تجربه سزارین پارت ,1,


شب قبلش گفتن بعد ۱۰ چیزی نخور منم ساعت ۹ جوجه خوردم بعدش رفتم دوشمو گرفتم گفتن قشنگ شیو کن با کمک شوهری ۲ ساعت در حال زدن پشم بودیم خسته کوفته اومدیم بیرون :/ شوهری با خر و پف خابید حالا من مگ خابم میبرد هر کاری میکردم نشد دیگ ساعت ۴/۵ از جام بلند شدم تا ۵/۵ ک حرکت کردیم ساعت ۶/۵ باید بیمارستان میبودم رسیدم رفتم بالا ازم سونو انتی و نامه بستری خواست بعدشم ی برگه دادن گفتن برین تشکیل پرونده بدین به من لباس دادن گفتن سوتین شورت کش مو همه چیمو در ارم بپوشم جلو بسته و پشتشم کامل باز بود پوشیدم گفت دراز بکشم ازم نوار قلب گرفتن بعدش نوبت سوند شد گفت خدتو شل کن میگفتم شلم ولی میزد رو رون پاهام میگفت قشنگ خدتو سفت کردی گفت من باید مجاری ادرارتو پیدا کنم دیگ خدا خدا کردم پامو باز کردم خدمو شل کردم و بخام بگم برای من خیلی دردش بد بود یه حس سوزش با حس اینکه همش میخای جیش کنی داشت ولی اونیکه کنارم بود یه آخم نگفت پس بستگی ب استانه تحمل درد شما داره برای من سخت بود اومدم بیرون اتاق ی زیرانداز زیرم پهن کردن حالا مگ میتونستم بشینم یجوری حس میکردم یه چیز تیز هست وسط ک نمیذاره بشینم بهشون گفتم حس میکنم سرجاش نیست فلان گفت نه ادرارت اومد نگران نباش بشین درست میشح گفتم بخدا دستشوییم میاد گفت نه بشین خدش میکشه گفتم من همینجا میشاشم پس گفت بشاش منم خدمو‌ رها کردم یهو ادرارم ریخت رو سرامیک 🤣 صداشون کردم گفتم بفرما گفت امکان نداره ما وصل کردیم گفتن حتما کیسه آبته 😐 گفتم بازم دستشویی دارم گفت برو دستشویی پس رفتم ادرار کردم مثلا سوند ام وصل بود
بارداری سزارین بیمارستان بارداری جنین زایمان بارداری بارداری بارداری

