تجربه سزارین پارت ,2,



اومدم بیرون بهشون گفتم چک کنید سوندمو چون گفتم من دارم ادرار میکنم گفتن نه وصله حتما با اینکه شاشیده بودم ولی باز باورشون نمیشد هیچی دیگ سرپا همینجوری وایستادم گفت معلوم نیست دکترت کی بیاد گفت خطرناکه نمیتونی اینجوری وایسی گفتم یه چیز تیز انگار وسط پاهامه نمیتونم بشینم دیگ خدمه بزور منو برد تو یه اتاق گفت دراز بکش متوجه نمیشی با گریه دراز کشیدم چون واقعا اذیت کننده بود خیلی ترسیده بودم دکتر گفت تپش قلب دارم قرص بهم دادن قبل عمل خوردم :/ راستی انژیوکتم ک اصن دردی نداره عین یه سرم زدن سادست :/ بعد چن دیقه صدام زدن با ویلچر منو بردن بخش اتاق عمل قبلش بیرون با مامانم و شوهرم اینا خدافظی کردم باز تا دکترم اماده شه بیاد نتونستم بشینم سرپا وایستادم ولی حاصر نبودن سوندمو چک کنن دیگ ساعت ۸:۳۰ رفتم داخل اتاق عمل دکترم اومد ی سلام علیک کرد رفت بیرون دکتر بیهوشی اومد سلام احوال پرسی کرد کفت چن سالته گفتم ۱۹ گفت ای باباااا جقدر کوچیک گفت بگو اولیه لاقل 😂 فک کنم میخاست من تکون نخورم گفت اگ تکون بخوری بی حس نشس مجبورم ی امپول کلفت بیارم بزنما بعد شونه هامو گفتن بندازم پایین هم سرمو اونم عین ی امپول معمولی هیچ دردی نداره بعد چن ثانیه پاهات گزگز میکنه دیگ نمیتونی تکونش بدی پارچه رو کشیدن جلوم و دکترم شروع کرد چیزی نگذشته بود ک ساعت ۸:۴۵ نینی قشنگم دنیا اومد و صدا گریشو شنیدم اولین چیزی ک گفدم اخییشششش خدایا شکرت :))))) ❤️❤️❤️❤️
بارداری جنین زایمان بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری جنین

۲ پاسخ

کدوم بیمارستان زایمان کردی؟

چه اصراری داشتن به چک‌نکردن سوند خب بابا یدقیقه نگاه میکردن دیگه

سوال های مرتبط

مامان رئیس‌کوچولو👶🏻 مامان رئیس‌کوچولو👶🏻 ۶ ماهگی
پارت ۳
رسیدیم بیمارستان ان اس تی گرفتن حرکت هاش خوب بود ضربان قلب عالی خداروشکر ولی باز خونریزی داشتم نگاه کردن گفتن باید دکترت بگیم بیاد زنگ زدن به دکترم سریع ی دستوراتی داد تا خودش میرسه من با سرم و دارو خونریزی هام کم شد رو به قطع شدن رفت دکتر اومد نگاه کرد و ی کارایی کرد بعدش رفت سر عمل هایی ک داشت من دیگ داشتم سرم میگرفتم
تا ساعت ۱ نصف شب دکتر اومد از اتاق عمل بالا سرم گفت در چ حالی گفتم خونریزی باز شروع شده و درد هامم داره میاد درد پریودی داشت شروع می‌شد گفت باید معاینه کنیم من ترسیدم و خجالت کشیدم چون خونی بودم دیگ معاینه کرد اصلا هم درد نداشت
گفت ۳ سانت بازی من ریسک نمیکنم حتی تا فردا بمونی اینجوری هی دردات بیشتر میشه خونریزی هم داری خطر داره رفت اتاق عمل آماده کرد و گفت امپول ریه بزنین سوند وصل کردن ک اونم اصلا نفهمیدم
بعدش رفتیم اتاق عمل اونجا فقط هی بی حس نمیشدم ساعت ۲ ۱۰ دقیقه شب اتاق عمل رفتم ۲۰ دقیقه طول کشید تا بی حس بشم
پارت ۴ بعد
مامان رایان مامان رایان ۸ ماهگی
سلام ب مامانی های گل باید بگم که رایان منم دنیا اومد😍
بیاید براتون از روز زایمان بگم من چهارشنبه ساعت ۸ صبح رفتم بیمارستان ۱۷ شهریور چون کشیک دکترم بود رفتم داخل بخش زایشگاه دیگ نوار جنین گرفتن و لباس دادن و فرم برای بستری و زایمان که تا کارای ثبت فرم و اینا رمان برد شد ۱۰ اینا دیگ خلاصه رفتم تو سالن زایشگاه استرس گرفته بودم دختره کناریم طبیعی بود کیسه آبش ۱۸ساعت قبل ابریزشش شروع شده بود دیگ داشت زورمیزد خلاصه رگ و اینجورچیزارو پیدا نکردن واسه سن و سرم من پس در نتیجه رگم پاره شد و دستام پر خون شد
خلاصه رو ویلچر نشستم و با یه خانومی حرکت کردیم سمت اتاق عمل ساعتای ۱۰ اینا بود رسیدیم تو سالن گفت جابجا شو بشین رو اون ویلچر پایه های ویلچر و باز نکرده بود برام منم برگشتم ب پشت بشینم افتادم زمین ویلچر و نگه نداشته بود دیگ با این اتفاق اشک من دراومد همینجوری تا اتاق عمل گریه کردم از ترس واسترس
دیگه تو اتاق عمل گفتن بشین رو تخت پاهات صاف جلوت دراز باشه دستات رو زانوهات شونه هاتو بده عقب سر پایین پایین دیگ امپول بیحسی و ک زد گفت پات گرم شد گفتم اره داره گرم میش گفت افرین خوبه دراز بکش ک اومدن بهم سرم دیگ زدن جلوم یه پارچه عمل گذاشتن که نبینم و دکترم گفت نترسی بتادین دارم میزنم سرد میشه شکمت دیگ من چیزی حس نکردم تا یکم فشار روشکمم و سرمعدم حس کردم حالت تهوع گرفتم بهشون گفتم ضد تهوع زدن
بقیه اتفاقات و پایین مینوسیم
#زایمان
#سزارین
مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی🤰🏻
پارت4
داشتم میرفتم تو سالن بودم که پرستار صدام زد ظرف ادرار داد گفت ادرار کن بیارش دیگ منم کارمو انجام دادم ظرفو دادم دیگ از پرستار پرسیدم کدوم اتاق برم گفت از خدمه بپرس هیچکی نبود من ازش بپرسم هی منتظر بودم خدمه بیاد هیچکی نیومد خودم رفتم تو یکی از اتاقا ولی روپوش هیچی رو تخت نبود اعصابم خراب بود رفتم گفتم این چه وضعشه من دوساعته سر پام یکی نیس بیاد کار منو راه بندازه دیگ یکی از پرستارا اومد منو برد تو اتاق رو تخت رو پوش گذاشت تختو تنظیم کرد منو برد رو تخت دیگ ماما اومد گفت همینی که 33هفته بود کوش دیگ پرستارا گفتن اتاق یکه دیگ اومد بهش گفتم من میخوام اپیدورال دریافت کنم گفت الان دکتر میاد به دکتر بگو گفتم باشه دیگ اومد معاینه کرد 4سانت بودم دیگ رفت دکتر اومد بهش گفتم من اپیدورال میخوام گفت اپیدورال نداریم گفت بچه قبلیت دریافت کردیم گفتم نه بهم گفتن برا بچه ی اول نمیزنیم گفت کی گفته میزنن دیگ خلاصه اپیدورال داشتن خودشون نزدن گفت گاز اتونتکس هس ولی تو چون 33هفته ای شاید ضرر داشته باشه...
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان دلین 🐣 مامان دلین 🐣 ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت ,3,



