دخترا من یه پسر عمو دارم
خیلی سال پیش قبل حتی ازدواجم و اینا حدود ۱۵ یا ۱۶ سالم بود که این با دوستم تو رابطه بود بعد کلی وقت بعد کات اونا من فهمیدم دوستم داشته مثلا میدونین بچه بودم خب دوزاریم نمی‌افتاد که این رفتاراش یعنی چی
مثلا من از بچگی خیلی زودرنج بودم این همیشه مراقب بود حرفی نزنه من ناراحت شم یبار ناراحت بودم گفت چی گفتم گفتم الان بگم درستش می‌کنی گفت آره و اینا
بعدا یه ذره چشم و گوشم که باز شد فهمیدم خودشم یبار اومد جلو ولی خب من چون قبلا با دوستم بود خیانت می‌دونستم اینکارو ته دلم دوسش داشتم بکم
الانم من خیلی ساله ندیدمش حدودا از وقتی سما دنیا اومد تا الان
یعنی حدود ۱۰ سال پیش اون هنوز ازدواج نکرده
حالا فردا قراره زن عمو اینام بیان خونم به لنا سر بزنن من استرس دارم
میدونم بده میدونم نباید اصلا حتی بهش فکر کنم و ببینین بخدا من اصلا الان حسی ندارم نسبت بهش و حتی تو این ۱۰ سال حتی یبارم فکرم نرفته سمتش به جرعت میتونم بگم
ولی الان یهو دارم فکر میکنم چجوری ببینمش چجوری رو به رو شم باهاش عذابم میده خجالت میکشم حس میکنم هنوز همون نگاه رو داره بهم
بیاین بگین چیکار کنم 😭😭




بارداری زایمان سزارین واکسن دوماهگی تخمدان نازایی

۶ پاسخ

اونم بچه بودم یادش رفته الان وا بده

شماخیلی ساده سنگین رفتار کن
مطمئن باش یه سوتی یایه خنده چیزی باعث میشه حس کنه بهش فکرمیکنی زندگیت حیفه و الان حامله ای پاک هستی معلومه خانم خوبی هستی ان شاءالله به گناه آلوده نشی

اوووو نه بابا اون الان خودش حتما یکیو زیر نظر داره.. یه حس بچگی بوده تموم شده رفته...😅
اصلا بهش فکر نکن و خیلی خانوم و متین صحبت کن😁

اوه حس قدیمه بعد ازدواج و بچه دار شدن شما کلا یادش رفته که تو کی هستی
اونم پسر جماعت که به فکر این چیزا عشق بازی نیستن

