۵ پاسخ

عزیزم حتماا بهش بگو حتی خودت بگی خیلی بهتره هنوز چون من خودم از خیلیا ناراحت شدم ک پنهون کردن
شما از رو مهربونیت اگ نگی اون یجور دیگه فکر میکنه ک شما ترسیدین چشمتون بزنه من تجربه کردم
ایشالا شماهم نی نی رو بسلامتی بغل بگیرین خالتون هم ی دوقلویی ناز یهو خدا بهش بده

بگی شاید ناراحت بشه ولی نگفتنش خیلی خیلی بیشتر ناراحتش میکنه ودلش میشکنه

سلام من بودم بهش نمیگفتم تا از کسی دیگه مثلا مادرتون متوجه بشه راستش فکرمیکنم بقول شما غبطه بخوره درسته قطعا خوشحال میشه اما دلشم میخواد اما خوندن 7 مرتبه هرشب دعای نادعلی واسه باردار شدن و همچنین مصرف کمتر شیرینی جات بازاری مخصوصا شکر و ورزش کردن خیلی کمک کننده اس

ممنون از همگی

نه عزیزم اینطور نیست خوشحال میشه برات

سوال های مرتبط

مامان پسرشجاع💪 مامان پسرشجاع💪 هفته سی‌وهشتم بارداری
سلام به همه مامانا.من ۲۲سالمه و یک ساله اومدم خونه خودم.جدیدا یه حالت های خاصی دارم که قبلا نداشتم،از ترش کردن و تندتند دستشویی رفتن و میل به غذا نداشتن و سنگین بودن و خواب زیاد.خلاصه مامانم شک کرد و گفت یه بی بی چک استفاده کن.
دیروز استفاده کردم و دیدم خط سی کاملا پر رنگ و خط تی یخرده کمرنگه ولی هاله نیست.ولی باور نکردم ولی یه کوچولو ذوق دارم ولی به کسی نگفتم که واسه روز مرد به شوهرم بگم که ذوق کنه.
ولی حتی اگه آزمایش خون هم دادم و مثبت بود من یه خواهر بزرگتر دارن که ۴ساله رفته خونه خودش و خیلی تقلا داره بچه دار شه ولی هم شوهرش هم خودش یه خرده مشکلات کوچیک دارن که باید درمان شه بعد،حالا منم دلم نمیخواد خواهرم ناراحت بشه.خیلی دوسش دارم و اگه بفهمه خیلی حتما غصه میخوره.
اینم نگفتم که شوهر منم سرطان بیضه داشت و باید برای بچه دار شدن از اسپرم های فریز شده استفاده میکردیم ولی ما استفاده نکردیم و الان به طور طبیعی احتمال حاملگی دارم.
نمیدونم خوشحال باشم با ناراحت.
نمیدونم باور کنم یا بازم صبر کنم.
الان از آخرین پریودیم یک ماه و یه هفته گذشته.
مامان لناُدوقلوها🫧🎀 مامان لناُدوقلوها🫧🎀 هفته بیست‌وچهارم بارداری
دخترا من یه پسر عمو دارم
خیلی سال پیش قبل حتی ازدواجم و اینا حدود ۱۵ یا ۱۶ سالم بود که این با دوستم تو رابطه بود بعد کلی وقت بعد کات اونا من فهمیدم دوستم داشته مثلا میدونین بچه بودم خب دوزاریم نمی‌افتاد که این رفتاراش یعنی چی
مثلا من از بچگی خیلی زودرنج بودم این همیشه مراقب بود حرفی نزنه من ناراحت شم یبار ناراحت بودم گفت چی گفتم گفتم الان بگم درستش می‌کنی گفت آره و اینا
بعدا یه ذره چشم و گوشم که باز شد فهمیدم خودشم یبار اومد جلو ولی خب من چون قبلا با دوستم بود خیانت می‌دونستم اینکارو ته دلم دوسش داشتم بکم
الانم من خیلی ساله ندیدمش حدودا از وقتی سما دنیا اومد تا الان
یعنی حدود ۱۰ سال پیش اون هنوز ازدواج نکرده
حالا فردا قراره زن عمو اینام بیان خونم به لنا سر بزنن من استرس دارم
میدونم بده میدونم نباید اصلا حتی بهش فکر کنم و ببینین بخدا من اصلا الان حسی ندارم نسبت بهش و حتی تو این ۱۰ سال حتی یبارم فکرم نرفته سمتش به جرعت میتونم بگم
ولی الان یهو دارم فکر میکنم چجوری ببینمش چجوری رو به رو شم باهاش عذابم میده خجالت میکشم حس میکنم هنوز همون نگاه رو داره بهم
بیاین بگین چیکار کنم 😭😭




بارداری زایمان سزارین واکسن دوماهگی تخمدان نازایی