اومدن صورت نینیو چسبوندن رو صورتم ی قطره اشکمم اومد حالا احساساتی شده بودم 😂 دیگ شروع کردن بخیه زدن ، دکترم گفت مهساا دیدی نینیتو گفتم آرهههه مرسیی گفت حالا یکم چشاتو ببند ک بخیه هاتم بزنیم تموم گفتم باشهه انقدر اون خابه شیرینه با اینکه صداشونو میشنیدم اینا باز چشامو بسته بودم خیلی کیف میداد بعد دکترم گفت سرکلاژشم باز کنم تموم بعد گفت ای بابااا سوندش دراومده کههه اینجا بود ک تو دلم گفتم من میدونستم اون در اومده هااا ولی اونا گوش نمیدادن گفت سوندشم وصل کنین دیگه اومدیم تو ریکاوری ساعت پشت سرم بود ولی چون میگفتن سردرد میشی سرمو تکون نمیدادم ولی چشام دنبال نینیا بود میدیدم پارچه سبز دورشونه و ی کلاه هم رو سرشون :( بعد دیگ یکی نینیمو اورد سینمو گذاشت دهنش بچه مک میزد از بس از سردرد بعد زایمان شنیده بودم اونجام نینیمو نگاه نمیکردم در اون حد یعنی 🤣🤣 بعد گفتم چیزیم میاد از سینه هام گفت اره اغوزه بعد بچمو برد صداشونو میشنیدم ک میگفتن اونایی ک ۱ ساعت شده تو ریکاوری هستن رو ببرین بخش بعد اومدن نینیم رو گذاشتن رو پاهام باهم رفتیم بیرون از اتاق عمل مامانم مادرشوهرم شوهرم همه رفتن پیش نینیم میدیدنش میگفتن ای خدا چ نازه فلان دیگ رفتیم تو بخش بچه هنوزم لباس نداشت مامانم همراه دخترش اومد تو بخش ک لباس منو با خدمه تنم کنن مادرشوهرمم رفت لباس بپوشونه برا نوه ش بعد دیگ شکر خدا اونموقه هیچ دردی نداشتم چون بی حسی بود تو بدنم بعد ۲ ساعت ی دردای ریزی میومد سراغم مثل درد پریودی حالت ک فقط زیرشکمته :/

