۱۰ پاسخ

متاسفانه نوجوان وجوانهای الان فکرمیکنن هرکسی فحش بده امروزی تروخفن تره😔

دقیقا شبا هم پرچم بدست اون پشت مشتا معلوم نیست چیکار میکنن زیر چادر اصلا حجب وحیا نمونده بین این نوجونا

اصلا افتضاح شده یه دونه پارک هم نمیشه رفت از بس بی ادبی میکنن
حجابشون که به درک ولی این وضع حرف زدنشون چیه آخه
خدا هدایتشون کنه واقعا

اینا اگه خانواده درستی داشتن که وضعشون این نبود

وای منم میترسم یه وقت پسرم بشنوه تکرار کنه

مگه تو سرسره های الان بچه دبیرستانی ها میتونن برن منظورم اینه وسایلهای پارک اندازه بچه کوچیکا میشه نه اونا

پارک های جای دیگه نمیتونم ولی پارک محلمون باشه دعواشون میکنم یا با مهربونی بهشون میگم حرف زشت نزنید اصلا باحال نیست

وای من چقدر میترسم از اینده بچم

اصلا حرمت هم نگه نمیدارن
یه بار منو پسرم پارک تنها بودیم چن تا پسر نوجوون اومدن پارک یکیشون داشت یه گربه رو ناز میکرد بعدش برگشت گفت بچه ها فک کنم این گربه داره ارضا میشه از بس نازش کردم
منم دقیقا کنارش وایستاده بودم 🤢

خیلی بی ادبن 🥲 سر همین من از بهار و تابستونا بدم میاد از بس همه رده سنی بچه میان پارک

نمی‌دونم چی میشه که بعضی بچه ها اینقدر بی‌ادب و گستاخ میشن همش میگم خدایا بهم کمک کن بچم اینطوری نشه

سوال های مرتبط

مامان مهراد👶🏻❤️ مامان مهراد👶🏻❤️ ۲ سالگی
دیشب رفتیم پارک خلوت بود یه خانواده اومده بودن دو سه تا بچه کوچیک داشتن دو تا سرسره بغل هم بود یکیشو یکی از بچه ها گرفته بود یکیشم داداشش گرفته بود که نذارن پسر من بره .مامانشونم نشسته بود نگاه میکرد .گفتم خاله بیا پایین بذار بقیه بچه هام بازی کنن گفت نه این سرسره مال منه اونم مال داداشمه.یهو حرصم گرفت گفتم نمیشه که سرسره ها مال همست همه باید بازی کنن بیا پایین ازونورم دست پسرمو گرفتم که بیادش پایین .بعد دختره اومد پایین گریه کرد و دویید رفت پیش مامانش ،مامانشم گفت خاله درست میگه همه باید بازی کنن .گذشت و اومدم نشستم وکلی هم حرص خوردم و از فرهنگشون نالیدم که چرا مامانه هیچی به بچش نمیگه و فقط نگاه میکنه و … بعد از دور داشتم نگاهشون میکردم که بچه هاش همش تو سرو کله هم میزدن و به شدت اذیت میکردن و یک خواهر معلول هم داشتن که نشسته بود و نگاه میکرد.به نظر خانواده ساده ای میومدن تو دلم خیلی پشیمون شدم از حرفی که زده بودم .با خودم گفتم حتما از فشار و گرفتاری زیاد اومدن پارک چند دیقه ای از مشکلات دور باشن کاش اونطوری نمیگفتم .چند دیقه بعد اومد پیش شیر اب پسر منم پیش شیر ایستاده بود و اشاره میکرد به شیر اب .خانمه شروع کرد به قربون صدقه پسرم رفتن و بهش گفت چی میخوای عزیز دلم و… یهو بهش گفتم تروخدا ببخشید به بچه ها اونطوری گفتم خیلی ناراحتم که اونجوری گفتم و ازونطرفم اون شروع کرد به عذرخواهی که ببخشید بچه ها اذیت کردن و میارمشون بیرون ابرومو میبرن و ازین حرفا..گفتم نه اینجوری نگو بچن و خلاصه هم من عذرخواهی کردم و هم اون خانمنتیجه گرفتم که هیچوقت زود ادمارو قضاوت نکنم و دوم اینکه تو بازی بچه ها ورود نکنم 🥲خیلی خانم مهربونی بود..