پارت دوم

صبح دوشنبه ساعت ۶ صبح بیدار شدم و یکم به خودم رسیدم و کم کم حاضر شدیم که راه بیفتیم بریم
قرار بود خاهرمم به عنوان همراه بیاد باهامون
باشوهرم رفتیم دنبالش و تو راه یکم خرید داشتیم و تقریبا ساعت ۹ صب رسیدیم بیمارستان بعد از معاینه مامای بخش گف که اصلا صلاحیت بستری رو نداری خلاصه زنگ زدن به دکترم و توضیح دادن که دهانه رحم کاملا بسته و سر بچه بالاست و فلان
از حرفایی که خانم ماما داشت میزد مشخص بود دکترم داشت از اپیدورال میزد که من درخواست اپیدورال دارم و اینا
ماما هم داشت میگف که این موقع دیگه به اپیدورال نمیرسه چون دکترمون تا ساعت ۲ یا ۳ بعدازظهر بیشتر نیس تا امپول بزنه این خانومم اگه بستری کنیم تا شب زایمان نمیکنه
دیگه دکترم بهش گف که پس بستریش نکنین و بهش بگین اگه تا پنج شنبه دردش نگرف پنج شنبه بیاد که بستری بشه و براش شیاف گل مغربی تجویز کنید
منم دیگه مجبور شدم قبول کنم چون دیگه راهی نبود مامای بخش هم گف برو گل مغربی بگیر استفاده کن رابطه داشته باش و پیاده روی کن
منم دیگه قبول کردم و برگشتیم خونه ❤️

۲ پاسخ

.....

ادامه اش؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان فاطمه وحامد💞 مامان فاطمه وحامد💞 ۵ ماهگی
پارت سوم

خلاصه برگشتم خونه شیاف گل مغربی رو شروع کردم و با یکی دو بار رابطه که اونم خعلی جواب نداد و مجبور شدم روز پنج شنبه بدون درد برم بیمارستان
شب قبل کارامو کردم شوهرمم بخاطر استرسم منو برد بیرون دور دور و خسته اومدیم خونه
دیگه خابیدم و صبح باز ساعت ۶ صبح بیدار شدم و شروع کردم به حاضر شدن و خوندن ایه الکرسی
رفتیم دنبال خواهرمو رفتیم بیمارستان
به تاریخ ان اتی ۴۰ هفته و ۳ روز بودم و به تاریخ پریودی دکترم میگف ۴۱ هفته پر شده و ختم بارداری و بستری داد و من چون قبلن اونجا یک زایمان دیگه تقریبا یک سال و نیم پیش اونجا داشتم مامای همراه گرفته بودم بنام خانم داودی که بنده خدا خعلی کارش عالی و دلسوز بود
تو زایشگاه دنبال همون ماما میگشتم که دیدمش ،شیفتش تموم شده بود داشت کم کم حاضر میشد که بره خونه ، منم هنو معاینه و بستری نشده بودم صداش کردم که بیاد و باهاش صحبت کردم که میخام شما مامای همراهم باشین اونم گف من مشکلی ندارم اما باید مامای بخش اوکی بده و شما حداقل ۳ ۴ سانت دهانه رحمت اوکی باشه که بالاسرت باشم
خانم داودی گف پس من منتظر میمونم که معاینت کنن و بهم بگن من کنارت بمونم یا برم خونه هروقت به ۴ سانت رسیدی بهم خبر بدن تا بیام
مامان رضا👶💙 مامان رضا👶💙 ۳ ماهگی
پارت دو
تجربه زایمان
خلاصه صبح زود آماده شدیم و ساعت ۶ بود با همسرم و مامانم اینا راه افتادیم رفتیم بیمارستان شریعتی
رسیدم اونجا اول رفتم کیلینیک که منو ارجاع داد به زایشگاه که بستری بشم ولی بازم کلی تابمون دادن برای بستری کردن و دوبار nst گرفتن و معاینه کردن و سونو نوشت رفتم بیرون بیمارستان انجام دادم اومدم دکترگفت میتونی اگه بخوای بستری بشی اگه ام خواستی میتونی بری نهایت تا دوروز دیگه دردت بگیره بیای اگرم دردت نگرفت بازم باید بیای نهایت وقت که داری ، منم دیدم از کجامعلوم که دردم بگیره،دردمم نگیره که دوباره باید همه این مراحلو از اول انجام بدم ، دیگه گفتم باشه بستری میشم از صبح ساعت ۶ که رفته بودم تا اومدم بستری بشم ساعت ۳ اینای بعدازظهر بود آمپول فشار واسم زد تا ساعت یازده ونیم شب ، درد هام کم کم میومد و میرفت ، دیگه ماما اومد گف امشبو مسکن میزنیم بخوابی واستراحت کنی دوباره فرداصبح امپول فشار میزنیم
فردا صبح ساعت ۹ دوباره اومد سرم فشار وصل کرد ، اینم بگم از قبل به بیمارستان گفتم ماما همراه میخام خودشون بهم یه شماره دادن شنبه که بستری شدم زنگ زدم گف چهارسانت شدی زنگ بزنی میام ...
مامان آلبالو 🍒 مامان آلبالو 🍒 ۱۰ ماهگی
زایمان_طبیعی۳

