۱۴ پاسخ

اخه نیانم بعدا ناراحت میشیم که چرا زود نیومدن دیر اومدن😂😂😂😂

من که اقوام همه شهرستانن خانواده ی خودم و خانواده ی شوهرم فقط اینجان
شوهرم به خانوادش گفت بعد چله بیاین
خانواده ی خودمم که خونه ی مامانم بودن همگی اومدن دیدن و رفتن
واقعا شرایط بدیه از هرچی زاچیه بدم میاد

دقیقا مادر شوهر من دوست داشت روز پنجمم دعوتی بگیره منم سزارینی با کلی بخیه بهم گفت میخواین دعوتی بگیرین یا من برم روستا گفتم نه من خیلی بخیه دارم نمیتونم پذیرایی کنم میخواین برین برین دعوتی کهنه نمیشه رفت بعدش گفته عروسم منو از خونش بیرون کرد 😂😂

وای چقدر حرف دل منو زدی
یاد اونروزا می افتم تن و بدنم میلرزه
فک‌کن دستگاه برای زردی آورده بودیم خونه
خودم استرس بچه از یه طرف بخیه هام درد میکرد
تک تک اوناییکه بیمارستان اومده بودن دوباره میومدن خونه😭

منکه تا از بیمارستان اومدیم شوهرم مامانمو رسوند خونه، به مادرشوهرمم گفت پسربزرگمو بردار ببر خانومم خستس میخواد استراحت کنه. تا ده روزگی هم فقط مامانم یا مادرشوهرم میومدن بچه هارو نگه دارن که من بخوابم. کاش الان یکی نگهشون داره بخوابم😭😭😭

والا من که قراره جسن بگیرم و صد بار گفتمم همه اومدن همون ۱۰ روز اول

میگرفتی هم میومدن 😅🤣🤣

اههه اههه ی سریا واقعا انگار متوجه حرف ادم نیستن خانواده شوهر منم اینجوری بودن من دو روز بیمارستان بودم همشون اونجا بودن
حالا جدا از رفت و آمد مادر شوهرم تخت بچمو می‌برد پیش خودش میخابوند بهش گفتم بدش کنارم باشه چند دیقه گفت نه از تخت میندازیش🫥 میخاستم شیرش بدم میگفت نه تو نمیتونی سینه منو میگرفت میزاشت دهن بچم🫤مامانم میومد منو بلند کنه بالاخره ادم خونریزی داره مثل گاو میومد نگاه می‌کرد ببینه چخبره🙄شبا همش با اینکه مامانم پیشم بود اونم کلا روز و شب اینجا بود شبا بچمو می‌برد پیش خودش باورت میشه!!!مامانم طفلی هم پذیرایی میکرد از مهمونا هم منو داشت هم غذا بپزه برد خانواده شوهرم .۵روز موندیم خونه دیدیم نمیرن دیگه مامانم منو برد خونشون اونجا هم میومدن سر میزدن هر روز😂😂😂😇

من تا ۱۵ روز خونه خودمون بودم مامانم پیشم بود شهر دیگه هم هستم کسی نیومد، بنده خدا زائو بودی چقدر سخت

من همون روزاول زنداداشام اینا اومدن باکلی درد خیلی حالم بدبود

وااااای من روز اول ک از بیمارستان اومدم خاله هام میخاسن بیان با مامانم دعوام شد گفتم بگو نیاین من حوصله ندارم حالم بده
اونروز نیومدن ولی فرداش اومدن🥲🥴 و این پروسه تا ۳ ماهگی دخترم ادامه داشت ۱۰ روز اول ک بددددتررر ۲۴ی مهمون داشتیم

من به همه گفتم نیایین هفت روزگی جشن گرفتیم
تو اون هفت روز همه اومدن و تو جشن هم بودن خوبه گفته بودم نیایین🫤

وای من یاد روز اول و دوم بعد زایمانم میوفتم اشکم در میاد. با اون درد و گیجی از داروهای مسکن اومدم خونه کل خانواده خودم و همسرم اینجا بودن. چند روز بودن . همه خوشحال و بگو و بخند . من درد و ناله و گیجی و ... دلم فقط استراحت میخواست. هر کی یه چی میگفت. اصلا اوضاعی بود. روز سوم هم زردی و بیمارستان و دستگاه و گریه و ... هم خیلی خاطره شیرینیه برام هم خیلی سخت . فقط اون شبی که بعد زایمان بیمارستان بودم خیلی حال داد. اتاقم خصوصی بود من و دریا و خواهرم سه تایی تنها بودیم بهترین روز و شب زندگیم بود😍😍😍

از روز سوم شروع شد. هر روز یکی بیاد یکی سر ظهر یکی موقع خواب خودم یکی موقع خواب بچه. این پروسه تا قبل جنگ ادامه داشت. یعنی اگه جنگ نمیشد بازم ما مهمون داشتیم

سوال های مرتبط

مامان نیلا مامان نیلا ۱ سالگی
تجربه زایمانم بعد ۶ ماه🤣🤣
اولش بگم من اصلا ورزش نکردم فقط ۴ بار رابطه با دخول عنیق بدون جلوگیری داشتم
صبح ساعت ۷ پاشدم دیدم ی چیزی ازم ریخته عین ادرار اول فک کردم بی اختیاری ادرار گرفتم جیش کردم تو خودم😂بعد بلند شدم دیدم نه ازم میریزه هی با خودم گفتم کیسه ابه فورا همسرمو بیدار کردم رفتم حموم هی ازم میریخت سریع رفتیم بیمارستان ساعت ۸ نیم رسیدیم بیمارستان ۹ بستریم کردن بدون درد بودم یک نیم سانت باز بودم بهم امپول فشار زدن دردام شروع بشه تا نیم ساعت چهل دیقه درد داشتم دیگ اومدن معاینه کردن سه نیم سانت شده بودم ب زور التماس و گریه امپول بی دردی گرفتم چون میگفتن باید ۴ سامت بشی بعد بزنیم امپول خلاصه اومدن از کمرم امپول رو زدن نباید تکون بخوری دردام قطع شد و دراز بودم سه بار معاینه کردن هر بار دو سه سانتی پیشرفت داشتم در نهایت ساعت ۲ عصر دخترم بدنیا اومد اون نیم ساعت درد رو با ب داغ ک میگرفتم روی شکمم و اینکه همسرمو بو میکردم دستشو میگرفتم اروم میشدم کنترل کردم