بارداری سزارین باردار بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان نی نی مامان نی نی ۲ ماهگی
تجربه سزارین دوم بعد از 11 سال:
37هفته بودم که فشارم بالا رفت و دکترم قرار شد ی هفته با قرص کنترلش کنه و 38هفته نینی رو در بیاره🥺شب قبل عمل ساعتای 10 شام خوردم و ناشتا شدم صبح ساعت 4پاشدم دوش گرفتم و چیتان پیتان کردم ساعت 5راه افتادیم سمت بیمارستان 6.30رسیدیم و رفتیم پذیرش بعدش سمت زایشگاه ،دیگه من رفتم داخل و دیدم لباس دادن بهم و تمام لوازممو گرفتن و دادن همسرم حتی گوشیمو گرفتن حالا منم میگم مگه قراره الان ببرینم من هنوز خدافظی نکردم که گفتن نه قبل اتاق عمل همسرتون میبینی
دیگه تو زایشگاه 3نفر بودیم اومدن سوند بذارن گفتم من دکترم داخل اتاق عمل میذارن واسم، مامایی که اومده بود گفت چ خوش خیال بشین تا تو اتاق عمل بذارن بعد بی حسی
گفتم مگه بعد بی‌حسی نیس گفت نه منم استرس گرفتم شدید
دیگه ساعت 9بود منو صدا زدن و اومدن ببرنم ی شنل دادن و با ویلچر بردن 😂شوهرم دم در بود کلی دلداری داد که نترسی چیزی نیس و با دخترمون صحیح و سالم برمیگردی
رفتیم خلاصه اتاق عمل و دکترم اومد گفتم خانم دکتر سوندمو تو بی‌حسی بذارین گفت پس چرا گفتم تو اتاق عمل بذارن نترس بیحس شدی بعدش واست میذارن
(اصل ماجرا پارت بعدیه 😁)
مامان یزدان مامان یزدان ۲ ماهگی
تجربه زایمان
پارت2:
قبل شروع عمل با دکتر حرف زدم همه استرس هارو شست برد...نشستم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی ی آقای جوان بود ک خیلی هم شوخ طبع و با حوصله بود اومد برام آمپول بیحسی رو زد و گفت دراز بکش الان پاهات گرم میشه گز گز میکنه و من منتظر بودم علائمی ک گفتن رو حس کنم ولی خبری نبود دکتر با ظرف بتادین اومد بالاسرم گفتم دکتر شروع نکنیا من بی حس نشدم دکتر بیهوشی گفتن ک ن متوجه نیستی الان بی حس شدی پاهاتو تکون بده ببینم من انگشتامو تکون دادم گفت ن دیگ زرنگی اگه راست میگی پاهاتو با پاشنه بیار بالا ببینم من پاهامو آوردم بالا و قیافه متعجب دکتر و دیدم🤭😂 گفت پاشو بشین دوباره بزنیم ایندفعه دیدم ک دو برابر داروی قبلی رو پر کرد داخل سرنگ و تزریق کرد برام
هنوز تزریق تموم نشده بود تو حالت نشسته بودم ک لرزش و گز گز پاهام شروع شد لرزش ب حدی زیاد شد ک تا دستام رسید حتی حرف زدنمم لرزشی شد😅
بعد دراز کشیدم و عمل شروع شد متوجه هیچ حس و دردی نبودم... ی آقا پسر جوان هم بالاسرم بود و حالتامو بهم میگفت ک الان ممکنه حالت تهوع بگیری ممکنه تنگی نفس داشته باشی و این موارد... یکم گذشت ک متوجه شدم دارم رو تخت تکون میخورم و بعدش فشاری ک زیر سینه میدادن و حس کردم و بهم گفت ک میخوان بچه رو بکشن بیرون و بعدش گفت ک بدنیا اومد😍 از اونجایی ک من همش گریه میکردم آمپول خواب زد بهم و من خوابم برد بعد یکی بیدارم کرد و گفت پاشو پسرتو ببین و صورتشو گذاشت رو صورتم🥺آخ ک بهترین حس دنیا بود اون لحظه... بعد یزدان و بردن و من باز خوابم برد وقتی بیدارشدم ریکاوری بودم موقع اومدن ب بخش شد اومدن جابجام کردن رو تخت دیگ یکم درد داشت و ماساژ کوتاه شکمی دادن اونجا ک اونم درد داشت ولی وحشتناک نبود و بعدش رفتیم اتاقم
مامان دلین 🐣 مامان دلین 🐣 ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت ,4,



راستی من برای درد بعد عمل رو پمپ درد حساب باز کرده بودم وقتی داشتم میرفتم داخل اتاق عمل چون دستیار دکترم همسایمون بود بهش گفتم من پمپ درد میخام ب کی بگم گفت با شیاف ام دردات کنترل میشن هم مسکن میزنن گفتم نهههه اصلا من پمپ‌درد میخام گفت بخاطر ج ن گ اینا کمبود دارن گفت فک نمیکنم داشته باشن هم بیرونم سخت شده پیدا کردنش خیلی خیلی ناراحت شدم بع‌د دیگ بعد عمل دردا اومد سراغم جوری ک نمیتونستم یه تکون ریز بخورم چون زیرشکم بشدت میگرفت انگار داشت پاره میشد :/ ضعف کرده بودم ولی گفتن ۱۲ ساعت بعد عمل باید ناشتا باشی ساعتای ۲ و ۳ اینا ک اصلا فکرشم نمیکردم ماساژ رحمی بکنن چن نفر اومدن فک کردم میخان خونریزیمو‌چک کنن یکیشون پتو رو ورداشت چند بار فشار داد وای نگم از دردش دستای طرفو گرفته بودم میگفتم ترو خدا ول کن بعد یکی دو ساعت اومدن گفتن میخایم زیرتو تمیز کنیم گفتن باسنتو بده بالا حالا مگه میشد 😐 گفتم من پامو‌ نمیتونم حرکت ریز بدم الان باسنمو‌چجوری حرکت بدم بعد همراهم ک مامانم بود صدا زدن گفتن بیاد کمک همش میگفتم نمیخاااد شوهرم بیاد بعد گفت ما چن تا زن شوهرت بیاد چجوری بلندت کنه فلان مامانم از من بدتر جیغ میزد میگفت وااای من دلشو ندارم وختی گزیه میکنه کاری کنم 🤣 هیچی دیگه دو نفری به پهلو میکردن منو پوشک زیرمو برداشتن تازه گذاشتن هم شیاف گذاشتن انگار وحشتناک درد گرفت منو وختی به پهلوم کردن چون بی حسیم رفته بود خیلی بد شد
بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان نیلا 🌊🩵 مامان نیلا 🌊🩵 ۵ ماهگی
پارت-دوم-سزارین:

از اتاق عمل منو صدا زدن. رفتم داخل . اولش سابقه داروییمو پرسیدن(من لووتیروکسین و متیل دوپا میخوردم) بعد گفتن همینجا تو اتاق انتظار بشین. من رفتم بشینم که متوجه گریه یه نوزاد خیلی کوچولو شدم ک تازه ب دنیا اومده بود و رو میز بود . خدماتی اومد تمیزش کرد و لباس پوشوند. بعد صدای دکترمو شنیدم بعدشم منو صدا زدن و رفتم . اول دراز کشیدم رو تخت. بعد گفتن پاشو بشین و سرتو کامل خم کن . پشتمو بتادین زدن و امپول بیحسی زدن(اصلا هیچی نفهمیدم و هیچ دردی نداشت). بعد گفتن سریع دراز بکش. همون لحظه یه جریان داغ داخل پاهام حس کردم. انگار ب جای خون ، اب جوش درجریان بود. کادری ک کنارم واستاده بود گفت پاتو ببر بالا. منم نتونستم . و گفت که ما حین عمل هم چنبار چک میکنیم ک بیحس کامل شده باشی بعد عمل میکنیم. همون لحظه دکترم وارد شد و سلام داد بعد پرده سبز جلوم کشیدن. و عمل شرو شد. اصلا هیچی نمیفهمیدم فقط بعد پنج دیقه اینا حس فشار رو شکمم احساس کردم ک همون لحظه صدای گریه دخترمم اومد. چشام اینجور 😍 بود. بعدا بچه رو اوردن کنار صورتم چسبوندن و عکاس اتاق عمل اومد ازمون عکس گرفت . بعدش بچه رو بردن و دکترم شکممو ساکشن کرد و بخیه زدنام شرو شد. من همون لحظه حس سردرد و سرفه داشتم و ب اون خانمی ک کنارم واستاده بود گفتم. اونم یه مسکن داخل سرمم زد و ماسک اکسیژن رو دهنم گذاشت. (خود عمل کم طول کشید شاید درحد ده دیقه ولی بخیه زدنا خیلی طول کشید ۲۰ دیقه اینا) بعدا منو بردن ریکاوری . (هیچ دردی نداشتم ب خاطر اثر بیحسی ) و بعد یه مدتی اینا منو ب بخش منتقل کردن.
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۴ ماهگی
زایمان سزارین پارت سوم)
بعدش اومدن داخل اتاق لباس پوشوندن سروم وصل کردن منم خیلی ترسیده بودم میلرزیدم اصلا آمادگی نداشتم ولی وسایل های پسرم و پرونده ام پیشم بودن چون دکتر گفته بود تا تاریخ نامه ام نزدیک بیمارستان بمونم بعدش گفتن دراز بکش سوند رو بزنیم من با گریه گفتم میشه شوهرمو ببینم گفتن آره دراز کشیدم همون موقع کلی اب اومد کیسه ابم کلا پاره شد دیگه سریع نشستم رو ویلچر گوشیمو با طلا هام گرفتن گفتن ما میدیم به شوهرت و نذاشتن ببینم مامانمو و شوهرمو بعدش پرستار برد تا در اتاق عمل از اونجا به بعد یه آقا بود که برد تا در اتاق عمل بعدی که راهش (یه راه رو دراز بود) همون لحظه هم حرف میزد که شوهرت چی کاره اس چند سالته بعدش دیدم وارد اتاق عمل شدم ۵تا پسر بودن همشون ادکلن زده و به خودشون رسیده بودن یه لحظه فکر کردم رفتم عروسی 😂🤣بعدش از رو ویلچر بلندم کردن گذاشتن رو تخت عمل در همین هین دکترم اومد منو دید خندید و رفت من نشسته بودم رو تخت که دکترا هوون پسرا ازم سوال میپرسیدن و میخندون منو بعدش دکتر بیهوشی اومد و داشت آمپول میزد که دکترم اومد نشست آمپول رو زد در همین هی ازم سوال میپرسیدو میخندوندن اصلا درد بیحسی رو نفهمیدم دکترم اومد از دستم گرفت گفت اصلا استرس نداشته باش و به دکتر بیهوشی گفت دخترم از ۳۴هفته هی میگفت می‌خوام زایمان کنم بچه داره میاد گفتم کیسه ابم ترکید گفت پس واسه چیزی که ترکید کاری نمیشه کرد 😂 بعد سریع گفتن دراز بکش گفتم من بی‌حس نیستم دکترم با خنده گفت اورژانسی هارو بدون بی حس عمل میکنم خندیدم بعدش گفت شوخی میکنم الان بی حس میشی
مامان دلین 🐣 مامان دلین 🐣 ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت ,1,


