۹ پاسخ

منم مثل شمام بنظرم توانایی جسمی آدما فرق داره
حتی مدت خواب هم فرق داره
بعضیا کلا کم خوابن
بخاطر همین اونا به همه کارشون میرسن و ما نمی‌رسیم

منم مثل توام پسر من خیلی شیطونه همش باید دنبالش بدوام تا خودش و جایی نکوبه نیفتع زمین نخوره
آخر شبم که میخوابه عین جنازه میفتم
خونمم الان تو بهم ریخته ترین حالت ممکنه
منم از درد پاهام به خودم میپیچم

لازم نیست همش کنارش بشینی
من هرروز خونه رو تمیز میکنم باز ی ساعت بعد بهم ریخته

منم مثل توام، اصلا بزار ما تا بچه هامون بزرگ میشن تنبل باشیم، چی میشه؟ جایزه ش برای زرنگها

من از اون دسته وسواسیام که خونم برق میزنه همش اگه یدونه جوراب پسرم ی جا باشه خوابم نمیبره باید همه چی سرجاش باشع پسرم به شدت بهم وابسته و بقیلیه ولی من به شما خسودیم میشه افرین بهت خونه زندگی مهم نیست مهم اینه که با بچه وقت بگذرونی و من نمیتونم اینکارو کنم حاضرم پسرم گاهی بقلم باشه یا تو روریک تنها باشه تا کارامو برسم و مطمنم ک کارم درست نیست افزین بهت

سلاااام سلااااام 😍😍 مامانا توی کانال روبیکا، گفتم که چجوری غذای انگشتی رو شروع کنی و چجوری درستشون کنی. اگر دنبال راه درستش هستی عضو کانال شو

کانال روبیکا
@kodaakeman

من خودم از اونام که به جای استراحت پا میشن به خونه سابیدن.به نظر من اونا کار درست میکنن.الکی حس ناکافی بودن بت دست‌نده.ما مشکل وسواس داریم🤣🤣🤣🤣

ن عزیزم میزان فضول بودن و بد قلق بودن بچه فرق داره.منم بچم انقد بهم چسبیده و جیع میزنه و نق نق و گریه و همش بغلم کن ب هیچ کاریم نمیرسم موقعیم ک نصفه شب میخوابه من دیگ عین جنازه میوفتم شب تا صبحم هر نبم ساعت گریع میکنه پسونکش میندازه دنبالشه واقعا الان ک دارم تایپ میکنم همه جای بدنم درد میکنه مچ پام و مچ دستم انگار شکسته

*اشپزی
*نوشتن

سوال های مرتبط

مامان معجزه خدا🌱❤ مامان معجزه خدا🌱❤ ۲ سالگی
#درد ودل
تا همین یه ساعت پیش که پسرم بیدار بود از خستگی و شدت خواب واقعا داشتم بیهوش میشدم... در حدی که وقتی شیر میخورد یکی دودقیقه خوابیدم! ولی همین که بالاخره خوابید تازه کارام شروع شد...
جابه جا کردن ظرفای شام، جمع و‌جور کردن ریخت و پاش ها و اسباب بازی که هر گوشه خونه افتاده بودن، روشن کردن لباس شویی و... و....😢
بماند که صبح چقدر کار کردم و هنوزم بخوام کلی کار تو خونه دارم...🤦
ناشکر نیستما، واقعا خداروشکر که پسرم اینقد شیطونه و اینهمه ریخت و پاش داره ولی خستم... از همسری که هیچ کمکی نمیکنه و عین خیالشم نیس حتی ۱۰ دقیقه پسرمو سرگرم کنه تا کارام رو بکنم...🥲🙂
چقدر سخته زن بودن... چقدر سخته مادر شدن... که هر دردی هم داشته باشی، هر چقدر هم که خسته باشی باید بخندی و پر انرژی باشی...🫠
اینموقع ها که میشه از زندگی و خونه و امید داشتن به اینده و‌همه چی خسته میشم و انگار ناامید ترین ادام دنیا میشم... اما صبح که با صدای پسرم بیدار میشم و مبینم داره نگام میکنه و مبخنده تموم خستگی شب میره و انگار نه انگار....🥺
میخوام چند ساعتی برای خودم باشم ولی از طرفی میگم بخوابم که فردا کسل تر نباشم! دلم چای تازه دم میخواد ولی حال اینکه پاشم چای بزارم و حتی منتظر خنک شدنش باشم ندارم...🙃
این روزا انگار حس جدیدی نسبت به پسرم و دارم و چقدر حسش عجیبه...
حس میکنم یه رفیق کوچولو پیدا کردم که محبت و عشقش تو دلم خیلیییی زیاده... کسی که سرگرمم میکنه و کنار هم از خنده غش میکنیم...وقتی میخندم میخنده و سرگرم کار خودش میشه ولی وقتی حالم خوش نیست میاد و میچسبه بهم تا بازی کنم باهاش...🫠
چقدر خوبه که دارمش!🥲
چقدر حس میکنم سبک شدم....
بمونه اینجا از حال و روز این روزها...🙂

۱۰ ماه و ۲۱روز