دیگه موقع بستری شدن گفتن که اپیدورال میخوای من گفتم نه ماما همراه میخوام ولی خب چون نصفه شب بود باید زنگ میزدن کسی بیاد گفتند که اپیدورال بزنی بهتره وچون از معاینه میترسی اپیدورال که بزنی چیزی نمیفهمی راحتی من بیشتر از عوارض اپیدورال میترسیدم اما خب دلو زدم به دریا گفتم باشه هیچی دیگه اومدن اپیدورال زدن. من بی حس شدم یعنی حرکت داشتم اما حسی نداشتم گفتن دیگه راحت بخواب تا موقعی که صدات بزنیم البته من خوابم نبرد اما دیگه دردی نداشتم دیگه تقریبا یکی دوساعت بعد ماما اونجا اومد ورزش اینا داد تقریبا ۹ سانت رسیدم که دردام اون حس فشار اومد سراغم و خب حقیقت یک ساعت اخر واقعا بد بود ماما اونجا هم میگفت من تا سر بچه رو نبینم به دکتر زنگ نمیزنم و میگفت ورزش داشته باش زور بزن دیگه واقعا اون درد لحظه اخر غیر قابل تحمل بود که منو بردن اتاق عمل تا دکتر رسید دو سه تا زور زدم دخترم به دنیا اومد 🥰 اما در کل از روند زایمانم راضی بودم مخصوصا بی حسی واقعا خوب بود
مامان فاطمه وحامد💞 مامان فاطمه وحامد💞 ۵ ماهگی
پارت چهارم

