تولد دعوت نکنی حساب کار دستشون میاد
عزیزم وقتی میبینی انقد حسادت دارن نفرست پیششون اینا سمی ان چرا بچه رو میسپاری دستشون
باورت میشه من تیکه کلامم به دخترم قشنگم هست یه سری گفت مامان ببین نقاشیمو گفتم آفرین قشنگم خواهرشوهرم با ۳۵ سال سن انقد فشاری شد پاشد رفت تو آشپزخونه نمیدونم چی به مامانش گفت که مادرشوهرم اومد نشست گفت آره نوه های من همشون چهره شون معمولیه زشت نیستن ولی قشنگ هم نیستن فقط فلانی (منظورش اون یکی نوه پسرش )قشنگه
همونجا فهمیدم اینا چقد سمی ان و حسادت دارن واقعا الان در حد یه شب نشینی دو سه ساعته میرم خونشون اونم ماهی یه بار دوبار همین
خواهرشوهر منم رفتارش مثل خواهرشوهر شماست البته بگم جلو همسرم خیلی خودشون خوب نشون میدن مثلا بشنوه ما خونه مادرش هستیم براش خوراکی میاره یا اسباب بازی میخره ،یه مدت هانا سرما خورده بود نبردمش اونجا بعد ما رو تو خیابون دیدم وای عمه دلم برات تنگ شده چرا پوست و استخوان شدی انقد دخترم ناراحت شد میگه مامان من که لاغر نشدم درواقع خیلی دلش میخواد اعتماد به نفس بچه رو خراب کنه بخاطر همین ترجیح میدم دوری و دوستی باشه
به نظر من اصلا اشتباهه آدم بچش رو پیش کسی بذاره، حالا یه زمان میبینی خیلییییییی دیگه واجبه اما در غیر این صورت هم بچه عادت میکنه هم برای اون شخص مسئولیت داره، خدایی نکرده یه مو از سرش کم بشه اون شخص باید جوابگو باشه هم اینکه آدم باید رو بزنه بعد روشو نگیرن سبک میشه.
بهتر
اینجوری رفت و آمد تو کم کن.
حالا دیشب..
ک دوباره منوو جززز دادن.
پسرم فوتبال بود.شوهرم اینو بیاره.دیدم نیاورد..گفتم کجاست،؟؟
گفت رفت خونه داداشم.
اخه اون تازه از مسافرت اومده ..پسراش همسن پسرم خیلی باهام جورن..
از طرفی دوتا خواهرشوهرهام با بچه هاشون اونجا بودن اینم رفت.
گفتم اوکی.
کلا بگم خانواده ایی باهم پر رفت امدن .ما خیلی کمتر..
یهو پسرمم ک اومد.
گفت مامان قشنگم من ب خونه برگشتم.
گفتم خوش اومدی خوشگل من .
بعد با ناراحتی گفت
مامان..ثنا کلاس دوم دختره همون خواهرشوهرم..بهم گفت
تو زشت ترین پسر روی زمینی..
در حالی ک پسرم ک واقعا خوشگله.حالا اون حرف از کجاش دراورد.نمیدونم..و برام ناراحت کننده بود.
ک چ قدر بی ادب میتونه باشه.در حالی ک میدونم خیلی بچه عاقلی هست میدونه حرفش زشته..
پسرم گفت من رفتم ب مادرش گفتم.
گفنم مادرش چی گفت؟
گفت نمیدونم چی گفت
واقعا احساس میکنم مول بازی هاش داستان هاش ب مادر عوضی ش رفته.
از طرفی پسرم تولدش دوماه دیگه..گفت مامان دلم میخواد طوری دعوت کنیم ک ثنا تو لیست دعوتمون نباشه همیشه اذیت م میکنه.گفتم باشه حتما ک تو لیستمون نیست..براش اون روز سوپرایز دارم ک دعوتشون نمیکنم.
چ قدر ناراحت شدم
البته خودم از اون داستان گریه پسرم و باغ..با خواهزشوهرم در حد سلامم فقط دیگه بهش ن احترام ن محبت میکنم
دیگه پس حتما متوجه شدی دوست نداره پسرت بره پیش بجه هاش یا این برای یک ساعت نگهش داره ابدا اگه بچه رو هرجا رفتی با خودت ببر ولی منت این آدم رو نکش
کار دوم ش..
بعد یه سال اون داستان خواستم برم بانک
پسرم اهل بازار بانک و پیاده روی نیست
گفت منو بزار خونه عمه.
ساعت ۱۱ صبح بود.
زنگش زدم ک شرایط هست من چند ساعت برم بانک؟؟؟
گفت خوب شد یاد اوردی ...
ساعت ۱۲ بچه هام کلاس دارن و ساعت۴
نمیتونم فلان
خودش شبانه روز بچه هاش پیش مادرشوهرمم.
گفتم ساعت ۱۲ شد پسرم بزار پیش مامان.
ب پسرم گفتم پیش مادرجون ناهار بخور شاید دیر بیام.
گفت باشه.
چشمتون روززز بد نبینه.
یهو ساعت ۱نیم زنگ زد اره بیا زود بچه بگیر
لج کرد..
دخترام رفتن یه جای دخترانه این نمیشد بره لج کرد فلان
من تو دلم گفت واقعا ک دروغ گویی.گفتی کلاس دارن که.
گفتم اومدم الان کارم تمام شده نزدیکتم.
رقتم دیدم پسرمم لج
مامان بابای بچه ها اومده بود
اینا برد باغ گوجه سبز بچینن.
انقدر ناراحت شدم خوب بخاطر یه باغ گریه پسرم در حد سکته دراوردی؟ در حالی ک تعطیلات عید بچه هاش پیش من بودن...من خواستم برم خونه مامانم..گفتن زندادایی ما بیایم.
منم کلا مهربونم
گفتم از مامانتون اجازه بگیریم اگه اوکی داد چرا ک نه..
اجازه داد و بردم.
چرا من خونه مامان بردم نخواستم دل بچه کوچیکت بشکنم اما تو یه باغ کنار خونه ت برات اتقدر سخت بود....
دیگه ب شوهرم گفتم..
شوهرم زنگ بهش
گفت واقعا که بعد مدت ها بچه م پیش ت بود انگار فرارر کرده ایی همیشه یه کاری داری
لج بچه م دربیاری.
اینم بگم بچه ها ش خیلی ب مادرشون رفتن عوضی شدن.داستان های مختلف مامان همه نمیشه بگم اذیت میشید و داستان های بچه هاش
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.