منم همینم عزیزم تنهام و کمکی ندارم شبا همسرم میاد خونه مهوا رو نگه میداره تا من کارامو انجام بدم ولی از صبح تا شب واقعا سخته تحمل لجبازی دندون بی خوابی بغل غذا و..... اینکه کم بیاریم طبیعیه ولی خب چاره ای جز ادامه نداریم این بد قلقیه تقریبا تا ۱۸ ماهگی ادامه داره از اون به بعد یکم آسونتر میشه البته امیدوارم😮💨
میدونی تا قبل از بچه دار شدن فکر میکنیم راحته و یا میتونیم از پسش بر بیایم
ولی بچه داری یعنی صد درصد از خودگذشتن
و دیگه تایمی برای خود آدم نمی مونه و زندگیمون کاملا به دو قسمت قبل و بعد از بچه تقسیم میشه
فقط باید صبوری کرد و حالا تایمی که بچه خوابه خودت استراحت کن و یا کارهایی که دوست داری رو انجام بده
ولی خب درکل تا زمانی که بزرگتر بشن مجبوریم سختی های بچه داری رو تحمل کنیم
من فلوکستین میخورم.
آرامبخش نیست. بیشتر شادی اوره.
قبلاً کلردیازپوکساید هم میخوردم ولی خیلی خواب آور بود. منگ میشدم.
دکتر گفته حداقل یکسال باید ادامه بدی.
هووووووف.
شما هم نهایت یه ویزیت آنلاین شو.
دیگه آدم یه تحملی داره.
گاهی وقتها دیگه به حد جنون میرسم.
منم مخالف داروهای اعصاب بودم ولی چیز دیگه ای کارساز نبود. چاره ای نداشتم
اخیییی عزیزم بگردم اشکم درومد🥹😭😭😭
الهی من قربونت برمممم 🥺 بخدامنم پسرم همیجوره انقد منت کشی بقیع کردم ک بچمو بگیرن برام چون الان واقعا حالم بده حالت تهوع یجا قند یجا فشار یجا. اصلا نمیتونم برا بچم غذا بپزم کلا حال روحیم افتضاحه
این وصف حال همه مونه.منم کم و زیاد مثل تو هستم.ولی به آینده فکر میکنم به زمانی که بزرگتر بشه ،وابستگی ش کمتر بشه، امر و نهی رو بفهمه ،بره مهد،پیش دبستانی ،مدرسه ووووو.ودر نهایت خدا بزرگه.خدا به آدم توان میده.یه چیزی هست که بهشت زیر پای مادره
دقیقا همین چند دقیقه پیش حس جنون پیدا کردم جوری که دلم میخواست تمام موهامو بکنم
اینقدر نفس عمیق کشیدم و گریه هاشو تحمل کردم که اخر یه داد زدم سرش و خب اوضاع بد بدتر شد و از خودم به خودم پناه اورد و منم باهاش زار زدم
با اینکه تنها نیستم مامانم کمکی هست پیشم اما بازم کم میارم چون برای خواب فقط منو میخواد دیشبم تا صبح ده بار با گریه و چشمای بسته بیدار شد
هر بارم باباش بغلش کرد که من کمتر اذیت شم یجوری جیغ زد و خودشو پرت کرد که فقط تو بغل من باشه فکر کن کاملا چشاش بسته بود
فک کن الانم از ساعت ۴ تا همین الان که نزدیک پنجه رو پام بود ده بار چشاشو بست دوباره باز کرد نق زد و هر بار بلندش کردم که بیخیال نخوابه بیشتر گریه کرد
نمیدونم چشه اصلا
ماشالله سنگینم هست کمر و پاهام داره میشکنه
انگار یکی دریل برداشته اون قسمت امپول بی حسیمو داره سوراخ میکنه
خلاصه که خداقوت به همه ی مامانا 🥲🥲
مثل منی داغونم داغون نه شب خواب راحتی دارم نه روز آرامشی فقط خودم هستم و خودم موندم چجوری تا الان دوام اوردم
هعی خاهر می فهمم چی میگی.ولی اینو همیشه یادآوری کن برا خودت که تموم اینا میگذره و تموم میشه .اون بزرگ میشه وتو اصلا آدم دیگه ای میشی.مادر شدن کاری نداره ولی مادر موندن نیاز به صبرو حوصله زیاد داره. این زمونه درسته حوصلمونو سر برده ولی این بچه هاهم با دعوت ما آمدن این دنیا
چقدر منیبیب
عزیزم منم کل هفته تنهام
فقط یه جمعه رو میرم خونه مادرم یا مادرشوهرم ک اونجام خودم باید حواسم به بچم بلشه
تازه بچه من پسره و صدبرابر شیطون تر
منم کسیو ندارم یک ساعت نویان نگهداره استراحت کنم
خیلی سخته ولی میگذره غصه نخور بخدا همدردم باهات
دختر تو چقدر منی!!انگار حال و روز منو توصیف کردی
من چند روزه شروع کردم دارم قرص اعصاب میخورم
دقیقا منم همین طورم خسته 😔
منم مثل تو الان خسته ام خونه ام بهم ریخته نهارم درست حسابی نخوردم دخترمم خوابیده نمیدونم چیکار کنم بخوابم یا پاشم خونه جمع کنم یا برم یه چیزی بخورم
منم همینم عزیزم فقط میگم روزا بگذره
عزیزدلم کامل درکت میکنم پسر منم همینه شیرنمیخورد الانهم غذا نمیخوره بیرون هم باهاش برم خیلی اذیت میکنه🥲
هعیییی💔مادر بودن خیلی سخته
عین من .... دیگ نهایت کمکی ک ب خودم کردم قرص اعصاب خوردم ک لاقل تروما ب بچه وارد نکنم میدونم جز من کسی نداره انقد داد میزدم بعد میشینم زار میزنم خدایا نمیدونم دیگ چیکار کنم شوهر منم همش سرکاره دیگ تنهایی نمیتونم منم آدمم اون روزی انقد خودمو زدم دیگ داشتم سکته میکردم خونمو گوه برداشته دقت ندارم تمیز کنم نمیدونم دارم چیکار میکنم خدا خودش کمک ما مادرا باشه بخدا ناشکر نیستم منم آدمم کم میارم اون روزی میگفتم خدایا چرا من نمیمیرم شوهرم میگفت خودت بچه خواستی انقد فحشش دادم آروم نمیشدم هیچ کسم نمیفهمه ک غذا نمیخوره بهم میریزم لج باز میشه دیونه میشم ..... تنها نیستی بخدا
منم دلم براش میسوزه
ولی چاره ای ندارم
الان ی مقدار آرومم
نمیدونم دیگ چیکار باید میکردم نکردم بخدا هر روز میبرمش پارک باهاش بازی میکنم تنهایی دیگ نمیشه
عزیزم نصیحت نیست اما تقریبا ۸۰ درصدمون داریم با این احساسات نبرد میکنیم یکی کمتر یکی بیشتر ی روز زیاد ی روز کم
بابا ماهم ادمیم ،دلم میخواد از مادر بودن و مسیولیتهاش فرار کنم ،....
ولی نمیشه ک نمیشه
الهی فدات بشم من خیلی سخته درک میکنم
منم اون حسو دارم
منم اینطوری شدم یوقتایی اینقدر گریه میکنم که حد نداره عصبی میشم داد میزنم سر بچم بعد از خودم متنفر میشم ولی بنظرم ما مامانا همه مون بهترین مامانای دنیایمم عزیزمم اصلا غصهنخور
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.