معاینه شدم که گف هنو دهانه رحمت چیزی باز نشده ولی باید بستری بشی و با قرص فشار فارغ بشی
خانم داودی رفت و قرار شد هر وقت دهانه رحمم باز شد بیاد بالا سرم
لباسای بیمارستان رو دادن که تنم کنم و منو بردن تو یکی از اتاق ها که سه تا تخت داشت
دو نفر دیگه اونجا بستری بودن که باهم رفیق شدیم اونام دهانه رحمشون بسته بودن و یکیشون اب دور جنین کم بود که ۳۹ هفته بود باید زایمان میکرد و یکی دیگشون حرکات بچش کم شده بود با دهانه رحم یک سانت بستری شده بودن
خلاصه ساعت ۹ صبح که بهم یک چهارم قرص فشار دادن و انقباضم تا حدودی شروع شده بود اما زیاد نبود دردامم کم بود شروع کردیم با اون دو تای دیگه به ورزش کردن اما بازم زیاد تغییری نکردیم تا ساعت ۱ و نیم ظهر که زمان تغییر شیفت ماماهای بخش شد و اومدن یکی یکی مونو معاینه کردن تخت اولی که به ۳ سانت رسیده بود و با کمک مامای همراهی که از بیرون گرفته بود کم کم داشت نزدیک به زایمانش میشد
تخت دومی که معاینه کرد گف با اینکه دوتا قرص فشار استفاده کرده اما هیچ تغییری نکرده و دهانه رحمش عقب و لگنش کوچیکه و به درد زایمان طبیعی نمیخوره و بهتره به دکترش زنگ بزنین و بگین تا اگه خودشم موافقه بره واسه سزارین که اونم از خداش بود چون از ساعت ۵ صبح بستری شده بود و ساعت ۱ و نیم ظهر شده بود هنو اونجا بود و خسته شده بود
به منکه رسید معاینه کرد و گف لگنت عالیه و دو سانت باز شدی
مامان شهرزاد مامان شهرزاد ۴ ماهگی
پارت دوم
خلاصه من دیگه خسته شده بودم و ول کردم همه چیزو گفتم هر موقع خودش بخواد میاد دیگه
تا اینکه دیشب به همسرم گفتم بیا رابطه داشته باشیم تا پسرمو خوابوندم و اماده شدیم و تموم شد
ساعت ۴ صبح شد
دیگه خوابیدم تو خواب احساس کردم کمرم میگیره و ول میکنه
ساعت ۶ صبح بیدار شدم دیدم درد دارم
منظمم بود هر ۵ دقیقه میگرفت اما میتونستم تحمل کنم
دیگه رفتم حموم و آب داغ گرفتم به کمرم
بعدش اومدم یکم راه رفتم و وسایلمو آماده کردم
ساعت ۷ همسرمو بیدار کردم که بلندشو درد دارم و اماده شو که بریم بیمارستان
دیگه تا همسرم آماده شد ساعت ۸ شد تا اومدیم بیمارستان ۸ و نیم نزدیک ۹ بود
اومدم بخش زایشگاه ماما معاینه ام کرد گفت دو سانتی بستری باید بشی
زنگ زد به دکترم که بیا
به ماما هم گفتم که من تحمل درد ندارم و می خوام اپیدورال بزنم گفت باشه
وارد فاز فعال که شدی میان میزنن برات
دیگه به این هوا بودن که من کم کم باز میشم رفتن بهم سرم زدن و ضربان بچه رو چک میکردن
دیگه من دستشوییم گرفت گفتم می خوام برم سرویس
گفتن جیش داری یا مدفوع


بقیشو پارت بعد میزارم
مامان فاطمه وحامد💞 مامان فاطمه وحامد💞 ۵ ماهگی
پارت پنجم

تخت اولی که زایمان کرد و تموم شد تخت دومی هم که ساعت ۳ بود دکترش اومد و اونو بردن واسه سزارین
منم موندم تک و تنها
مامای بخش که اومد داخل اتاق گفتم تورو خدا واسه منم کاری بکنین که به ۳ یا ۴ سانت برسم و دردام شروع بشه مامای همرامم بیاد اونم گف چشم یه سرم وصل کرد که توش امپول فشار زده بود
ده دقیقه نگذاشته بود که دیدم دردام دارن زیاد و زیادتر میشن گذشت تقریبا یک ساعت درد کشیدم تو خودم و بعد مامای بخش رو صدا کردم اومد معاینه کرد گف ۳ و نیم سانتی الان زنگ میزنم مامای همرات بیاد
تا مامای همراه اومد تقریبا یک ساعتی گذشت و من همچنان درد منو میگرف و رها میکرد منم میله های تخت رو هی فشار میدادم که دردام اروم بشه خانم داودی رسید و شروع کرد به ماساژ دادن کمرم و بهش گفتم دیگه نزدیک زایمانم شد خودتون حواستون باشه بگین زنگ بزنن به دکترمم که بیاد اونم گف باشه و ازش خاستم بخاطر دردام برام مسکن بزنه که اونم همین کارو کرد و شروع کرد به ماساژ دادن کمر و ورزش دادن من هنو ده دقیقه ایی نگذشته بود که معاینه کرد و گف ۴ سانتی و من میخام کیسه ابتو سوراخ کنم منم اوکی دادم به مامای بخش گف زنگ بزنین به دکترش اما بگین هنو سر بچه بالاس و شاید یه ساعتی کار داشته باشه
خانم داودی هم همینو بهم میگف که سر بچه خعلی بالاس و حالا حالاها کار داری
خلاصه کیسه ابو که پاره کرد یهو زیر دلم وحشتناک درد گرفت و زور بالام میومد و مجبورم میکرد که زور بزنم که یهو خانم داودی گف وااای سر بچه اومده پایین و این الان زایمان میکنه بیاین کمک کنین ببریمش رو تخت زایمان