۱۱ پاسخ

والا منم خوشم نمیاد از هیچ کدومشون اینقدر که پر حاشیه ان . همیشه بدبختی و مریضی هاشون و غرزدناشون برا ماست ...

احساس میکنم عروس ما هم تو خونه ما چنین حسی داشته باشه😂
هیچ بدی بهش نمی‌کنیم ولی قبول دارم یکم خشکیم ، نه بازی سرگرمی دسته جمعی، ن محبت کلامی و بروزش
من خودم همیشه شاکی بودم از خانواده ام
نه بیرون رفتنهای باحالی
خلاصه ک مدلشونع سخت نگیر، دوستت دارن

شماها ازخانواده شوهراتون بدتون میاد یه موقع هم میشه زن داداش میاد براتون اون موقع اونم ازشما خوشش نمیادچون میشین طایفه شوهرش 🤣🤣🤣

برعکس تو من فکر میکنم اونقدری که من دوستشون دارم اونا منو دوس ندارن،و اتفاقا حس میکنم اونقدری که وانمود میکنن براشون مهمم قلبن اهمیتی ندارم براشون.

ن منم باهاشون فاصله گرفتم البته ، مثلا فقط عید ب عید سالی یک بار ب پدرشوهرم ز میزنم تبریک میگم 🤣

بیشتر عروسا همین مدلی‌ان

ولی من خانواده شوهرمو خیلی دوس دارم کلا خوبیم باهم و از بچگی باهاشون بزرگ شدم مادرشوهرم عممه، پدرشوهر خدابیامرزمم داییم، و یدونه خواهرشوهرم دوست صمیمیم از همون بچگی زیاد پیش هم میموندیم 🥹❤دوسال اول عروسیمونم باهاشون یجا زندگی کردم بعد جدا شدیم

مرده شورشونو ببرن

خانواده شوهر من فقط با من در ارتباط هستن جاریم راه نمیدن

هیچکس خوشش نمیاد از طایفه شوهر
من متنفرم ازشون 😆

نه که زندگی ما جشنواره ست

سوال های مرتبط

مامان امید زندگی مامان امید زندگی هفته شانزدهم بارداری
سلام شبتون بخیر خانوما من موندم چیکار کنم چطور باید زندگی کنم چطور با شوهرم رفتار کنم چون شوهرم تو شهر کار می‌کنه و ما خونمون تو روستا هست هر دو هفته ای دو شب خونست من دو ساله عقد کردم و یه ساله عروسیمونو گرفتیم واقعا دیگه نمیتونم تحمل کنم این زندگی و انگار در و دیوار خونه داره منو میخوره خونه مامانمم نمیشه همیشه برم دو هفته سه هفته میرم آخرش خسته میشم از طرفی من خیلی تو خونه تنهام دق میکنم با خانواده شوهرمم رفت و آمد نمیکنم چون ازشون خوشم نمیاد تیکه میندازن همش ناراحتم اعصابم خورده خیلی هم جوشی هستم شوهرم اصلا هوامو ندارع از دیروز بهم زنگ نزده زنگم میزنم پیش دوستاشه بغض داره خفم می‌کنه آخه تا کی تحمل کنم چرا زندگیم اینجوریه تا کی گریه کنم انقد گریه کردم خسته شدم بخدا حوصله هیچکس و ندارم هیچ کاری هم نمیشه بکنه چون تو روستام و اینجا امکانات نیست و هیچ پولی هم ندارم پیش شوهرمم نمیتونم برم چون خودش جا نداره و خونه دوستاش می‌خوابه پیش کارگرای دیگه دیگه بریدم نمی‌دونم دیگه غم چیو بخورم وقتی باردار شدم خیلی حالم خوب شده بود همش با بچم حرف میزدم وقتی ناراحت بودم دلم به بچه تو شکمم خوش بود همش میگفتم بچم به دنیا میاد تنها نیستم الان دلمو به چی خوش کنم تو رو خدا بگین چیکار کنم




بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری