یادمه از وقتی ک افرا رو باردار بودم همه میگفتن کیف دنیا رو بکن بدنیااااا ک بیاد پدرتو در میاره بدنیا اومد و باز گفتن الان ک کوچیکه بذار چهار دست و پا بره بذار راه بره،حرف بزنه ، و و و
همیشه این حس رو بهم دادن ک من الان سخت میگیرم در حالی ک اصلا سخت نیست و در عوض همش استرس اینده ی نیومده رو داشتم امااااا الان ک افرا ۱۵ماهشه تا ب امروز من ب این نتیجه رسیدم اتفلقا هر چی بزرگ تر میشن راحت تر میشه 😍چرااا چون یاد میگیرن ارتباط بگیرن یاد میگیرن خودشون پشت سرت بیان و گریه نکنن اینکه ب همه چی دست میزنن اصن ناراحت کننده نیست چون دترن یک دنیای ناشناخته رو کشف میکنن معلومه ک باید دست بزنن،بفهمن، درک کنن 🥹امااااا برای من سخت ترین دوران مادربودن همین عکسیه ک میبینید 😄چهار ماه اول واقعا اشکمو درمیاورد
افسردگی از یک طرف،کولیک افرا،اینکه هنوز نمیتونستیم همدیگه رو درک کنیم و قلق همو بلد نبودیم 🫠همیشه بیخواب بودم همیشه حس ناکافی بودن داشتم😮‍💨خوب و بد گذشت و خاطره شد همش برای شماها سخت ترین دوران کی بود مامانا؟؟؟

پوشک بارداری نی نی مامان کولیک دندون

تصویر
۲۵ پاسخ

دوماه اول خیلی سخت بود. بعد تا 6ماهگی من بخاطر رفلاکسش استرس وزن نگرفتنش داشتم. نمیگم سخت بود، سخت گذروندم

دقیقا برای منم همینطور بود که گفتی و ۵،۶ ماه اول سخت بود فقط اونم بخاطر بیخوابی و کولیک و نداشتن کمک

خیلی سخت بود🫠وای از بی خوابی داشتم میمیردمم

عزیزم جوجه ریزه
دلم برا نی نیهای دخمرم تنگ شد

آی حال کردم
من از لحظه لحظه ی مادربودنم دارم لذت میبرم
تنها چیزی ک اذیتم میکنه رفلاکس دخترم
چرا؟چون با کوچکترین اشتباه برمیگرده و هرچیزی ک دلش میخواد نمیتونم بهش بدم و اونم خیلی ناراحت میشه🥲

دخترم تا یکسالگی نفهمیدم مادری چیه از بس اذیت بود منم اذیت میشدم کولیک سخت داشت اصلا با هیچی درست نمیشد یکسال از شب تا صبح فقط جیغ میزد و گریه میکرد یادم میاد میخوام گریه کنم برای پسرمم تا هشت ماه سخت بود واقعا رفلاکسی بود شیر نمیتونست بخوره سریع بالامیاوورد وزن نمیگرفت ضعیف میشد شیر خشک مخصوصش تلخ بود دوستش نداشت اصلا وضعی بود بچه های من نمیدونم چرا اینقدر اذیت میشن شاید من مادر خوبی نیستم همیشه این حس رو دارم من کافی نیستم بلد نیستم بخدا همه کار براشون میکنم جونمم میدم تا بخندن خوش باشن از هیچی دریغ نمیکنم براشون اما همیشه حس میکنم مامان بدیم مخصوصا دخترم همیشه مقابلش احساس عذاب وجدان دارم

واقعا منم همین حسو‌دارم نوزادی خیلی برام سخت بود و باوجود اینکه اکثرا بقیه میگفتن بزرگتر بشه سخت تر میشه من این نظرو ندارم خیلی الان راحت ترم نمی‌دونم چرا بعضیا اصرار دارن بگن تو الان در وضعیت خوبی هستی مشکلات بزرگ‌تری سر راهت هست و استرس بندازن تو دل کسی ک تازه مادر شده

