مامانا توروخدا از تجربه ای دارید بگید من دارم دق میکنم
چند شب پیش خونه مادر شوهرم روستا تو اتاق خوابیده بودیم برای اولین بار پسرم اینجوری کرد تا حالا اینجوری ندیده بودمش یهو بیدار شد با ترس و جیغ وحشتناک بالا سرشو نگاه میکرد و فقط جیغ میزد آرومش کردیم خوابید بغلمون بعد ی ساعت دوباره همین اتفاق افتاد انگار که یکی رو دیده باشه و ترسیده بود حسابی رفتیم اتاق دیگه جای پدر شوهرم اینا هر نیم ساعت بیدار میشد و جیغ تا خو صبح حتی بغل منم نمیومد می‌گفت از مامان میترسم
روز بعد گفتم تموم شد تا اینکه رفت سرویس و یهووو جیغ که اویی ممد قلی اومده دنبالم دوباره
از اونجا اومدیم مامانم رفت ی حرز امام جواد گرفت بهتره
ولی بدون من تنها نمیره دشویی یا جایی همش میگه میترسم
نمیدونم دیگه چیکا کنم
روز بعد هم تعریف میکرد می‌گفت تو اتاق ممد قلی اومده چشاش اینجوری بوده دستاش هم کج بوده رو سر من اومده من خودم وحشت کردم توروخدا بگید چیکا کنم ترسش بریزه

۱۵ پاسخ

کی ممدقلی رو نشونش داده؟
یکی توی گوشی نشونش داده و بچه خوابشو میبینه و توی ذهنش هست

وای 😳😳😳😳بچه دروغ نمیگه حتمآ چیزی دیده

عزیزدلم بچه یه چیزی دیده.. یه دعا ترس براش بگیر

بچه وقتی می‌دونه ممد قلی کیه یعنی از قبل ترسوندینش دیگه
قرار نیست وقتی بچه رو میترسونی همون لحظه تاثیرشو ببینی
بعد چند ماه اضطراب از تاریکی و تنهایی پیدا میکنه

گلم اگه سیدی سراغ داری میشناسی حتما حتما ببر براش دعا کن خوب میشه

فکر میکنم خیالبافی هست دختر منم همینجوریه گاهی هی میگفت دوست بابا نیاد در ببندید گریه میکرد خونمون نریم.با اینکه نه کسی اومده بود خونمون نه ما خونه کسی رفته بودیم.احتمالا توی تی وی یا گوشی چیزی دیدن ترسیدن.
ما هم‌قصه سرهم کردیم پلیس‌ها آدم بدها رو گرفتن .دستگیر کردن .کسی نمتونه بیاد الان توی زندان هست.

تو گوگل بزن ممدقلی مهربون، یه ویس میاد میگه من ممد قلی مهربونم دیگه با بچه ها کاری ندارم گونی‌مو انداختم دور. اونو بزار گوش کنه خیالش راحت بشه دیگه نترسه

ترسشو بگیر

ببین من ترس دخترمو که گرفتم گفتم عمو رو سوزوندم دختر من تو ذهنش از عمو می‌ترسید یه مرد با سبیل وریش بلند واقعا همین عکس تو ماهی تابه افتاد یه صورت با موهای پریشان وبلند

ببین حتما یکی ترسوندتش دختر من یه مدت اینجوری بود شایدم واقعا یه چیزی میبینه چون واقعا تو بغلم جیغ های وحشتناک میزد ومیگفت عمو اومد میگفت رو مبل نشسته چند بار براش دعا نوشتیم ترسشو برداشتم یعنی نزدیک دوسال من فقط پیش دعا نویس ها بودم همیشه دعا رو با سنجاق بزن رو لباسش خیلی خوبه من همینکار رو کردم الان هم گذاشتم داخل بالشش

😐 بچه رو از ممد قلی ترسونیدن😐 خواب میبینه
خیال پردازی می‌کنه تو این سن قدت تخیل بالایی دارن برای همین همه چیز رو واقعی میکنن و میترسن
پسر من یه مدت می‌گفت هیولا هست تو اتاقم هیولا منو میخوره تو اتاقش نمیخوابید تنهایی گفتم اصلا هیولا وجود نداره کی گفته متوجه شدیم دختر عمش اینو گفته اینم تو خیال خودش نگهش داشته شب میترسید اتاقش بخوابه الان چند شبه من و باباش تو سالن روبرو اتاقش می‌خوابیم ما رو میبینه خیالش جمع اتاقش می‌خوابه چند تا از عروسکهاش هم رو تختش گذاشتم گفتم اینا نگهبان تو هستن مواظبتن هرکی اومد اذیتت کنه میزننش نمی‌زارن تو رو اذیت کنن خیالش جمع شد.
نترسونین بچه رو گناه دارن

ببین خیال بافی میکنن، اصلا نباید بچه رو بت چیزی ترسوند
اشتباه از بزرگترهاست
حالا باید قضیه رو درست کرد براش قصه بگو
قصهای که ممدقلی بیچاره که همه فکر می‌کردند آدم بدی هست زنگ زدن به آقا پلیسه و همه پلیس ها امدن اونو گرفتن بردن و زندانیش کردند ، اینقدر اونحا نگهش میدارن که مرد خوبی بشه وکسی رو اذیت نکنه و تمام مردم شهر از دست ممدقلی راحت شدند

عزیزم قطعا ترسیده موقع خواب قران و چاقو و نمک بزار بالای سرش.دعای ترس هم اگ اعتقاد داری براش بگیر.

