۴ پاسخ

😪من دیگه خسته شدم داغونه بخدا تو یه ماه ۸ کیلو کم کردم

احتمالا بزرگتر ها مخصوصا شما و پدرش همه ی توجهتون به بچه ی کوچیک بوده علتش اینه
خواهر زاده منم همین بود اصلا نمی شد از بچه ی کوچیکه چشم برداشت
باید اولا از یکی کمک بگیری که هم به خودت فشار نیاد هم اینکه سعی کن هروقت کوچیکه خوابه وقت برای بزرگتره بذاری
کار خونه و این چیزاهم بپرس به،شوهرت اگر بلده و انجام میده
به قول یه روانشناس میگفت بچه ی دوم که به دنیا میاد بچه ی اول حس میکنه اون تاج پادشاهی و از سرو سر اون برداشتن گذاشتن رو سر اون بچه ی دوم چون تا اون موقع همه ی توجه ها فقط واسه اون بوده
بعد بهش حق بده واقعا سنش کمه اوج اضطراب جداییش هم هست

دختر بزرگ منم 16 ماهشه دختر کوچیکم 50 روزشه
دقیقا همه ی اینایی ک میگی ماهم داستانشو تو خونمون داریم
تاب ریلکسی دختر بزرگمو درست کردم مث گهواره کوچیکه رو وقتی خوابید میزارم داخلش توی اتاق
اینم میمونه اینور میگم هرچی داد میزنی بزن چون نمیزاره اون بخوابه یا میخوابه هم ب قول تو میره میزنه تو سرش چشمش اینا
دیگه خسته شدم منم نمیدونم چیکار کنم یه وعده ناهار نمیتونم بپزم ناهارمون میمونه واسه ساعت 3 4 که بچه ها خوابن من رو پیک نیک تو راهپله میپزم ک نبادا سرو صدا شه بیدار شن😩

و داستانای دیگه
فقط میتونم بگم باید صبر کنیم تا این دورانشون بگذره کوچیکه حداقل یکسالش بشه تا شاااید بهتر بشه... گرچه از ما ها دیگه ادم درنمیاد

می‌دونم خیلی سخته شرایط منم تو همین شرایط بودم بی خوابی کلافگی ولی سعی کن کنترل کنی بچه ها وقتی دادبزنیم متوجه میشن کمکی نداری حداقل یکیشون کمکت نگهداری کنن اینطور فشار کمتری بهت میاد من که هیچ کمک نداشتم ولی گذراندم

سوال های مرتبط