گریه میاد دیدم دخترم زنگ زده به باباش میگه بیا منو ببر مامان بیدار نمیشه😐😐😑

الهی عزیزم بهت حق میدم عذاب وجدان بگیری کاش بعدش باهاش بازی کنی ازش عذر خواهی کنی البته چون بارداری واقعا سختته خودتو خیلی اذیت نکن

سوال های مرتبط

مامان دخترم🌱 مامان دخترم🌱 ۲ سالگی
بچه چه موجود عجیبیه تو زندگی آدم
صبر میکنی صبر میکنی صبر میکنی هر بار صدات میزنه با جان جوابشو میدی بعد اون وسط مسطا خیلی بهش فشار میاد یهو از دستت در میره یه دادی میزنی همون یقتو میگیره و جوری حالتو بد میکنه ک انگار قتل کردی....
دیشب ساعت ۱۰.۳۰ بود گفت خوابم میاد بردمش دستشویی و همسرمم خوابیده بود و مام دراز کشیدیم گفت قصه بگو چند تا قصه براش گفتم گفت خوابم نمیاد گفتم مادر دیگه بابا خوابیده همه خوابیدن توهم بخواب چشماتو ببند من برات لالایی میخونم خوابت ببره و لالایی خوندم و نخوابید با گوشی لالایی گذاشتم قصه گذاشتم تا اینکه ساعت ۱۲.۳۰ بعداز دوساعت خوابش برد و منم خیلی بد خوابم تا خوابم برد ۲ شد
ساعت ۴ با جیغ و گریه بیدار شد بستنی میخوام خواب دیده بود آرومش کردم گفت جیش بردمش و دوباره دراز کشید گفت منو بخوابون کنارش نشستم و پیش پیشش کردم هی غلت زد و تا ۶ نخوابید یهو ساعت ۶ دیدم دستام بی حس شده ناخودآگاه زدم زیر گریه اصلا دست خودم نبود یهو اشکام ریخت باهمون اشک و گریه داد زدم نیکی بگیر بخواب دیگه جون ندارم کشتی منو بمیرم راحت بشم از دستت واقعا خون ب مغزم نمیرسید بعد همسرم پاشد داد و بیداد کرد سرش کلیییی بچه رو دعوا کرد و گفت اسباب بازیاتو میبرم همه رو میبرم پس میدم نیکی هم داد میزد نههه نههه هی میگفت مامان منو بخوابون دیگه قدرت نداشتم گفتم مادر فک کنم خوابت نمیاد برات برنامه کودک بذارم؟گفت بذار و نشسته داره نگاه میکنه همسرمم رفت سرکار منم نشستم رو مبل و عذاب وجدان داره خفم میکنه ک چرا بچمو دعوا کردم چرا همسرم اونجوری دعواش کرد شما بگین راه درست چیه راهنماییم کنین