شب قبلش گفتن بعد ۱۰ چیزی نخور منم ساعت ۹ جوجه خوردم بعدش رفتم دوشمو گرفتم گفتن قشنگ شیو کن با کمک شوهری ۲ ساعت در حال زدن پشم بودیم خسته کوفته اومدیم بیرون :/ شوهری با خر و پف خابید حالا من مگ خابم میبرد هر کاری میکردم نشد دیگ ساعت ۴/۵ از جام بلند شدم تا ۵/۵ ک حرکت کردیم ساعت ۶/۵ باید بیمارستان میبودم رسیدم رفتم بالا ازم سونو انتی و نامه بستری خواست بعدشم ی برگه دادن گفتن برین تشکیل پرونده بدین به من لباس دادن گفتن سوتین شورت کش مو همه چیمو در ارم بپوشم جلو بسته و پشتشم کامل باز بود پوشیدم گفت دراز بکشم ازم نوار قلب گرفتن بعدش نوبت سوند شد گفت خدتو شل کن میگفتم شلم ولی میزد رو رون پاهام میگفت قشنگ خدتو سفت کردی گفت من باید مجاری ادرارتو پیدا کنم دیگ خدا خدا کردم پامو باز کردم خدمو شل کردم و بخام بگم برای من خیلی دردش بد بود یه حس سوزش با حس اینکه همش میخای جیش کنی داشت ولی اونیکه کنارم بود یه آخم نگفت پس بستگی ب استانه تحمل درد شما داره برای من سخت بود اومدم بیرون اتاق ی زیرانداز زیرم پهن کردن حالا مگ میتونستم بشینم یجوری حس میکردم یه چیز تیز هست وسط ک نمیذاره بشینم بهشون گفتم حس میکنم سرجاش نیست فلان گفت نه ادرارت اومد نگران نباش بشین درست میشح گفتم بخدا دستشوییم میاد گفت نه بشین خدش میکشه گفتم من همینجا میشاشم پس گفت بشاش منم خدمو‌ رها کردم یهو ادرارم ریخت رو سرامیک 🤣 صداشون کردم گفتم بفرما گفت امکان نداره ما وصل کردیم گفتن حتما کیسه آبته 😐 گفتم بازم دستشویی دارم گفت برو دستشویی پس رفتم ادرار کردم مثلا سوند ام وصل بود
بارداری سزارین بیمارستان بارداری جنین زایمان بارداری بارداری بارداری
مامان سوگند و دوقلوها مامان سوگند و دوقلوها روزهای ابتدایی تولد
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...