سخت ترینش این بود ک بچه 12روزم سرماخورد بستری شد،دیدن بهترمیشه بردن بخش آن ای سیو و گفتن شیرنخوره

پنج ماه اول و تقزیبا میشه گفت یک سال اول

چقدر بینی به پایین چهرتون شبیه جورجینا زن رونالدو هست

من یک ماه اول کلا مامانم بزرگش کرد…خودش از خواب بیدار می‌شد دو ساعت دو ساعت
با وجود اینکه خیلی پادرد و کمر درد داره ولی منو بیدار نمیکرد
بچمم آروم بود شیر میخور میخوابید خداروشکر اذیت نشدم
ولی از دوماهگی تو یه شهر دیگه تنها بودم
چالش جدیدی بود
ولی چون خودم شبا رو دوس دارم و تا دیرقت بیدارم همونم سختم نشد خیلی
ولی از ۶ماه به بعدش رو خیلی دوس‌دارم
یه ذره الان که مثلا میریم پارک یه جا نمیشینه واینا برام سخته

دختر منم هرروز بهونه گیر تر میشه

الاهی بگردم
منم دقیییققااااا حرفای دلم. و زدی
برای منم سخت ترینه مادر بودن چهار ماه اول بود
رفلاکس شاهان ی قطره شیر تو دلش بند نبود
بیخوابی خیلللی اذیتم میکرد
و اینک یکم بی جون بودم و ضعیف بودم
از بعد چهار ماهگی قشنگ ترین زندگی رو تجربه کردم
عمرم خییلییی قشنگ داره میگذره و ما باهم داریم عاشقانه زندگی میکنیم

ای جانم واقعا همینطوره هر چی باشه بچه ان شلوغ کردی و اذیت خودشو داره ولی بسختی ها می ارزه منم موهام بلند میگفتن باید موهاتو بزنی دیگه وقت نمیکنی گفتم چرا بچه به موهای من چیکار داره خیلی دیدم بعد زایمان مامانا موهاشونو کوتاه میکنن میگن دیگه نتونستیم رسیدگی کنیم

واسه من اون ۱۰ روز اولی که بیمارستان بستری بود بدترین روزاش بود از اون موقع به بعد فقط عشق میکنم باهاش

کلی لباس گوگولی با قیمت تولیدی دارم واسه کوچولوهای دلبرتون.🥰😍 قیمت ها از ۲۰۰ تومن شروع مبشه 👌جهت بازدید ب کانالم داخل روبیکا سر بزن🙏🩵مطمئنم بیایی موندگار میشی 🫀
@ninipooshi

من وقتی پسرم ۳ ماهه بود تیرماه بود نقد اذیتم کرده بود که بدن کولر زیر پتو خوابیدم انقد سردم بود حتی رو بچمم پتو انداختم وقتی شوهرم از سرکار اومد منو دید انقد گریه کردم انقد گریه کردم که نگووووو... خیلی سخت بود هنوزم هست اما از اونموقع خیلی بهتره

تصویر

دقیقا برای من سختترین دوران همون سه ماه اول بود وقتی چهار دست وپا رفت تقریبا سختیاش خیلی کمتر شد

انشالا خدا برات حفظش کنه چه اسم قشنگی ام داره😍
برای من سخت ترین دوران همون نوزادی تا ۴ماه بود همش کولیک و رفلاکس بچمم خیلی ریز بود همش غصشو میخوردم نگهداری سخت بود
الان حسابی شلوغ شده و من کیف میکنم 👶❤️

آخ چقد حرف دله منو زدین،دقیقا منم تا ۴ماهگی کلی اذیت شدم،بمیرم برا خودم ک اصن نتونستم مثه مامانای دیگه دوران زائو رو بگذرونم همش استرس همش گریه،اگه برمیگشتم ب عقب خیلی صبوری میکردم ولی خب مامان اولی بودن این چیزارم داره،،خلاصه گذشت دلم تنگه نوزادیشه منم🥹

تصویر

منم برام سخت ترین دوران نوزادیش بود تنها بودم کسی رو نداشتم هیچ تجربه ای نداشتم اصلا نمیخوابید به هیچ کاری نمیرسیدم اووف 🤕🤕🤕

دقیقا منم اصلا دوس ندارم به نوزادی دخترم فکرکنم چون پاقعا اذیتم کرد و اذیت شدم از هر نظر

واقعا حرفات درسته
دوران سخت منم ۳ماهه اول
من هروزخداروشکرمیکنم که بزرگ شدن راحت ترم واسه همه چی

برای منم همون ۳ ماه اول بود عزیزم
هرچی میگذره شیرین تر میشه

ایجانم .