حالا بگو چکار کنیم ترس من بریزه

واااایییی منم ترسیدم خواهر
ان یکاد بگیر بنداز گردنش باشه

سوال های مرتبط

مامان هلیا مامان هلیا ۳ سالگی
سلام مامانا.
با شوهرم دعوام شد سر اینکه میگه تو همش غر میزنی از پس کارایی که وظیفت هست بر نمیای مامانت خم کمکت میکنه بازم نمیتونی.

من یک بچه ۳سال ۸ ماه دارم که از صبح که بلند میشه داره بهانه میگیره جیغ میزنه. یک دوماه که دلدرد هست یک دوماه که هم دلدرد اکثرا هم به شدت بد خواب در طول روز چون دخترم هم جیغ میزنه و میاد تکونش میده فشارش میده و بوسش میکنه.
شب که میشه تازه اینا میخوابن من شروع میکنم به جمع کزدن خونه نهار فردام رو میزارم. از روز اول همه کارهای دخترم با خودم بود چون همش گریه میکزد میگفت مامان و میخوام یعنی از بیمارستان اومدم غذا دادم بهش حمام بردمش همش میگفت داداش رو بغلمیکنی منم بغل کن مجبور شدم بغلش کردم. از روز ۴ زایمانم پارک بردمش از بس گریه میکرد کلا بد خلق هست بدتر شده از بعد داداشش. از ۱۵ روز بعد زایمان بردمش ثبت نام ژیمناستیک. خودم میبرم و میارم مامانم میاد پیش کوچیکه میمونه. شوهر هفته تی یکی دو شب شیفت شب هست بقیه هفته هم صبح میره ۹ شب میاد.
خونمم هیییچ وقت بهم ریخته و بد نیست. یعنی یک مهمون سر زده بیاد نهایت لباسام رو بندکس هست جمع نکردم و چند تا ظرف داشته باشم.
وگرنه کثیف و شلخته اصلا نیستم.
شماها که بچه کوچیک پشت هم دارین. چکار میکنید؟؟؟؟؟
مامان محمدحسین مامان محمدحسین ۴ سالگی
وقتی اوردن منو ببرن توی بخش شوهرم و مادرشوهرم پشت در بودن شوهرم رنگش پریده بود با چشای پر اشک نگاه من میکرد مادرشوهرم باهام اومد بالا و چون آسم داشت حساس بود به بو بیمارستان رفت و مامانم اومد پیشم من دچار نفس تنگی شده بودم ک هنوز نمی‌دونم بخاطر سرماخوردگی بود یا به چیزی حساس بودن توی اتاق عمل به بیحسی یا بیهوشی و بهم اکسیژن وصل بود بدون اکسیژن نمی‌تونستم نفس بکشم شوهرم زنگ زد تا گفتم بابا شدنت مبارک گریه میکرد فقط گریه میکرد و می‌گفت حالت خوبه . چون گفته بودن من مشکوک به کروناهستم شوهرم خیلی ترسیده بود همه جا گفته بود حمدشفا بخونین برای خانوم و بچه م توی پیجش همه جا 😆دیگه مامانمم چون خودش ۵ تا طبیعی آورده بود یکسره برای من سلام صلوات و دعا و الهی چیکارشم و اینا میگفتم خودت ک اینهمه آوردی می‌گفت دختر من طبیعی بودم اینطوری نبودم 🤣پرستار ها میگفتن تا تست کرونا ندی و حالت بهتر نشه بچه رو نمیتونی ببینی و نمیتونی شیر بدی منم اونقدر شیر داشتم یکسره شیرام می‌ریخت لباسم خیس میشد همش به مامانم میگفتم برو از بچه خبربگیر و مامانم می‌گفت خوبه دیگه دکترم اومد از حالم باخبر شد و من مرخص شدم رفتم خونه و برام تست کرونا نوشتن قبل اینکه برم خونه به شوهرم گفتم کپسول اکسیژن بگیره شوهرم کپسول اکسیژن گرفت و من با اون نفس می‌کشیدم وگرنه اصلا نفسم بالا نمیومد دیگه به هر سختی بود رفتم تست کرونا دادم و با نذر و نیاز خداروشکر منفی شد وقتی تست منفی شد من رفتم بچه رو دیدم باورم نمیشد اصلا 😭رفتم صداش کردم بغلش کردم بوسش کردم و خداروشکر کردم بابت داشتنش من سینه هام نوکش اصلا خوب نبود و بچه نمی‌گرفت