پارت 2️⃣ از زایمان طبیعی روزای خیلی سختی بود هیچوقت یادم نمیره بعدم تا 38هفتگی استراحت مطلق بودم فقط هر ماه برا چکاب میرفتم دکتر میومدم
38هفتگی سر کلاژم باز کرد و گفت پیاده روی شروع کن ورزش دیگه برگرد به حالت قبل نگران نباش منم شروع کردم ولی خب به 40هفته رسیدم خبری از درد نبود رفتم بیمارستان ولی گفتن باید 41هفته کامل کنی بعد بستری میکنیم و سونو بیوفیزیکال برام نوشتن منم اول 41هفته انجام دادم وزن بچه 3800بود گفتم خوبه زیاد نیست زایمانمم طبیعی هرچی منتظر بودم دردم شروع نشد 41هفته و4روز رفتم نامه بستری گرفتم از دکتر و ساعت 11کارای بستریم تموم شد و منو فرستادن اتاق زایمان ساعت 3سروم فشار زدن تا 7تموم شد خبری از درد نبود خودشونم تعجب کرده بودن چند بار پرسیدن واقعا درد نداری 😅گفتم نه استراحت دادن دو ساعت باز ساعت 9شب یه سروم دیگه زدن اونم 11تموم شد بازم خبری از درد نبود
بارداری
رفلاکس
سرما خوردگی
ختنه
قطره
عکاسی

۱ پاسخ

خب......

سوال های مرتبط

مامان ویهان و نیلماه مامان ویهان و نیلماه ۷ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسیدسلام دوستان بالاخره من امدم تجربه مو از زایمان طبیعی بگم ۱۴۰۴/۹/۸ رفتم پیش دکترم که معاینم کنه و ببینه پیشرفت کردم یا نه معاینه کرد ولی همون دو سانت بودم و تاریخ من ۱۴۰۴/۹/۹بود و ۴۰هفته میشدم وزن خودم بشدت بالا رفته بود لکه بینی هم داشتم ابریزش هم همینطور بخاطر همین دکترم نامه بستری داد که برم بستری بشم خلاصه رفتم بیمارستان و بعد از کارای بستری و.. نوار قلب بچه رو گرفتن و بعد بهم یه سرم داد تقریبا ساعت ۹شب بود داخل سرم آمپول فشار رو زدن و گفتن ورزش و پیاده روی شروع کن منم شروع کردم هر از گاهی یه دردی میومد ولی زیاد نبود تا کم کم خیلی زیاد شد تحملش برام سخت شد ولی باید پیاده روی میکردم چون‌بچم خیلی پایین بود ولی دهانه رحم پیشرفت نمیکرد بعد از کلی پیاده رو و ورزش که دیگه جون نداشتم حس دفع داشتم و حالت تهوع ساعت حدود ۱۱بود میرفتم دستشویی ولی هیچی نداشتم دکتر گفت تا معاینت کنم شده بودم سه سانت ولی بچم پایین تر آمده بود دکتر گفت باید بیشتر پیاده روی کنی وگرنه تا صبح زایمان نمیکنی ولی من خیلی درد داشتم و اصلا از جام نمیتونستم بلند بشم صدا مادر شوهرم زد گفت بیا کمکش کن پیاده روی کنه و من حین پیاده روی بالا آوردم خیلی بیحال شده بودم شاید اثرات آمپول فشار بود ولی بازم مجبور بودم پیاده روی کنم تا حدود ساعت ۱۲که دکتر گفت بسه دراز بکش و بهم گاز به دردی دادن با هر نفس کشیدن گیج تر میشدم درد کمتری میفهمیدم خیلی بهتر بود
مامان گل پسر مامان گل پسر ۴ ماهگی
تجربه زایمان 😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫
خب از هفته ۳۶ شروع کردن ب ورزش پیاده روی و هر کاری دکتر گفت‌و کردم هر هفته میرفتم معاینه میگفت اصلن باز نشدی🤕
خلاصه شد هفته ۴۰ دکتر معاینه کرد گفت یک سانتی اصلن پیشرفت نکردی
منم تو دوراهی موندم ایا سزارین بشم یا طبیعی زایمان کنم خب خلاصه بعضیا گفتن سزارین سخته فلان منم انتخابم طبیعی شد
خب ۴۰ هفته دو روز شد از درد خبری نبود دکتر گفت باید با بستری بشی تا بچه مدفوع نکنه خطرناکه
منم صبح ۵ شنبه رفتم بیمارستان تا ساعت ۱۰ بستری شدم برام ی قرص زیر زبونی گذاشت ساعت ۱۲ نیم کیسه آبم پاره شد دردا شروع شد تا ساعت ۴ بعد ازظهر اصلن باز نمیشد دهانه رحمم هی میومدن دست مینداختن وای نگم چقد درد داشت اون انگولک هاشون 🤯 خلاصه ک دکترم ساعت ۵ اومد گفتم ک دگ نزار بقیه معاینه ام کنن خیلی بد معاینه میکردن
برام دوتا امپول زدن بلاخره ۷ سانت شد خیلی دردی بدی داشتمممم التماس میکردم منو سزارین کنن اما میگفت ن خیلی خوب پیش میری😑 خب ساعت ۱۰ شد ۹ سانت برد منو تخت زایمان ب دکتر گفتم منو برش نزنیهااااا گفت باشه
هم زور میزدم هم چیغ همه بیمارستان رو گرفته صداممم 🤣
ساعت ۱۰ نیم دنیا اومد جگر مامانش🤗😘
ماساژ رحمی ک میدادن از درد زایمان بدتر بود🥲
بعد تموم شدم رفتم بخش نگا کردم منو تا آخر جرررر داده ی عالمه بخیه خوردم خلاصه تا الان ک نزدیک دوماه میشه درگیر بخیه هستم اینم از زایمان سختتتتتتت ام دگ غلت کنم زایمان کنممم😣
مامان آیدین مامان آیدین ۲ ماهگی
بسم‌الله‌الرحمن‌رحیم‌
بعد دوماه واندی‌اومدم‌تحربه‌زایمانم‌بزارم
ازاینکه میدیدم همه میگفتن رابطه بدون پیشگیری خیلی برا زیمان خوبه منم سرکلاژی بودم و۳۶هفته‌وچهار روز‌دکتر‌نخ‌وباز‌کرد گفتم دیگه ۳۷ روز گفتم بزار از الان شروع به راب‌...طه‌کنیم آخه میدیم خیلیااا‌ هرچی تا ۴۰ هفته انجام میدن باز بچه نمیاد
خلاصه ساعت ۳ که بود ...
بعدش یکم شکمم درد گرفت گفتم طبیعی آخه دیدم خیلیا بعدش درد خفيف دارن. خوابیدم تا شد ساعت ۵ همچنان درد داشتم سفت شلی شکمم بود ولی درد خفيف به شوهرم گفتم خوبه یه چکاپ شم زایشگاه
و بدون هبچ‌ وسایلی رفتیم رفتم گفت دوسانتی و بستری برا زایمان ‌...
خودم سکته کردم 😂😫
بعد به مامانم زنگ زدیم بیاد خودم و شوهرم دنبال بستری
مامانم اومد و منم بستری شدم و ولی دردام کم بود
گفتن اگه پیشرفت نشه صب آمپول فشار میزنن
صب شد دردام همون بود همون دوسانت از ساعت ۵ زدن تا نه اصلا درد بیشتر دوسانت نمیشد بچه میومد تو لگن ولی همون دوسانت منم اصلا هیچ دردی و به روی خودم نمیاوردم ساعت نه دیدن دردام پیشرفتی ندارن باز دوز بیشتر آمپول فشار زدن تا ۱ دردا کم کم بودن و من همچنان ۲ سانت و همش توی دلم هر دردی بود صلوات می‌فرستادم نفس عمیق
مامان آران مامان آران ۵ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی ۳

صبح زود اومدن یه قرص زیر زبونی بهم دادن و فشار و چک کردن و صبحونه دادن و رفتم منم مامانم مادر شوهر و شوهرم جلو در بودن گفتم بهم قرص دادن ایشالله دردم شرو بشه ولی هیچ خبری از یه ذره دردم نبود بعد ۶ساعت دوباره نصف قرص دیگه بهم دادن ولی بازم هیچ دردی نداشتم شب ساعت ۱مامت خودم که تو بیمارستان اونشب شیفت بود اومد و یه قرصی گذاشت داخل واژنم‌ گفت تا چن ساعت دیگه دیگه باید دردات شروع بشه ۲.۱ساعت گذشت کم کم داشت یه ذره دردم می گرفت ولی بازم درد زایمان نبو و گفت بخواب امشبم ساعت ۵صبح امدن فشار گرفتم ۱۵بود بازم یه سرم زدن و سوند بهم زدن سوندو که می زنن درد خاصی نداره ولی بعد یه چن ساعتی سوزش داره و من زار زار گریه می کردم از درد سوند بعد ۳ساعت مامای خودم اومد و گفت چرا گریه می کنی گفتم سوند خیلی اذیتم می کنه و گفت باشه درش میارم و خدا خیرش بده در اورد و من راحت شدم دیگه کم کم دردام شرو شده بود ولی بازم اونقدر نبود بعد ۵.۶ساعت دردام خیلی شدید شد و ۵دیقه یبار می اومد و می رفت از ساعت ۱۰صبح ۱۰٫۲۹ دردام خیلی وحشتناک شده بود و هی داد می زدم خدایا منو بکش هی میومدن معاینه ولی بازم هنوز ۲سانت بودم گفتن برو رو توالت فرنگی بشین و اب داغ و باز کن از کمر به پایینت ۲۰دیقه نشستم زیر اب داغ و هی پیاده روی و بشین پاشو معاینه کرد گفت ۴سانت ولی من اونقد درد داشتم که فقط داد می زدم منو ببرید سزارین من دارم می میرم و ماما هم هی دلداریم می داد می گفت چشم الان می بریم ولی هیچ هبری نبود فک کنم ساعت ۲.۳اینا بود که ۵سانت بودم و کیسه ابم و ترکوندن و به زور ورزش می کردم کمرو قر می دادم اگرم درد می یومد می نشستم و حالت دسشویی کردن زور می زدم تا معاینه کرد شده بودم ۶سانت
مامان آیهان مامان آیهان ۱۱ ماهگی
مامان شکلات مامان شکلات ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
جمعه شب همش دستشویی داشتم یه پام تو دستشویی بود یکی تو خونه یکمی احساس دل درد داشتم ولی گفتم شاید درد کاذب باشه زیاد اهمیت ندادم ساعت ۶ صبح رفتم دستشویی دیدم ترشح خونی ازم خارج شد سریع اومدم رفتم حموم شیو کردم دیگه همش راه میرفتم تو خونه ورزش میکردم تا ساعت ۴ بعدازظهر
ساعت ۴ رفتم بیمارستان فشارمو گرفتن و معاینه کردن گفتن ۲ سانتی برو یه ان اس تی هم بده
رفتن ان اس تی بدم یه زنی داشت زایمان می‌کرد منم رو به رو اتاق زایمان بودم قشنگ دیدم چطور زایمان کرد و شر شر براش اشک می‌ریختم ان اس تی که تموم شد رفتم پیش دکتر گفت یک ساعت راه برو
یک ساعت پیاده رویی کردم و دوباره معاینه شدم گفت از دوسانت یه کمی بیشتر باز شدی ولی سه سانت نشده برو بگو همراهت برات پک بیمارستان بگیره بستری بشی دیگه بستری شدم دکتر اومد بهم ورزش داد و توپ داد دیگه ورزش میکردم و رو توپ حرکاتی رو که میگفت انجام میدادم تا سر بچه بیاد پایین تا ساعت ۱ شب با درد طبیعی خودم ۵ سانت باز شدم
مامان گل پسرم 🧸🤍 مامان گل پسرم 🧸🤍 ۱ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲
رفتیم بقیة الله و گفتن بهتره بستری شی ممکنه بچه مدفوع کنه و ساعت ۲ شب اونجا بستری شدم صبح ساعت ۸ اومدن چند تا دانشجو ریختن سرم برام سوند رحمی زدن که خیلی درد داشت و انگار ۱۰۰۰ برابر درد پریود یهو بهم وارد شد بعد چند ساعت اومدن درش اوردن و مامایی که گرفتم بهم گفت ۳ سانت باز شدی و شروع کن به ورزش کردن روی توپ ورزش میکردم و اسکات میزدم دوبار بهم قرص فشار دادن که تاثیری نداشت برام امپول فشار زدن توی سروم و بهم وصل کردن و کم کم دردام زیاد شد هر یک ساعت یکبار میومدن معاینه م میکردن و پیشرفتی نداشتم با اینکه ورزش میکردم و داشتم درد میکشیدم ولی دهانه رحمم باز نمیشد یه دونه سروم دیگه بهم وصل کردن با دوز بالاتر که دردش خیلیییی بیشتر بود و هی ان اس تی میگرفتن و بعد معاینه م میکردن و من پیشرفتی نداشتم و فقط درد میکشیدم ساعت ۱۰ شب خیلی درد داشتم و جیغ میزدم دکتر اومد معاینه م کرد گفت یکم بیشتر باز شدی و کیسه ابم رو پاره کرد و گفت امشب تا ساعت ۲ شب زایمان میکنی
بعد اون کسی نیومد سراغمو من داشتم از درد خودمو میزدم فقط و هر چی میگفتم سزارینم کنید گوش نمیدادن قبلش هم هر کی معاینه میکرد میگفت بچه ت خیلی درشته منم میگفتم خب سزارینم کنید ولی میگفتن نه اجازه نداریم
ساعت ۲ شب به مامانم گفتم برو ببین دکتر کجاست گفت من زایمان میکنم امشب مامانم رفت پرسید گفتن دکتر خوابیده نمیشه صداش کرد و من تا صبح درد کشیدم و صبحم گفتن شیفتو تحویل داده رفته
مامان بنیتا مامان بنیتا ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
از ظهر کمر درد اینا داشتم ولی نمی‌دونستم انقباض یانه ساعت دوازده شب دیدم یکم خون ریزی دارم و دردا هم یکم بیشتر شد. رفتم زایشگاه ساعت 2شب بستری شدم گفتن تا ساعت 8یا9صب به دنیا میاد دوسانت باز شده بودم صب باز همون دوسانت بودم گفتن تا دوازده ظهر زایمان میکنی باز نشد گفتن تا شیش عصر ولی ساعت دو بعد از ظهر زایمان کردم چون زود بستری شدم از نظر خودم واسه معاینه که هر یک ساعت انجام میدادن خیلی اذیت شدم و بیشتر واسه نوار قلب اذیت شدم چون نمی‌تونستم روی کمر بخوابم و فقط گریه میکردم بعد تا ساعت 12ظهر دو سانت بودم وتا ساعت دو یهو ده سانت باز شد ولی آنقدر دردم زیاد بود گفتن بی دردت کنیم ولی شنیدم خیلی عوارض داره نزاشتم بعد خودم تنها تو اتاق بودم خیلی دردم شدید شده بود و بعد سرش اومد بیرون انقد داد میزدم گریه میکردم که تورو خدا یکی بیاد وگرنه بچه از تخت می افته هیشکی نمی اومد انقد داد زدم زار زدم آخرش یکی اومد و بعد بقیه رو خبر کردن و بنیتای قشنگم ساعت 1.55به دنیا اومد و با به دنیا اومدن بچه یهو همه دردات تموم میشن البته من هین زایمان همش بالا می آوردم گفتن از درد زیاده بعد زایمان چون یهو دردت تموم میشه و اینا شروع به لرزش کردم ولی درد اینا نداشتم
مامان ریحانه 👶🏻💖 مامان ریحانه 👶🏻💖 ۷ ماهگی
تجربه -زایمان
سلام بعد از تقریبا ۱ماه
من ۴۰هفته بدون درد رفتم بیمارستان به خاطر فشار بالا ختم بارداری دادن
بستری شدم و از ساعت ۸شب آمپول فشار رو برام تزریق کردن و درد هام شروع شد درد هام منظم نبود ولی خیلی درد داشتم تا ساعت ۱۲شب درد کشیدم ۲سانت شدم ولی سرم فشار رو قطع کرد درد هامم قطع شد شب خوابیدم و ساعت ۹صبح بهم قرص دادن که دردام منظم شن و دوباره سرمم رو وصل کردن دوباره درد هام شروع شد تا ساعت ۱۲شب درد داشتم دوباره اومدن سرم رو قطع کردن منم هی میگم قطع نکنید دردام زیاد شده که زایمان کنم ولی اونا می گفتن که باید رحمت استراحت کنه
با اینکه سرم رو قطع کرده بود ولی همچنان درد داشتم ورزش های پرشی و اسکات خیلی انجام دادم ولی پیشرفت نکردم ۳سانت قفل شده بود
تا اینکه ساعت ۲ دردم خیلی زیاد شد حالم خیلی بد شد حالت تهوع ، استفراغ شدید گرفتم سر گیجه شدید،چشام کلا تار میدید، یه لرز خیلی عجیبی گرفته بودم که یهو به خودم اومدم دیدم تختم داره تکون می خوره دندونام همینجور بهم میخوردن ماماها اومدن بالا سرم خیلی شلوغ کردن یهو می گفتن فشارش به اوج رسیده داره تشنج میکنه مریض رو سریع بفرستید اتاق عمل دوتا سرم بهم وصل کردن به دستم آمپول زدن سوند وصل کردن بردنم اتاق عمل و سزارین شدم
و دختر قشنگم به دنیا اومد 💖👶🏻
خیلی اذیت شدم ۲روز بخش زایشگاه بودم ۲روز بخش بستری بودم ولی همشون می ارزید به دیدن دخترم
خدایا شکرت بابت وجود دخترم ممنون که منو لایق داشتن یه همچین فرشته ای دونستی 🫀👶🏻❤️