۷ پاسخ

عزیزم❤️

واقعا درست میگی

آگاهی درد داره و واقعا الان ماها خیلی تنهاییم قدیم می‌دیدی همه خانواده یکجا زندگی می‌کردم بچه ها باهم بزرگ میشدن اصلا مادر نمی‌فهمید بچه کجاست به خاطر اینم زیاد بچه میاوردن چون سختیش فقط زاییدنش بود بعد بچه های دیگه بزرگش میکردن

کاملا درسته
و اینکه قدیما مثل الان کافه و بیرون رفتن و برای خود وقت گذاشتم نبود که
همش بچه و خونه و شوهر و خانواده شوهر
همین...
ولی الان هم دلت میخواد مادرکامل باشی
هم زن کامل
هم برای خودت وقت بزاری بیرون بری و بخودت برسی و......

واقعا الان بچه بزرگ کردن خیلی سخت تر شده

حق حق حققققق

بعد الان ما مادرای نسل جدید بیشتر درگیر بچه میکنیم خودمونو و اگه دقت کرده باشی بچه های الان هم سالم ترن هم از لحاظ تربیت بهترن

سوال های مرتبط

مامان پناهِ مَخمَل🎀🐣 مامان پناهِ مَخمَل🎀🐣 ۷ ماهگی
روزا تند تند میگذرن
من بزرگ میشم همراه پناه 👼🏻
و این روزمرگی های شیرین شاید تو خاطرم نمونن
اما ثبت میشن تو دلم
وسایل پناه همه جا هست
هر جا یه نشونی کوچولو از خودش داره
تو اتاق ،اشپزخونه،پزیرایی ،حتی حموم
و اینا قند تو دلم اب میکنن🍼
نینی کوچولو من سخت در حال بزرگ شدن و شیطون شدنه
و من سخت در حال مادر بهتری شدن
مطمعنا مادر عالی وجود نداره
و اصلا رسیدن به این نقطه غیر ممکن
و اسیب زنندس
هر کسی به نوبه خودش در حال مادر بهتری شدنه
باید به خودمون افتخار کنیم
که تو این روزای اشوب
تو دل کشمکش های دنیا و زندگی
داریم نینی هامونو عشق میدیم بهشون تا چیزی نفهمن از این چیزا
داریم ذره ذره حال خوب میریزیم تو قلبشون
قطعا بهمون افتخار میکنن
میدونم شما هم مثل من حداقل یک بار هم که شده
به این که «چرا تو این موقعیت بچه دار شدم » فکر کردید
ولی خدای من خدای پناه
بزرگ تر از این حرفاست
حواسش به همه ما هست

خدا که مارو یادش نمیره❤️


پوشک رفلاکس کولیک روزمرگی فرزندپروری دورهمی
مامان ترمه جانم مامان ترمه جانم ۶ ماهگی
انگار آدم همزمان دو تا احساس کاملاً متفاوت رو تجربه می‌کنه:

* از یه طرف ذوق می‌کنی که «وای! دندونش داره درمیاد!»
* از یه طرف دلت می‌گیره که «پس اون نوزاد کوچولوی دیروزم داره بزرگ میشه…»

و حقیقتش اینه که هر مرحله همین شکلیه.
اولین بار که غلت بزنه، ذوق می‌کنی و بغض می‌کنی.
اولین بار که بشینه، ذوق می‌کنی و بغض می‌کنی.
اولین دندون، اولین قدم، اولین کلمه…
هر بار یه تیکه کوچولو از اون نوزاد ریزه‌میزه رو از دست میره و در عوض یه نسخه جدید و بزرگ‌تر از دخترم میاد. ❤️

میدونم که :
اون نی‌نی کوچولو مهربون و قوی من کاملاً از بین نمیره.
فقط شکلش عوض میشه.
دخمل بازیگوش‌من که الان داره پستونکشو رو با حرص می‌جوه،
چند ماه دیگه میاد با ذوق سمتم چهاردست‌وپا.
بعد یه روز میگه «مامان».
بعد یه روز میره مهد.
بعد یه روز مدرسه…
و قراره هربار فکر کنم: «کی اینقدر بزرگ شد؟»
سعی میکنم لذت ببرم؛
از همین بغل کردن‌ها.
از همین شیر خوردن‌های خواب‌آلود.
از همین دست‌های کوچولویی که دنبال صورتم میگردن.
🥹💕

و بین خودمون بمونه …
به محض اینکه اون دندون ریز سفید رو ببینم، احتمالاً اول ذوق میکنم، بعد یه عکس می‌گیرم، بعد چند دقیقه بعدش یه گوشه بغض می‌کنم. فک میکنم این جزو وظایف رسمی همه مامان‌هاست. 😭❤️🦷👶🏻
که البته این گریه از اون غم‌های قشنگه..
.
این بزرگ شدن‌ها یه جور یادآوریه که زمان داره می‌گذره. برای همین دل آدم می‌لرزه. ❤️

ولی یه چیزی رو بگم!
اگر الان میتونستی حرف بزنی فک میکنم میگفتی ؛
«مامان، نگران نباش. من هنوز همون نی‌نی توام. فقط دارم چیزای جدید یاد می‌گیرم.»

چون واقعاً هم همینه.. ❤️
:
«مامانت خیلی دوستت داره. اونقدر زیاد که حتی علائم دندون درآوردنت هم اشکش رو درآورده.» 😭❤️🎀