۸ پاسخ

وااای عااالی بود🤣🤣🤣🤣

😂😂😂

🤣🤣🤣وای

😁عجب

ادامش😂😂😂😂😂😂😂

وای دهنت دختر😂😂😂😂حالا جیش کردی خودشون پاک کردن؟؟؟

چ خنگ بودن بهت سوند کوجیک زدن یا هم بادکنکش رو خوب باد نکردن

😅😅😅چقدر خندیدم یاد خود افتادم منم همش ميگفتم جیش دارم ولی مال من وصل بود

سوال های مرتبط

مامان پناه💞 مامان پناه💞 ۶ ماهگی
سزارین پارت 1
دکترم گفته بود ۱۲ شب به بعد هیچی نخورم ۶ بیمارستان باشم و من از ساعت ۹ هیچی نخوردم شام جوجه با یکم برنج خوردم بعدش دیگه هیچی نخوردم حتی آب صبح ساعت ۴ نیم بیدار شدم آرایش کردم لباس هامو پوشیدم وسیله هارو برداشتیم راه افتادیم سمت بیمارستان دقیق ساعت ۶ بیمارستان بودم 😂🫣
رفتیم نامه سزارین رو دادم کارای پذیرش انجام دادیم شوهرم خودم یه چند تا برگه امضا کردیم منو فرستادن بلوک زایمان.رفتم اونجا گفت سونو آنتی آخرین آزمایشت و آخرین سونوگرافی تو بده دادم دید بچه سفالیک گفت با دکتر هماهنگی واسه سزارین گفتم آره گفت صبر کن زنگ بزنم به دکتر منم داشتم از ترس میمردم گفتم حتما مشکلی پیش اومده .دیگه زنگ زد به دکتر گفت آره هماهنگه کاراشو سوند سورم وصل کنید ببرید سمت اتاق عمل تا من بیام .دیگه گفتن من برم داخل اتاق شماره ۲ کل لباس هامو در بیارم و لباس اتاق عمل بپوشم رفتم لخت شدم لباس اتاق عمل پوشیدم ولی گفتن شلوارشو نپوش تا بد سوند خودمون تنت میکنیم به من سروم وصل کردم بعدش شلوار پام کردن چند تا سوالم ازم پرسیدن و تموم شد و دستگاهی که صدای قلب بچه رو گوش میدن و نوار میگیره رو وصل کردن به شکمم برام سوند زدن تا ۱ ساعت نیم اینا من روی تخت دراز کش داشتم صدای قلب بچه رو گوش میدادم و سروم وصل بود بهم و سوند..اینم بگم موقعی که دستگاه وصل بود به شکمم بچه داشت با لگد میزد به دستگاه 😂
خب بریم بگم سوند برای من چجوری بود راستش من اولین بارم بود سوند وصل میکردم اولش که گذاشت یه حس سوزش و یه حس بدی داشتم وقتی داشت فشار میداد بره داخل بعد ۳۰ ۴۰ ثانیه سوزشم قطع شد ولی یه حس خیلی گندیه همش احساس چندشی داشتم
مامان مهرسا مامان مهرسا ۹ ماهگی
زایمان من…

من شنبه ۱۹ مهر رفتم پیش دکترم ، ( هفته پیش رفته بودم بیمارستان از درد گفته بود ۲ سانتی ) گفتم دکتر من موقع خواب قفسه سینم میگیره درد های نا منظم دارم ، معاینه کرد گفت باز ۲ سانتی ، گفتم دکتر من شرایطم اینجوری تا کی باید بمونم گفت پس تو دوشنبه (۲۱ مهر ) برو بیمارستان بگو درد دارم منم میگم بستریت کنن گفتم با دو سانت اشکال نداره گفت نه کمکت میکنن گفتم من خودم ماما همراه دارم ، گفت باشه رسید دو شنبه ساعت ۱۱ صبح رفتم بیمارستان گفتم درد دارم معاینه کرد گفت باز دو سانتی ولی دکترت گفته بستری بشی ، من بستری شدم امپول رو تزریق کردن تو سرم تا ساعت ۴ الی ۵ راه رفتم (ماما همراهم گفته بود تا ۴ سانت نشی من نمیتونم بیام) ساعت ۵ عصر امپول و بیشتر کردن درد داشتم ولی قابل تحمل هر سریع میرفتن میومدن معاینه میکردن میگفتن همون ۲ سانت ، ساعت ۷:۵ دیقه کیسه ابم ترکید اولش گفتن خوبه زودتر باز میشی من تا ساعت ۹ با درد وحشتناک تحمل کردم ، یکم گذشت دیدن رنگ کیسه اب عوض شده گفتن بچه مدفوع کرد، طی ۱۰ دیقه بردنم اتاق عمل برا سزارین🥲🥲و منم یهههه عااالمه گریه ڪ چند ماهه ورزش میکنم و همه کار کردم چرا دهانه رحمم باز نشد، یه عااالمه گریه که من سزارین نمیخوام، خلاصه نی نی من ساعت ۲۱:۵۶ به دنیا اومد ولی باز میگم سزارین خیلی مزخرفه
مامان دلین 🐣 مامان دلین 🐣 ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت ,2,