خب الان هورمونات انقد بهم ریخته تحت تاثیر هورمونی و انقد حساس شدی

به راحتی سخت نگیر

سوال های مرتبط

مامان جوجو ها 💛 مامان جوجو ها 💛 ۳ ماهگی
مامانای باردار دوستای قشنگم اومدم یه تجربه ای باهاتون در میون بزارم
من سر بارداری اولم خیلی استرسی بودم یعنی من تو یه گروهی عضو بودم اونجا همش استرس میدادن‌ منم بی تجربه من یبار گفتم دارم غذا درست میکنم میگفتن وای قابلمه برمی‌داری تو بارداری فلان
یا میگفتن جارو می‌کشی مگه میشه بشین تو بارداری وای عروسی میری تو ماشین می‌شینی تو بارداری بشین سرجات
من همه کار میکردم ولی با استرس
یعنی استرس خودش سممممه تا انجام دادن بعضی کارا
خلاصه کل بارداری من سر اون گروه و اعضای گروه با استرس گذشت ده ماه رابطه نداشتم ...
میگفتم دیگه من غلط کنم باردار شم اون دوره حاملگی که باید با عشق سپری میکردم شد کلش استرس
ولی سر این میخام کامل عادی باشم تا الان که هم رابطه دارم هم بچم همش بغلمه نمیگم که مثلا مواظب نیستم هستم ولی به این نتیجه رسیدم بارداری محدود شدن نیست ...
دوستم کل بارداریش مسافرت بود بعد من نیم ساعت سوار ماشین میشدم استرس منو میکشت
اون میگه بارداری خیلی دوره خوبیه ولی من ترسیده بودم الان ولی میخام این دوره رو با عشق بگذرونم با کمک خدا البته 🥲
خلاصه منظورم اینه استرس نداشته باشید باردار شدن محدود شدن نیست ...
مامان محمد مامان محمد هفته شانزدهم بارداری
خانما من خیلی دوست دارم
اول بچم سالم باشه بعد پسر باشه خیلی خیلی دلم میخاد
از بچگی عاشق پسر بچه بودم حتی تموم عروسکام پسر بودن و همش اسم پسرونه انتخاب میکردم هر پسر بچه رو که میدیدم براش ذوق میکرد دوسشون داشتم و هیچ حسی به دختر بچها نداشتم تا موقع ای که تعیین جنسیت گرفتم فهمیدم تو دلیم دختره دلم لرزید خیلی خوشحال شدم وای منی که اصلا هیچ دختر بچه ای به دلم نمینشست دارم مادر دختر میشم فقد میگفتم خدایا حکمتت شکر ولی بچه بودیم بهم پسر بده
از وقتی دخترم دنیا اومده شده تموم زندگیم خیلی دوسش دارم در حدی که میخابه می‌شینم گریه میکنم
ولی همیشه آرزو کردم بچه دومم پسر شه الان بچم هشت ماه داره منی که عشق پسر بودم باردار شدم و الان همش دعا میکنم این بچه پسر باشه پشت و پناه دخترم باشه چون شوهرم همش میگه ایشالله که پسر شه میگه میترسم یروز نباشیم دخترم تو این دنیا پناهی نداشته باشه از وقتی بی بی چکم مثبت شد همش دارم دعا میکنم خدایا بچم سالم باشه صلاح بدون بهم پسر بده
از بس تو فکرم دیشب خواب دیدم یه طوطی چاق و سبز بود گفتن از روی این طوطی میگیم بچت دختره بعد من بیدار شدم زدم تعبیرش این شد نظر شما چیه در ضمن همه میگن بچت دختره و من علائم کلا با دخترم فرق می‌کنه
مامان لناُدوقلوها🫧🎀 مامان لناُدوقلوها🫧🎀 هفته بیست‌وچهارم بارداری
بیاید از واکنش خانوادم بگم
اینو بگم اول همه که بدونید قضیه از چه قراره من یه دختر ۹۶ روزه دارم و الان باز باردارم کاملا خدا خواسته اونم دوقلو
امروز بلاخره به خانوادم گفتم
هیچکس بجز رضوانه (ابجی بزرگم )نمیدونست
بهشون گفتم چون لنا رو خیلی دوس داشتید و فرصت نکردین خیلی وقتی نوزاد بود باهاش حال کنین (دختر من ۲۹ هفته دنیا اومد و خب یکمش که دستگاه بود و بعدشم چون خیلی ریز بود میترسیدم بدمش به کسی) خلاصه گفتم چون اونو دوست داشتین و اینا تصمیم گرفتیم واستون دوتا دیگه بیاریم😂😂😂 من اینو گفتم یهو خونه ساکت شد 😂😂😂 شوهرم زد زیر خنده همشون سما (دختر بزرگمو نگا کردن) یهو سمام زد زیر خنده😂 آجی کوچیکم که حدودا ۱۹ سالشه گفت خاک تو سرت و رفت تو اتاق درو بست😂 داداشم و زنشم گفتن به سلامتی آبجی وسطیم و مامانم باورشون نمیشد 😂 هی میگفتن ریحانه تورو خدا دروغ میگی بگو چالشه 😂 بابامم همون اول گفت جمع کن مسخره بازیاتو 😂😂😂
وای بچها هنوز دارم میخندم 🤣🤣🤣🤣🤣




بارداری زایمان سزارین واکسن دوماهگی تخمدان