۷ پاسخ

من یه مرت هرشب مامان و بابای شوهرم یاد گرفته بودن یا شام یا بعد از شام میومدن خونمون و من نمیتونستم بچمو بخابونم یا بهش برسم ی شب دیگه ساعت ۱۰ و نیم‌۱۱ بچم خابش میومد داشت نق میزد گرفتمش بغل بردمش اتاق بخابونمشبعد ازینکه مامان بابای شوهرم رفتن شوهرم گفت دفعه ای دیگه نبینم وقتی اونا اینجاان بچه رو ببری بخابونی و داد زد با داد زدنش بچه بیدار شد و گریه افتاد
منم تا نزدیک یک ساعت اصلن ب بچه محل نمیدادم و بچم نق میزد و گریه میکرد و شوهرم هیچجوره نمیتونست بخابونش یا یاکتش کنه بااینکه دلم کباب میشد واسه بچم اما نیاز بود بعد اون دیگ هیچ وقت کاری نداره کی من بچمو بخابونم

میخوای چی کنی بندازسرش خودش بیدارکرده خودشم بخابونه بگیربخواب

دقیقا شوهر منم ساعت ۵ونیم میره انقد سر وصدا میکنه دخترم بیدار میشه تا یکساعت بعدش ک میخوابه

.وای یعنی خدا شاهده اگه شوهر من از این کارا بکنه قبرش کندس. اون برعکس مراعات میکنه و تمام شب با من بیدار میشه و قبل رفتنش به سرکار کارای خونه و بچه رو هم انجام میده و من بخوابم

واییی شوهر منم میخواد بره سر کار انقد پر سر صدا کار میکنه که بچه بیدار شه اخر یک بوس هم میکنه قشنگ بیدار میشه خیالش راحت میشه میره 😑🤦🏻‍♀️

وای مریضن این ادما
شوهر منم میخواد بره سرکار باید حتما اینارو بیدار کنه
زورش میاد اون میره من بخوابم

با زبون خوش بهش بگو

سوال های مرتبط