بیاید از واکنش خانوادم بگم
اینو بگم اول همه که بدونید قضیه از چه قراره من یه دختر ۹۶ روزه دارم و الان باز باردارم کاملا خدا خواسته اونم دوقلو
امروز بلاخره به خانوادم گفتم
هیچکس بجز رضوانه (ابجی بزرگم )نمیدونست
بهشون گفتم چون لنا رو خیلی دوس داشتید و فرصت نکردین خیلی وقتی نوزاد بود باهاش حال کنین (دختر من ۲۹ هفته دنیا اومد و خب یکمش که دستگاه بود و بعدشم چون خیلی ریز بود میترسیدم بدمش به کسی) خلاصه گفتم چون اونو دوست داشتین و اینا تصمیم گرفتیم واستون دوتا دیگه بیاریم😂😂😂 من اینو گفتم یهو خونه ساکت شد 😂😂😂 شوهرم زد زیر خنده همشون سما (دختر بزرگمو نگا کردن) یهو سمام زد زیر خنده😂 آجی کوچیکم که حدودا ۱۹ سالشه گفت خاک تو سرت و رفت تو اتاق درو بست😂 داداشم و زنشم گفتن به سلامتی آبجی وسطیم و مامانم باورشون نمیشد 😂 هی میگفتن ریحانه تورو خدا دروغ میگی بگو چالشه 😂 بابامم همون اول گفت جمع کن مسخره بازیاتو 😂😂😂
وای بچها هنوز دارم میخندم 🤣🤣🤣🤣🤣




بارداری زایمان سزارین واکسن دوماهگی تخمدان

۱۷ پاسخ

مبارکت باشه😂😂😂منم دخترم تازه رفته بود تو پنج ماه فهمیدم حامله ام😅بابام شوک شد گفت باز زایید
مامانم خب امادگیشو داشت چون من قبل باردار شدن هی میگفتم به زودی میارم یکی دیگه برادرمم شوک شد به شوهرم میگفت اگر یه دیقه حامله نمیکنی بگم یه نفس بگیرید😂😂😂

😂😂😂😐حالا اون چرا رف تو اتاق

واکنششون بد نبود خداروشکر
ان‌شاءالله بسلامتی بغلشون بگیری 🩷

چ باحال😃

واقعا باور کردنش سخت بوده براشون
ولی ماها از حکمت وقدرت خدا هیچی سر درنمیاریم
ریحانه آزمایش بتا دادی؟؟

🤣🤣🤣🤣🤣🤣

الهی شکر خدا حفظتون کنه 🫂♥️

دخترت ۳ ماهشه؟

زندایی من بچه شیر میداد پریود نمیشد، بعد بچه اولشم خیلی معدش ورم کرد و حالش خوب نبود کلا. پسرشم خیلی بغلی بود که نگو ۶ماهه باردار بود نمیدونست. به من گفت بیا باهم بریم دکتر بچه رو تو نگه‌دار. دکتر سونو گرفت گفت بارداری. پسره😐 ما تو شوک بودیم و هضم نکرده بودیم که یه پسر تو راهه که ماه بعدشم بچه هفت ماهه دنیا اومد😂😂😂

وای چه جالب خدا حفظشون کنه

بنده خداها😂😂😂اونا از تو شوکه تر شدن 😂😂😂😂

واقعا بارداري؟

نفهمیدم چیشد به غیر از لنا یه دختر بزرگتر هم دارید ؟؟؟

والا منم بودم باور نمی‌کردم 😂😂

🤔🤔😂😂

مبارکت باشه خداواست معجزه کرده عزیزم

وای خدا😂😂😂
خدا همتونو حفظ کنه😂❤️

سوال های مرتبط

مامان لناُدوقلوها🫧🎀 مامان لناُدوقلوها🫧🎀 هفته بیست‌وچهارم بارداری
دخترا من یه پسر عمو دارم
خیلی سال پیش قبل حتی ازدواجم و اینا حدود ۱۵ یا ۱۶ سالم بود که این با دوستم تو رابطه بود بعد کلی وقت بعد کات اونا من فهمیدم دوستم داشته مثلا میدونین بچه بودم خب دوزاریم نمی‌افتاد که این رفتاراش یعنی چی
مثلا من از بچگی خیلی زودرنج بودم این همیشه مراقب بود حرفی نزنه من ناراحت شم یبار ناراحت بودم گفت چی گفتم گفتم الان بگم درستش می‌کنی گفت آره و اینا
بعدا یه ذره چشم و گوشم که باز شد فهمیدم خودشم یبار اومد جلو ولی خب من چون قبلا با دوستم بود خیانت می‌دونستم اینکارو ته دلم دوسش داشتم بکم
الانم من خیلی ساله ندیدمش حدودا از وقتی سما دنیا اومد تا الان
یعنی حدود ۱۰ سال پیش اون هنوز ازدواج نکرده
حالا فردا قراره زن عمو اینام بیان خونم به لنا سر بزنن من استرس دارم
میدونم بده میدونم نباید اصلا حتی بهش فکر کنم و ببینین بخدا من اصلا الان حسی ندارم نسبت بهش و حتی تو این ۱۰ سال حتی یبارم فکرم نرفته سمتش به جرعت میتونم بگم
ولی الان یهو دارم فکر میکنم چجوری ببینمش چجوری رو به رو شم باهاش عذابم میده خجالت میکشم حس میکنم هنوز همون نگاه رو داره بهم
بیاین بگین چیکار کنم 😭😭




بارداری زایمان سزارین واکسن دوماهگی تخمدان نازایی
مامان سامیار👶🏻🩵 مامان سامیار👶🏻🩵 ۶ ماهگی
ی سوال میپرسم بگید مشکل از منه یا اطرافیان امشب شوهرم گفت بریم پیاده روی مثل هرشب (میریم دنبال مامانم بعد میریم پارک پیاده رویی) بعدش همین که سوار ماشین شدم از شیشه سمت خودم دوتا پسر دیدم بستنی دستشون بود ضعف رفتم بگم اولین بار بود آنقدر دلم ی چیزی میخواست تو بارداریم اولین ویارم بود بعد رو به شوهرم گفتم وای چقدر دلم بستنی خواست از این سوپرمارکتیا نهایت بستنی شیری ۲۰ تومنه بعد گفت نه پول ندارم چک دارم اصلا آدم خسیسی نیست منم شکه شدم زدم زیر گریه تو دل خودم باورم نمیشد بعد رومو کردم به شیشه اشک ریختم تو دلم ساک ساکت هی زد به دستم هی زد تو دستم منم عصبی شدم زدم تو دستش داد زدم گفتم ی دقیقه تو خودمم ولم کن دیگه دیدم همون لحظه مامانم از در اومد بیرون سوار ماشین شد گفت چی شده گفتم بهش که بستنی خواستم و .... بعد اونم ساکت بود هیچی نگفت آخرش که داشتیم برمیگشتیم بعد من گفتم مامان امشب حال نداشتیا برگشت گفت چرا جلو در خونه من داد زدی مگه من تاحالا جلو در خونت داد زدم تو عن منی و خفه شو اینا حالا نمی‌دونم مشکلل از منه یا از بقیه