سوال های مرتبط

مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۶ ماهگی
چند دقیقه بعدش ی آقایی اومد سوزنش خیلی بزرگ نبود ولی یکم‌درد داشت ک ب پشت کمر زد ۱۰ ثانیه بعدش پاهام داغ شدن و هیچی حس نکردم دراز کشیدم پرده رو کشیدن جلو روم و هردوتا دستام رو بستن 😶
خلاصه جو اتاق عمل کلا عوض شد و لامپارو روشن کردن ک دیدم دکترم اومد و شروع کرد من همه چیزو میدیدم فقد از کمر ب پایین بی حس بودم وقتی تیغو رو شکمم برش زد واقعا همچو حس میکردم نمیدونم چ بی حسی بود این همش میگفتم بسه بخدا من من ک اینو دارم حس میکنم همین طور ده دقیقه گذشت ک دیدم شکمم کلا خالی شد صدای وحشتناکی بود رقتی رحم‌درآوردن و برش میزدن و کیسه آب و جنین درآوردن چیزی نگذشت ک دیدم صدای دخترم بلند شد واقعا ته دلم اینقدر خوشحال شدم بچم صحیح و سالم بدنیا اومد سریع آوردن رو سینم گذاشتن همین طور ک گریه میکرد خیلی ساکت و آروم شد بعد دخترم بردن داون ب مادرم ک لباس اینا تنش کنن و من ی ۲۰ دقیقه ای اون تو موندم ک بخیه هارو بزنن در حین حال ک بخیه هارو میزدن خیلی حس بدی ب آدم دست میده ی درد خیلی بدی توی کمر شکم ی فشاری میاد ک من مرگ و زندگی رو ب چشم دیدم بخیه هارو ک زدن تموم شد خلاصه اومدن ک منو ببرن بیرون..بعدش....
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
مامان مَهوا🌝 مامان مَهوا🌝 ۱ سالگی
خواهرای گلم منم مادرم خودمو جای مادری ک شیرخشک میده و غصه خورده همیشه گذاشتم کاملا درک میکنم حتی همیشه گفتم اگه شیرمادر میدم ک خداروشکر، از سختیای مامانایی ک شیرخشک میدن مخصوصا اگه شب بیداری باشه میگم ،
من کلا حرفی ک زدم و منظوری ک از تاپیک قبلیم داشتم مشخص بوده چندنفرتون بد متوجه شدین ،اصلا نخوندین حالا چیه نمیدونم ، ولی من سر اینکه کی شیرخشک میده کی مادر بحث ندارم ،اصلا مهم نیست حرفم اینه چرا من اشتباه کردم و لااقل دو وعده شیرخشک ندادم که الان بتونم راحت تر از شیرشب بگیرمش ،چون میزانشو میشه کم کردن بچه دنبال مکیدن و وابستگی به مادر نیست راحت تر میشه گرفت ، گفتم شیرمادر ندادین دیگه ناراحت نباشین چون این دردسر مارو ندارین ،بچه تون سیرتره ،راحت تر می‌خوابه، رشدش بهتره وزنش بهتره ، وگرنه کی بهتر کی بدتر نیست ک ،بازم استسنائی همیشه وجود داره تو هردو

ولی درکل اصلا آدمی نیستم بخوام کسی رو مخصوصا مادری رو برنجونم الکی ،به دل نگیرین چون بد منظورم برداشت کردین
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۶ ماهگی
فردای اون روز صبحش خونه بودم چون آقام خونه نبود دیگه نرفتم منتظرش موندم تا شب ک اومد ساعت ۱۲ شب بود از اینجا ب مادرم گفتم من میرم فقد فشارم میگیرم ببینم دکتر چ میگه اگ احیانا بستری کرد چون وسایل بیمارستان برنداشتم گفتم بعدا زنگ میزنم ک بیاری از اینجا ک رفتیم اونجا خلاصه دکتر نشون دادم فشارم همچنان بالا بود و گفت ک باید بستری بشی و منم با کلی استرس و ترس زنگ زدم مادرم ک دکتر گفت بستری میکنه هرچی زودتر بیا تا ساعت دو شب شد بهم انژیوکت وصل کردن و لباسام عوض کردن و آماده اتاق عمل ولی چون اون روز خیلی روز شلوغی بود تصادفی آورده بودن اتاق عملا همه شلوغ بودن قرار بود ی ساعت دگ منو ببرن برا عمل ک دکترم گفت باید صبر کنیم تا ساعت هفت صبح ک بریم چون خیلی شلوغه و من تا ساعت هفت همونجا بودم مادرمم پشت در زایشگاه چون نمیذاشتن کسی بیاد داخل سخت ترین قسمتش این بود پسرم با پدرش بود اون روز و مادرم پیش بود چون پسرم بجز با پدر و مادرم با کسی نمیموند خلاصه ساعت ۷ صبح شد ک ی نوار قلب دیگه ازم گرفتن و تا ۷ نیم ک داشتن منو میبردن اتاق عمل وای نگو خیلی استرس بدی گرفته بودم مادرم اومد پیشم تا اتاق عمل پیشم بود خلاصه رسیدیم توی اتاق عمل خیلی فضاش سرد بود رو تخت دراز کشیدم همش پرنسل اونجا میرفتن و میومدن و داشتن برا عمل آماده میشدن من از دیدن این جو خیلی میترسیدم من چون سر سزارین قبلیم خیلی اطلاعاتی درباره این چیزا نداشتم و نمیدونستم قرار چی ب چی بشه و خیلی استرس نداشتم ولی الان واقعا میدونستم هر دقیقه قرار چی بسرم بیاد و میترسیدم یکم منتظر موندم رو تخت ک قرار بود بیان و سوزن بی‌حسی ک ب کمر میزنن برام بزنن خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇👇👇
بقیش پارت بدی
مامان رسا مامان رسا ۱ سالگی
سلام مامانا اومدم چندتا نکته راجع به خرید لیوان برای کوچولو ها بگم❤️
رسا اولین لیوانش نی دار و سوپاپ دار بود که با همون یاد گرفت چطوری با نی نوشیدنی بخوره اما نکته منفیش این بود ک رطوبت همیشه داخل نی و سوپاپش میموند و جنسشم ک مثل سر شیشه بود باعث میشد بعد چندماه حالت کپک و گند زدگی بگیره چون رطوبت داخل نی میموند ک همین باعث شد من دیگه ازش استفاده نکنم✋🏻
اما برای یاد گرفتن نی خیلی عالی بود اما الان چون قیمتشونم بالاست درکل ارزش خرید نداره🙃
لیوانی ک الان برای رسا گرفتم به چندتا نکته مهم دقت کردم و اینکار رو انتخاب کردم
اولا ک درش سر خودش باشه ک بچه برنداره بیرونی جایی بندازه و گم بشه و همینطور حتما در داشته باشه ک سر اصلیش آلوده نشه و به جایی نماله
دو دسته داشتنشه ک خیلی مهمه
و اخرین نکته و مهم ترینش اینکه جنس سرش ک باهاش اب میخوره پلاستیک فاقد BPA باشه که هم فاسد نمیشه هم رطوبت داخل نمیمونه چون نی نداره هم اینکه عمر لیوان رو میبره بالا و مثل لیوانای دیگه جنس سرشیشه نیست ک نیاز به تعویض داشته باشه
این نکات رو موقع خریدن لیوان حتما دقت کنید❤️
لیوان رسا برند سواوینکس هست ک من از این برند شیشه شیر و یسری محصولات بهداشتیش هم گرفته بودم و راضی بودم😍


بچه پوشک غذا کمکی تجربه خرید شیر پستونک