اومدم بیرون بهشون گفتم چک کنید سوندمو چون گفتم من دارم ادرار میکنم گفتن نه وصله حتما با اینکه شاشیده بودم ولی باز باورشون نمیشد هیچی دیگ سرپا همینجوری وایستادم گفت معلوم نیست دکترت کی بیاد گفت خطرناکه نمیتونی اینجوری وایسی گفتم یه چیز تیز انگار وسط پاهامه نمیتونم بشینم دیگ خدمه بزور منو برد تو یه اتاق گفت دراز بکش متوجه نمیشی با گریه دراز کشیدم چون واقعا اذیت کننده بود خیلی ترسیده بودم دکتر گفت تپش قلب دارم قرص بهم دادن قبل عمل خوردم :/ راستی انژیوکتم ک اصن دردی نداره عین یه سرم زدن سادست :/ بعد چن دیقه صدام زدن با ویلچر منو بردن بخش اتاق عمل قبلش بیرون با مامانم و شوهرم اینا خدافظی کردم باز تا دکترم اماده شه بیاد نتونستم بشینم سرپا وایستادم ولی حاصر نبودن سوندمو چک کنن دیگ ساعت ۸:۳۰ رفتم داخل اتاق عمل دکترم اومد ی سلام علیک کرد رفت بیرون دکتر بیهوشی اومد سلام احوال پرسی کرد کفت چن سالته گفتم ۱۹ گفت ای باباااا جقدر کوچیک گفت بگو اولیه لاقل 😂 فک کنم میخاست من تکون نخورم گفت اگ تکون بخوری بی حس نشس مجبورم ی امپول کلفت بیارم بزنما بعد شونه هامو گفتن بندازم پایین هم سرمو اونم عین ی امپول معمولی هیچ دردی نداره بعد چن ثانیه پاهات گزگز میکنه دیگ نمیتونی تکونش بدی پارچه رو کشیدن جلوم و دکترم شروع کرد چیزی نگذشته بود ک ساعت ۸:۴۵ نینی قشنگم دنیا اومد و صدا گریشو شنیدم اولین چیزی ک گفدم اخییشششش خدایا شکرت :))))) ❤️❤️❤️❤️
بارداری جنین زایمان بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری جنین
مامان یزدان🤰😍🩵 مامان یزدان🤰😍🩵 روزهای ابتدایی تولد
پارت اول زایمان سزارین
من سزارین اختیاری بودم دکترم گفته بود جمعه صبح ساعت ۵ بیمارستان باش من صبح رفتم بیمارستان تشکیل پرونده دادن و نوار قلب بچه رو چک کردن و فشارم رو گرفتن خداروشکر همه چی اوکی بود بعد لباس دادن پوشیدم گفتن ساعت ۸ و نیم می برن اتاق عمل بعد من از هیچی نمی ترسیدم فقط از سوند گذاشتن می ترسیدم یکم بعد پرستار اومد پرده رو کشید گفت سوند میزارم گفتم یا خدا من می ترسم خلاصه کنم سوند رو گذاشت درد نداشت ولی خیلی سوزش بدی داشت اصلا نمی تونستم بشینم همون طور که فک می کردم بده واقعا بد بود ساعت ۸ ونیم بردن اتاق عمل شدیدا استرس داشتم پرستار دلداریم میداد می گفت چیزی نیس تو اتاق عمل کولر روشن بود و من لرزش بدی گرفتم گفتم سردمه کولر رو خاموش کردن ولی لرزش من از استرس بود گفتن بشین رو تخت پاهاتو دراز کن دستات رو بزار رو زانو و خم شو تا آمپول بی حسی رو بزنیم از آمپول نمی ترسیدم و خداروشکر راحت زدن مثل آمپول سرما خوردگی که به پا میزنن هستش اصلا نترسین گفتن زود دراز بکش دراز کشیدم همون لحظه یه گرمای شدیدی اومد به پاهام و بی حس شدن تا معدم بی حس بودم اصلا چیزی نفهمیدم من فک می کردم هنوز شروع نکردن که یهو دیدم صدای گریه بچه اومد نمی تونم حسم رو توصیف کنم خیلی حس خاصی بود با صداش بغض کردم شدیدا دکتر بچه رو بهم نشون داد و برد تمیزش کنه
مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۴ ماهگی
وقتی اینجا تجربه زایمان رو میخوندم باور نمیکردم روزی منم بیام بگم واقعا خدارو شکر میکنم من سزارین اختیاری بودم ساعت ۶ صبح بیمارستان رفتم ناشتا بودم شب قبلم سوپ سوپ ساعت ۱۱ شب رفتم تشکیل پرونده دادم بعدش ضربان قلب اینارو گرفتن ازم رفتم بعد اون روی تخت دراز کشیدم اومدن بهم سرم وصل کردم گفتن ساعت ۸ دکترت میاد تا ساعت ۸ بشه یه پک زایمان دادن داخلش لباس و دمپایی و پد و اینا بود لباسام رو عوض کردم ساعت ۸ شد دکتر اومد باهاش حرف زدم بعد از تخت اومدم پایین روی ویلچر نشستم پرستار برد تا پشت اتاق عمل همسرم و مادرم اینا اومدن بعدش جدا شدیم یه لحظه اونجا واقعا از ترس گریه ام گرفت یکم محیط اطراف ترسناکه همه جا سبز لباسا سبز یجوری بود رفتم داخل اتاق عمل روی تخت نشستم پرستار اومد گفت یکم خم شو من خیلی ترسیده بودم تن تن باهام حرف میزدن سوال میپرسیدن یکم سردی روی کمرم حس کردم فک کنم بی حسی اینا زدن من امپول از کمر رو اصلا نفهمیدم واقعا نفهمیدم بعدش پرستار گفت اروم بخاب دستامو بستن یه پرستار بالای سرم بود همش حرف میزد باهام خیلی مهربون بود پرده کشیدن جلو چیزی نفهمیدم خیلی میترسیدم گفتم بی حس نشدم دکتر گفت پاتو ببر بالا قشنگ پام رفت بالا گفت صبر کنید یکم😂
بعد ۳ ۴ دقیقه گفت ببر بالا دیدم دیگ حس ندارم دیگ چیزی نفهمیدم ۵ دقیقه بعد حالت تهوع شدید اومد گفتم به پرستار گفت عیب نداره بالا بیار ولی هیچی بالا نمی اومد تو حلقم بود انگار یه امپول زد به دستم قطع شد تهوع ام همون لحظه درسته بی حس بودم ولی قشنگ حس میکردم یچیزی رو دارن به زور از من میکشن بیرون انگار از کمرم داشتن جداش میکردن دوباره حالت تهوع اومد (سزارین پارت اول)
مامان دلوین 🩷 مامان دلوین 🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۴:
خلااااصه تا برگشتیم خونه ساعت ۱۰:۱۵ شب بود یه شام سبک خوردم قرص های سرماخوردگیم رو خوردم و رفتم که بخوابم تازه دراز کشیدم که یه درد شدید پریودی گرفت و ول کرد یه حسی بهم گفت خودشه ساعتو نگاه کردم ۲۳:۲۳ بود یادداشت کردم استرس گرفتم و منتظر شدم ببینم تکرار میشه یا نه
بله ... دردا تکرار شد منظم نبود و من همه ی ساعت هارو نوشتم تا ۴:۳۰ صبح تحمل کردم
بعدش به همسرم گفتم پاشو بریم بیمارستان دردام تموم نمیشه
دوش آب گرم گرفتم دیدم نخیر دردم قطع نمیشه پس شیو کردم و ساکو وسیله هارو اماده کردم و زنگ زدم به مامانم که بریم بیمارستان ساعت ۵:۰۰ بود
یدونه خرما خوردم ، همسرم از زیر قرآن ردم کرد و رفتیم
ساعت ۵:۳۰ رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان گفتم درد دارم معاینه کرد گفت ۳سانت و نیمی فکر نکنم بستری کنن بمون زنگ بزنم دکتر سوالاتشم پرسید پرونده تشکیل داد و ۶ زنگ زد به دکتر ، دکتر گفت NST بگیرین و اوضاع رو بهم بگید بعد نیم ساعت اینا زنگ زدم انقباضاتم رو گفتن و گفتن که درد داره و ... دکتر گفت بستری کنین
