۷ پاسخ

دقیقا مثل من با ای تفاوت که سومی تو راهه...ناشکری نمیکمم ولی احساس میکنم هرروز بیشتر دارم غرق میشم...

من با دلانا اینطوری ام
سر لباس عوض کردن پوشک عوض کردن شونه زدن کلی گریه میکنه و جیغ میزنه غذا یا نمیخوره یا نمیشینه میدوعه و من بشقاب به دست دنبالش...
خوابش تنظیم نیست ظهر ی ساعت فقط میخابه تا من بخام ی چرتی بزنم اون بیدار شده
بعد اذان میخابه دوباره ی ساعت بعد دیگه میره تا اخر شب ساعت ۱ یا ۱۲ اونم بزووور
در طول روز همش بهونه میگیره و میخاد بره بیرون تو حیاط تو هوای گرم ظهر
هرروزم مریضه و ی چالشی داره پریروزم با اسباب بازیش محکم زد تو بینیم کل سر و صورتم درد میکرد هنوزم قرمزه و درد داره
انقدم چسبیده بهم دسشوییم با خودم میره انقدم شیر میخوره که دیگه هیچی ازم نمونده
غذا میخایم خونه باید مرتب باشه من همه ی اینارو تو گرما و هوای گرم انجام میدم
دخت ای همسن من مشغول کار و بیرون و روتین پوستی و رسیدگی به خودشونن
من صبح تا شبم با گریه و جیغ و دغدغه و فکر به هزارتا چیز میگذره
دلم میخاد بدون دغدغه باشم بدون فکر ... آزاد و رها من واقعا خستم روحم خسته س

وای من دوست داشتم الان سن شمارو داشتم شایدم کمتر و‌ دو تا بچه داشتم
الان ۳۹ سالمه پسرم ۲سالو ۷ ماهشه دخترمم توی راهه😉دوست داشتم زودتر میوردم که هم فاصله سنیم کمتر میشد با بچه هام هم اعصاب و حوصله ام خیلی بیشتر از الان بود

پسرت چند سالشه

دقیقا حرفای دل منو زدی
دلم میخاد فقط گریه کنم بعضی وقتا از شدت فشار فقط جیغ میزنم

منو شوهرمم همین شدیم با ورود بچه دوم. حسرت یه دو دقیقه بغل کردن شوهرم و دارم تا آروم شم ولی وقتشو ندارم اصلا حس میکنم دیگه اون آدم سابق نمیشم

تا یه حدی طبیعیه این فکرا منم همینطور بودم
ولی باید خیلی مواظب بود که غرق نشی تو این فکرا که خدای نکرده منجر به افسردگی بشه
خودتو مشغول کن

سوال های مرتبط