یه زمانی من شادترین زن بودم
یه زمانی رنگی ترین شومیزا رو میخریدم
یه زمانی حرفا برام ارزش یه ریالی هم نداشتن
اما الان شومیزای رنگی دارن خاک میخورن...
الان از کا کوه میسازم...
چون قلبم شکست...
دلم شکست...
زندگی خیلی بی رحمههه خیلییی هر لحظه زندگی ممکنه ببازی...
دلم میخاد برگردم به زمان مجردیام ....
دلم میخاد برگردم به قبل از بچه دار شدنم...
بچه های نازم کجای این جهانین مادر❤️‍🩹
دوقلوهای نازم💔
نیکانِ مادر 😣
بعضی وقتا از شدت غم دلم میخاد از خودم فرار کنم...
نمیدونم کجای ای سرزمین شاده ک برم اونجا....
دلم تنگهِ بچه ای ک ۲۷هفته و سه روز توی دلم و رویاهام بود
اما رفت بدون حتی اینکه ببینمش....
هجده ساعت دستگاه بود حتی اونم نرفتم پاهام یاری نمیکرد...
دوقلوهام هم ندیدم فقط یک لحظه پسرمو دیدم که بعدش از شدت درد و غم بیهوش شدم و دو روزی ک بخاطر آمپول بتا غذاهم نخورده بودم و جونی به بدنم نبود وقتی به هوش اومدم داخل اتاق ریکاوری بودم کورتاژمم کردن بعدش انقد گریه کردم چرااا اون لحظه من نمردم ک بعدش داغ پسرمو ببینم آخ خدااا ❤️‍🩹😭
کاش میشد زندگیو تموم کرد😣

۱۰ پاسخ

ای جان خدا بهت صبر بده ان شاءالله خدا خودش کمکت کنه و به زودی جای سه تا فرشته ات رو سبز کنه.

خدا بهت صبر بده عزیزم

انشاالله خدا یه بار ۳ تا بچه بهت بده جاشون پر بشه برات

خواهر اگه جای من 9توشکمت و39 توبغلت داشتی و بعد با ی مشت پرستار نامرد ازدستش میدادی چی میگفتی

عزیز دلمی تو بهار الان قشنگ اون حس و حال و ذوق کردنت برای اتاق پسرت و اون سوال کردنت راجب وسیله ها اومد جلوی چشمم الهی بمیرم برای اون دلت واقعا الهی بمیرم برات جیگرمن سوخت یادش افتادم خدا الهی خودش صلاح بدونه دامنت رو سبز کنه دوباره الهی بشید خانم آقای گرفتار اون اصفهانی بود ۹ قلو داشت قدیم نشون میداد الهی بشید اونا تو و شوهرت ک دیگ این سختی ها یادتون بره واقعا ازته قلبم اینو میخوام الهی آمین 🤲🤲🤲🤲🤲

عزیزِ دلم، کاش میشد بغل بگیرمت ....💔
امیدوارم خدا برات خیلی قشنگ جبران کنه ...

سه تا بچه ازت رفتن؟

عزیزمممممم از اعماق قلبم ناراحت شدم انشالا جاش برات سبز بشه خدیاااااا نمی‌دونم چی بگم 🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥲🥲🥲

سلام.مطالب این کانال رو ببینید.انشالا که مشکل همه برطرف بشه.توی روبیکاست
darmankade2025

تصویر

💔💔💔💔😓😓😓خدا به دلت صبر بده 🫂🫂

سوال های مرتبط

مامان کایای قلبم♥️🕊️ مامان کایای قلبم♥️🕊️ ۷ ماهگی
الان که دارم مینویسم درست ساعت دونیم نصف شب روز بیست نهم ،همون روزی که سه ماه پیش ،دقیقا همین ساعت توی بیمارستان بودم زایمان کرده بودم اما شدیدا حالم بد بود غم دنیا رو دلم بود احساس خفگی میکردم اون شب برام روز نمیشد ،از شب بیمارستان راهرو اتاق تنها وحشت کرده بودم ،من باید خوشحال بودم باید میگفتم بریم پسرمو ببینم ،انقدر حالم بد بود که نفس کم میاوردم و به ابجیم میگفتم چرا حالم بده من میترسم از اینجا بریم خونه ،چرا روز نمیشه ،😭😭😭،میدونی دلیل اون همه حال بدی چی بود ،؟اره من پسرمو پاره تنمو جگر گوشمو از دست داده بودم خودم خبر نداشتم اما قلبم گواه داده بود تمام وجودم آشوب بود وناارام ،من مادرم ،،،بند بند وجودم از نبود پسرم درد میکرد و گواهی میداد😭اما حتی یه هزاروم فکرم به این فاجعه نمیرسید که این اتفاق افتاد 😭😭😭آخ پسرم آخ کایای مامان پاره ی تنم کجایی که الان باید سه ماهگیتو جشن میگرفتم ،مادرت بمیره دارم میمیرم از دوریت از نبودنت ،از ندیدنت ،از لمس نکردنت ،😭😭😭🖤🕊️