مامان محمدحیدر مامان محمدحیدر ۸ ماهگی
تجربه زایمان
من ۴۰ هفته و ۵ روز بودم ولی هیچ طوری دردام شروع نشد دکترم گفت بیا تا معاینه کنم ببینم چطوری رفتم مطب معاینه کرد گفت دهانه رحمت بسته است و بیشتر از این هم نمیشه بمونی من گفتم میخوام طبیعی باشم گفت با آمپول فشار هم فک نکنم بتونی زایمان کنی سزارین میشی گفتم اشکال نداره من تلاشمو میکنم دیگه نامه داد گفت برو بیمارستان نوار قلب بگیر ببینم امشب بستری بشی یا فردا رفتم بیمارستان معاینه کردن و نوار قلب گرفتن گفتن امشب باید بستری شی ساعت شیش بود بستریم کردن تا کارمو کردن ساعت ۸ شب معاینه کرد گفت یه سانتی دیگه دوز اول رو برام شروع کردن دردای کمی میومد سراغم منم پاشدم پیاده روی کردم و ورزش کردم ساعت دوازده شب بود زنگ زدن دکترم گفت تا ساعت یک شب سرم بگیرم بعد استراحت بدن تا شیش صبح ، ساعت یک که سرم رو قطع کردن دیگه منم دردی نداشتم یکی دو ساعت خوابیدم دیگه ساعت ۶ اومدن دوز دوم رو برام وصل کردن اینم بگم شب معاینه کرد گفت همون یه سانتی ولی دهانه رحمت خیلی نرم شده
دوز دوم رو که صل کردن دیگه دردام شدید تر بود منم مدام راه میرفتم و ورزش میکردم وقتی دراز میشدم دردام خیلی بیشتر میشد همراهم کمرمو ماساژ میداد خوب بود برام تا ۱۱ و نیم ظهر که معاینه شدم گفتن ۴-۵ سانتی دیگه دکتر گفت یه ساعت استراحت بدیم سرم که قطع شد بازم درد داشتم ولی با فاصله بیشتر
ادامشو پارت بعد مینویسم
مامان گوگولی👣❤️ مامان گوگولی👣❤️ ۱۲ ماهگی
تجربا زایمان طبیعی #پارت ۲
گفت خب باید ۴ ساعت باشی تا بستری بشی باز معاینه کرد گفت خب خوبه ۴ شدی یه برگه داد گفت بده ب همسرت بره برات پرونده تشکل بده بعد بیا لباستو عوض کن اینو بپوش(یه لباس صورتی بلند گشاد داد ک بپوشم)خلاصه منم رفتم ب همسرم گفتم بره برام پرونده تشکیل بده مامانم وقتی دید واقعا بستریم کردن نگرانیو دلشوره تو چشاش موج‌میزد 🥹خلاصه منم برگشتم لباس بیمارستانو تنم کردم و با همسرم و مادرم خدا حافظی کردم رفتم تو بخش زایشگاه بم یه اتاق دادن تنها بودم یه ماما اومد‌گفت من ماماتم کاری داشتی فامیلیم فلانیه صدام کن و دستگاه ان سی تی رو وصل کرد بعد نیم ساعت اومد معانیم کرد گفت برو توپو بردار بشین روش منم تا نیم ساعت همیجوری رو توپ بازی کردم باز اومد معاینه کرد گفتم اگ‌میشه من آمپول فشار نمیخوام میخوام دردی طبیعی خودمو بکشم گفت باشه ولی اگ‌پیشرفت نکردی باید آمپول فشار بزنیم گفتم باشه .. خلاصه هی تو اتاق پیاده روی میکردم دیدم هیچی ب هیچی یه دردای خفیف میاد و میده اومد گفت بسه رو دراز بکش خسته شدی منم دراز کشیدم خوابم برد😅ساعت ۵ اومد ان سی تی وصل کرد گفت بخواب اگ درد نداری اشکال نداره ولی دیگ خوابم نگرفت تاساعت ۸ ک اومدم تعویض شیفت😵‍💫ماما اومد گفت من دیگ دارم میرم شیف بعدی برات آمپول فشار میزنن دیگ دست خودم نیست .. دیگ از این حال خسته شده بودم گفتم باشه