توی کتابی راجع ب فرزند پروری می‌خوندم که : ما هیچوقت نمی‌تونیم بچهامون رو تغییر بدیم و شخصیت شون رو عوض کنیم ، بچه‌ های ما مطابق ذات مزاج ،شخصیت و به طور کلی ژنتیک خودشون رفتار میکنن ، ما فقط می‌توانیم رفتار بچها رو تعدیل بکنیم ، این جمله واقعیتش کمی منو ناراحت کرد
چون پسر من که الان پنج ساله هست بشدت پر تحرک ، پرخاشگر ، اغلب زودرنج و حساس هستش ، بسیار کم خوراک هست و از نوزادی همینطور بود ،‌بشدددددت باهوش ، دلسوز و مهربان هستش ، ولی من واقعا دلم میخواست پسرم شخصیتی آروم ، مودب ، و متعادل داشته باشه ، و بخصوص عاشق پسر بچه های تمیز هستم ولی پسر من توی اوج بازی و شلوغی دیگه ب نظافت اهمیت نمیده با دستهای توپی و آلوده شیرینی میخوره😵‍💫 بستنی رو که میخوره کل صورت و هیکلش رو چسبناک می‌کنه ،
غذا خوردنش آنقدر شلخته ست که باید تا دو متر اونطرف ترش رو من جاروبرقی بکشم ،
من احساس میکنم انتظاراتم از پسرم زیاده ،
چرا فکر میکردم بچه ای ک توی شکم منه و قراره ب دنیا بیاد باید همه چی تموم باشه؟
ولی خب این ویژگی های پسرم زیادی ناجور نیست؟

۱۱ پاسخ

عزیزم نسبت به نظافت والدین خودشون هم باید دنبال تمیز بودن بچه هم باشن شمایی که باید یادآور بشی دستتو بشور و موظفش کنی بشوره یا دوره دهنشو دستمال بدی دستش بگی
پاک کن دور دهنتو من دیگه انقدر یادآور شدم بهش خودش الان دیگه
انحام میده

ولی من اصلا از بچه هایی که بزرگتر از سنشون رفتار میکنن خوشم نمیاد بچه باید بچگی کنه بریزه بپاشه شیطونی کنه خودشو گل مالی کنه😃بی ادبی رو اصلا منظورم نیست ها منظورم شر و شیطونی و رهایی که دارنه

آره متاسفانه خیلی از خصلتها واقعا ژنتیکه البته که محیط تاثیر داره ولیییی واقعا اون ذات وخصلت براهرکسی منحصر به فرده خیلی عجیبه🥲🥲

بچه های همه مون همینن بنظرم بخاطر حساسیت خودته ک شلخته شده تو ی کتاب خوندم نوشته بود وقتی توی ذهن خودت بچه رو ی چیزی میبینی مثلا لج باز شلخته دستو پا چلفتی هرکدام از اینا بچه هم نا خودآگاه جلوی چشم شما همون حرکت رو انجام میده

منم توی کتاب موندم بچه ها آدم های اولیه هستند که ما بزرگ تر ها می‌خوایم تبدیل‌شدن کنیم به انسان های متمدن ...مثلا
با قاشق غذا خوردن احوالپرسی با بقیه و...
ولی خب پسر منم همینه ذاتشون شلوغه من خیلی باهاش خوب رفتار می کنم در آخر سر تف هم انداخته به صورتم منو زده درصورتیکه من تا حالا اصلا کتک نزدم همیشه با احترام باهاش رفتار کردم ...
فقط به حرف مادر شوهرم دلگرمم که میگه بزرگ میشن عاقل میشن ولی خب مارو پیر می کنند متاسفانه

ژن خبلیییییی مهمههه

دقیقا منم خیلی دلم میخوادپسرم اروم ومودب و تمیز باشه چون منوشوهرم به شدت تمیز هستیم مودب هستیم خشک نیستیم اهل گفتگو بگو بخند شوخی کردن ولی پسرم ازاول بداخلاق پرخاشگر بی ادب لجباز یه دنده اصلا بهت اهمیت نمیده اصلا انگار نه انگار ک داری باهاش حرف میزنی کارخودشومیکنه واقعا روانی شدیم ازدستش ماخیلی باهاش حرف میزنیم یادش بدیم ولی اون انگار نه انگاریوقتای میگم شاید من توقع زیادی داریم نمیدونم والا

خب تنها نیستی کاملا پسر منو توصیف کردی😂

بچه‌ها اون چیزی که ما دوست داریم نمیشن، بلکه اون چیزی میشن که ما هستیم.
چون پسر دارید رفتار پدر خیلی تاثیرگذاره. شما مرتب ازش بخوای نظافت کنه کم‌کم براش روتین میشه.
شما و پدرش هم با رفتارتون تربیتشون کنید، مثلا میخوای فضولی نکنه خودتون هم همینطور باشید و ....

تا دلسوز و مهربان هست متن کلا پسر منم توصیف کردی
با این تفاوت پسرم تا پول دست میزنه میره بیرون میاد پارک رفتنی دستش به وسیله ای تاب میخوره با اب معدنی که همره داره سریع دستاش میشوره بعد خوراکی میخوره عدا خوردنی هم یه زره چی،ی بخوره لباسش سریع در میاره میگه دوست ندارم لکه رو لباسم باشه
البته من زیاد تو دوسالگی یاداوری میکردم 😂😂

عزیز اینایی که شما گفتی مربوط به شخصیت بچه هاست،مثلا قطعا آداب غذاخوردن به مرور تغییر میکنه
و خیلی از مثال هایی که زدین به مرور درست میشن و یا به گفته خودتون تعدیل میشن و تبدیل به یه شخصیت نرمال میشن

سوال های مرتبط

مامان کارن و کوشان 😍 مامان کارن و کوشان 😍 ۶ سالگی
سلام خانمهای گل 🌸
من دیروز که بچه هام مشغول بازی بودن اومدم جلوشون چندبار گفتم وای سر گیجه دارم اصلا به روی خودشون نیاوردن بعد خودم رو به حالت غش زمین زدم واکنش بچه هام خیلی جالب و دور از انتظار بود
اول پسر بزرگم اومد چندبار اسمم رو صدا کرد بعد آروم زد توی صورتم بعد صورتم رو بوس کرد همین جوری که اسمم رو صدا میزد یه دونه محکم زد توی صورتم از درد نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم و خندیدم اینجا انگار فهمید کارش درست بوده امیدوار گفت مامان خوبی گفتم خیلی سر گیجه دارم چشمهایم بسته بود گفت مامان نمیتونم چشمهایت رو ببینم بعد شروع کرد همه موهام رو ریخت توی صورتم 😂🤔 گفت حالا بهتر شد من که نمیتونم چشمهات رو ببینم بعد دوباره من رو صدا کرد جواب ندادم انگار دوباره نگران شد گفت حیف که بلد نیستیم ببریمش یه بیمارستان یکدفعه کوشان پرید روی شکمم چندبار صدام زد بعد گفت مامان میشه با گوشیت بازی کنم🤣😂 بعد هم محکم زانوش رو فرو کرد توی شکمم دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم