امروز روزِ عجیبی بود؛ یک ماراتنِ تمام‌عیار از بی‌خوابی و خستگی

گاهی وقتا مادر بودن بقدری فرساینده میشه که ادم کم میاره درست مثل امروز که از بی‌خوابی و خستگیِ مفرط، بریده بودم. اما همیشه یک نقطه برای بازگشت باقی‌ست: خانه‌ی پدر و مادر🫀
لیلی از دیشب بیدار بود و من ساعت‌ها تو سکوتِ شب،‌روی پاهام‌تکون میدادم
.ساعت شش صبح
دیگه پاهام حس نمی‌کردم، ناخودآگاه صدام بلند شد…
اما بعد، تسلیم شدم کلی گریه کردم 🥲
همسرم پیشنهاد داد لیلی رو ببریم‌پیش مامانت و توام استراحت کن


لیلی رو به پناهگاهِ امنِ زندگی‌م یعنی خونه ‌ی مامانم بردم .

تا ساعت سه خوابیدم و وقتی بیدار شدم، با سردردی شدید اما با عطری بهشتی در فضا روبرو شدم؛ بوی غذای مورد علاقه‌ام! مامانم نه تنها واسه ما غذا پخته بود، با لبخند

گفت: نذاشتم لیلی حتی یک ثانیه گریه کنه ؛ کلی بازی کردیم.

حتی غذای لیلی رو هم آماده کرده بود تا من نگران هیچ‌ی نباشم🥲♥️

آونجا بود که با تمام وجود حس کردم معنای واقعیِ “خونه‌ی امید” چیه

مادری یعنی همین؛ یعنی وقتی دنیا روی شونه هات سنگینی می‌کنه کسی باشه که بارت رو سبک کنه و با عشق، خستگی‌ت رو به آرامش بدل کنه. 🏡♥️

خدایا، عمرم را به عمرشون گره بزن. بدونِ وجودِ مامان، من واقعاً نمی‌دونم کجا بودم چی میشدم ♥️


روحِ همه‌ی مادرانِ آسمانی شاد🕊️





پوشک فرزند پروری شیر خشک

تصویر
۷ پاسخ

دقیقا خونه امید منم اونجاس هر وقت کم میارم میدونم که اونجا میتونم برا چند ساعتی یه دختر بچه بشم که همه نگران و مواظبن اذیت نشم خسته نشم درست غذا بخورم و خواب کافی داشته باشم بدون اینکه خودم نگران کسی یا چیزی باشم و از طرف بچه هام خیالم راحت باشه

خدا حفظشون کنه برات
چقدر حسرت نشست تو جونم با خوندن کلمه خونه‌ی امید
ماهایی که خونه امید نداریم خیلی فشار روی دل و روحمونه🙂

مثل مامان من🥹🫀

تنشون سلامت سایشون مستدام .اسم دختر گلتون خیلی قشنگه لیلی

وای دقیقا گل گفتی

چقدر عکس مامان من
یعنی یبار نشد یه باری از رو دوشم برداره
همیشه به بچه هاش که میرسه مریضه وناله میکنه
ولی با دوستاشو خانواده داداشش خوش وخرم به گشت وگذار
تنش سلامت برلش دعا میکنم همیشه ولی خیلی دلم میشکنه از اینهمه تنهایی وبی کسی

خدا حفظش کنه واست عزیزم

سوال های مرتبط

مامان ارسلان مامان ارسلان ۱ سالگی
#حذف شیر شب
البته واسه کسانی میگم که شیرخشک میدن
چون رزق پسرم شیرخشک بود و تجربه ام در این زمینه ست
دکتر پسرم با اینکه وزن پسرم کاملا نرمال و روی نمودار بود،گفت من قبل از یک سال پیشنهاد حذف نمیکنم و بذارید بعد از یک سال
نظر پزشک ها متفاوت هست زمان مناسب رو طبق گفته پزشک بچه خودتون تعیین کنید.
هر دوماه یک بار واسه چکاپ میرفتم
ماه ۹ که رسید گفتم دو وعده در شب میخوره که گفت عالیه و چیزی که دکتر گفت مطابق عکس
(هرچند که تا حدود ۶ ماهگی هر شب ده بار بیدار میشد و گریه میکرد و من خسته ترین بودم و سخت ترین شب ها رو گذروندم طوری که به شدت عصبی پرخاشگر و زودرنج شده بودم به خاطر نداشتن کیفیت خواب شبانه)
اما بعد از شش ماه یکم اوضاع رو به بهبودی رفت
یک سالگی که مجدد برای چکاپ مراجعه کردیم گفت شیر شب رو قطع کنید
قبلا گفتم که دکتر پسرم خدای روی زمین منه.هر چی بگه گوش میکنم
من هم اول به خدا توکل کردم و بعد متوسل به اقا علی اصغر شدم که پسرم اذیت نشه
پسرم یک سالگی دوبار در شب شیر میخورد یک بار ساعت ۳ بیدار میشد و ۱۲۰ درجه میخورد و نوبت دوم ۶ صبح بیدار میشه و ۱۲۰ درجه میخوره
شب ساعت ۱۰ میخوابه
من فقط تمرکزم روی ساعت ۳ بود که حذف کنم
هر هفته یک درجه کم کردم
و الان اگه ساعت سه بیدار بشه فقط یک درجه اب میدم
اما ۶ صبح رو حذف نکردم چون با شیر میخوابه و گرنه بیدار میشه و دیگه نمیخوابه.
مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۲ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟
مامان bachka مامان bachka ۱۵ ماهگی
انگار همین دیروز بود که نورِ کوچکی به دنیایِ من تابیدی و همه چیز را روشن کردی. ✨
دخترکم، لیلیِ من، تو نه تنها بزرگ می‌شوی،
که جهانِ مرا هم با هر نفسِ کوچک و هر نگاهِ کنجکاوت، وسعت می‌بخشی.

در پیچ و تابِ موهایت،
قصه‌هایِ ناگفته‌ای هست و در برقِ چشمانت، تمامِ امیدِ من.
💫 وقتی اسمِ «مامان زیبا» (مامان بزرگت)
را با آن صدایِ شیرین صدا می‌زنی، یا با انگشت‌هایِ کوچکت به ۲ و ۳ اشاره می‌کنی، حس می‌کنم تمامِ هستی
در دستانِ ظریفِ تو خلاصه شده است. 🤲

از بازی‌هایِ کودکانه تا کشفِ طعم‌هایِ جدید، هر روزت برایِ من یک جشنِ ناب است. ♥️

اما میانِ این همه زیبایی
گاهی دلم برایِ دنیایی که در پیشِ رو داری می‌لرزد
دنیایی که امیدوارم جز مهر و شادی، چیزی برایت نداشته باشد. 🫀😔


به تو نگاه می‌کنم؛ به این معجزه‌یِ کوچکِ دوست‌داشتنی، و می‌دانم که تو، خودِ عشق هستی و دلیلی برایِ قوی بودن. تو آمدی
تا حتی در دلِ سخت‌ترین شب‌ها، ستاره‌یِ راهنمایِ من باشی🍓🩷

بزرگ شو دخترم، با تمامِ شکوه و زیبایی‌ات.

من تا همیشه، تماشاگرِ و عاشقِ پروازِ تو خواهم بود
دوستت دارم، عشقِ ابدیِ من. 🧿»


ثبت شود ب تاریخ ۱۳ خرداد ۱۴۰۵💓




شیر خشک فرزندپروری مادروکودک‌پوشک
مامان آرتین کوچولو🥹🩵😍 مامان آرتین کوچولو🥹🩵😍 ۲ سالگی
وای دیشب عحب شبی بود 🥴 آرتین ۱۱:۳۰ خوابید منم اولش یکم تو گوشی بودم بعدش هم خوابم نمیبرد،گردنم میخارید. مجبور شدم نصف قرص سیتریزین بخورم. تا حدود ساعت ۲:۳۰ بیدار بودم تا اومد خوابم ببره، آرتین طبق همیشه بیدار شد. یعنی اومدم شیرش ندم و رو پام دوباره بخوابونم. گریه میکرد مجبور شدم شیرش بدم. یکم که خورد آروم شد اما چشماش باز بود🤦‍♀️ وااای یعنی منکه دیگه گیج گیج بودم. قرصه اثر کرده بود. خدا به سر شاهده تا ساعت ۵ و ربع این بچه بیدار یود😢😢
یکم همینجور غلت میزد، یکم شیر میخورد، منم خودمو زده بودم به خواب، مواظبش بودم نره لب تخت. وای خیلی بد بود. آخراش بطری بالا سرمو برداشت تازه با اون بازی میکرد🥴🥴
دیگه ۵ وربع اینقدر خدا خدا کردم، خوابید
منم بیهوش شدم. قبلا هم اینجوری میشد اما تل قبل ساعت ۵ نه، اونم در حد یه ساعت بیدار بود.دیشب خیلی تعجبی بود. نمیدونم بخاطر چایی بود که ساعت ۹ خورده بودم، یا تلویزیون که دیروز یکم روشن بود. آخه هردوتاش قبلا هم بوده.
امیدوارم امشب بخوابه😢😢
مامان هاکان👼🏻🩵 مامان هاکان👼🏻🩵 ۱ سالگی
این متن و تقدیم میکنم به همه مامانای گهواره 🩵

که از لحظه‌ای که مادر شدم، دیگه آدمِ قبل نیستم…
هیکلم تغییر کرده، خط‌ و چروک‌هام زیاد شده، موهام کم شده…
اما هر تار مو و هر خط روی پوستم، مهرِ یک روز مادریه.

منی که گاهی عصبی می‌شم، بی‌حوصله‌ام، خسته‌ام…
نه چون کم‌طاقتم،
نه چون عشق ندارم،
چون همه‌چیزم رو دادم تا یه دل کوچولو خوشحال باشه.

منی که حتی دستشویی و حموم هم نمی‌تونم برم بدون اینکه گوشم دنبال صدای گریه‌اش باشه…
منی که لبخندای خودم رو گذاشتم کنار،
که لبخند اون بمونه.

منی که رابطم با شوهرم کم شده…
نه از بی‌عشقی،
از زیادی عشق.
از اینکه همه‌ی انرژی‌م رو گذاشتم پای بزرگ کردن یه آدم کوچیک.

منی که مدام عذاب وجدان دارم…
نکنه کم بازی کردم؟
نکنه غذا کم بود؟
نکنه یادم رفت قطره‌اش رو بدم؟
وای نکنه امروز یه کم تند حرف زدم…
این دردها نشونه‌ی ضعف من نیست، نشونه‌ی مادری منه.

منی که هر شب با چشم‌های خسته و قلب خالی از انرژی،
بازم می‌رم بالا سرش و پتو رو می‌کشم روش…
چون حتی وقتی نابودم،
بازم عاشقم.

منی که تمام این سختی‌ها رو نمی‌ذارم کسی بفهمه،
چون یه مادر بودن یعنی قوی‌ترین شکلِ عاشق بودن.

همه اینا آسیبه…
همه‌اش خستگیه…
همه‌اش فرسودگیه…
اما لابه‌لای همین دردها،
یه عشق عمیق جریان داره…
عشقی که فقط یه مادر می‌فهمه.

من…
با همین تنِ خسته، با همین موهای ریخته، با همین حالِ پریشون،
عاشق‌ترین نسخه‌ی خودمم.
چون مادر شدم.
و این،
زیباترین تبدیلِ زندگی منه. 🕊️❤️