۱۵ پاسخ

واقعا درست گفتی سزارین بد طبیعی بدتره

من طبیعی بودم خیلی خوب بود تجربه امم تو تاپیکم هست کلا یدونه تاپیک دارم اونم تجربه زایمانم برای اگاهی مامانا ک بدونن هربدن یجوره برا همه وحشتناک نیس

زدی ب خال واقعا من سزارین بودم رفتم اون دنیا جوری بود ک فحششون میدادم

جفتش ام سخته ولی من ب شخصه تجربه خودم از اول اسرار و پافشاری رو سزارین داشتم چقد دوندگی کردم دنبال نامه و چقد هزینه کردم بازم با کمال میل انتخابم همونه خیلی خوب بود برام بزرگ ترین لطفی ک میدونستم در حق بدنم بکنم

من سزارین بودم و عالی بود، از انتخابم هم خوشحالم تا ابددددد

سزارین برای بچه دوم و سوم....دردش خیلییییی زیاده
ولی طبیعی برای بجه دوم سوم....هرچی ک میشه کمتر میشه دردش
من طبیعی بودم ولی واقعا اون غولی ک از طبیعی ساختن نبود و ب قول خودت ک واقعا خدا هست و کمک میکنه و اینم بگم ک کاملا بستگی ب بدن داره چ سزارین چ طبیعی ولی من خیلی راضی بودم حالا بخاطر بدنم بود بخاطر ورزش بود بخاطر ماماهمراه خوب بود چی بود رو نمیدونم ولی اینو مطمئنم ک خدا خیلیییی کمک کننده بود خیلیییی

من ۳تا طبیعی بودم خیلی خوب بود زود فول میشدم اگه سزارین بودم داغون بودم

منم طبیعی بودم جفتشو.
اولی رو تو نیم ساعت زاییدم.
دومی رو ۸ونیم بستری شدم. ۹ونیم زاییدم.
امیدوارم تمام مادران عزیز زایمانشون راحت باشه.💕

واقعا هم همینجوری جفتش سختی‌های خودشو داره
دعاکن بچم تا آخرش نچرخه وسزارین بشم چون از طبیعی خیلی میترسم خواهرم طبیعی شد همون جیغ اول که زد من غش کردم🤧🥴

منم هرجفتشو تجربه کردم اولی طبیعی ک و نم پاره شد دومی سزارین بودم خیلی نسبت به طبیعی راحتربودم

برای منی هر دونوع زایمان تجربه کردم اونم برای بچه اولم میگم جفتش درد زیادی داره کلا زایمان دهن سرویسی هست ولی بچه بهشته 😍

وای من ک تجربه طبیعی ندارم ولی سزارین خیلی خیلی درد کشیدم برا اولین بار بلند شدن مردممممممم و زنده شدم فقط داشتم جیغ میزدم

والا من دوتاشم سزارین بودم.واقعیت هم خجالت میکشیدم هم تو کتم نمیرفت لنگامو واکنم جلوی دکتر و پرستارو ... یا دست بکنن توم.

دقیقا ممنون از دلگرمیت عزیزم
واقعا هیچ کدوم از زایمان ها بدون درد نیست کلا مادر شدن درد داره ولی شیرینه 🥹💖

حالا من رفتم طبیعی مردم و زنده شدمممم
ولی خواهرم سزارین بود خداروشکررر خیلی حاالش خوب بود

سوال های مرتبط

مامان رادمان مامان رادمان ۱۲ ماهگی
پارت یک
سلام مامانا حال و احوال چطوره🤭اومدم ک راجع کاهش وزن بعد زایمان بنویسم😊من حدودا تو بارداری 20کیلو وزن اضافه کردم
زمان زایمان 5کیلو کم کردم و بعد از اون فقط یک کبلو کم شدم
شیر مادر و شیر کمکی به پسرم میدم
ی مدت اومدم رژیم شیردهی بگیرم اما بعد از دوروز دیگه نتونستم نمیشد هر وعده سر وقت غذا اماده کنم برام سخت بود
خیلی فکرم درگیر این موضوع بود ک دیگه ب وزن قبلم برنمیگردم
دیگه لباسایی ک دوست دارم ونمیتونم بپوشم
و هزار جور فکری ک بعد از زایمان ده برابر میشه ب خاطر هورمون ها
امروز ک این و مینویسم چهارماه و خورده ای از زمان ب دنیا اومدن پسرم میگذره
مدتیه تصمیم گرفتم خودم رو بپذیرم بدنم رو با تغییراتش حالم رو خستکی هارو وظایف جدیدی ک همیشگیه باید بتونم مدیریتش کنم ب عنوان همسر و مادر قبل از این ک ب پذیرشش برسم منتظر ی روزی بودم که راحت تا ظهر مثل قبل بخوابم یا نمیدونم خیلی کارهای دیگه اما پذیرفتم ک من مادرم و دیگه قرار نیس اون ادم سابق بشم
از وقتی مسولیت مادری رو پذیرفتم بدنم رو پذیرفتم دیگه با ترک ها شل بودن شکم اضافه وزنم مشکلی نداشتم
فقط این تصمیم رو گرفتم ک غذای سفره رو مناسب انتخاب کنم اول بخاطر همون مسولیته ک من مادرم باید از الان ورپدی یخچال خونم رو کنترل کنم ک دوروز دیگه فرزندم بزرگ. میشه بجای غذای سالم هله هوله نبینه و جلو چشمش نباشه و این عادت از منه مادر شروع میشه...
دوم بخاطر انرژی و سلامتی خودم ک هرچقدر من خالم خوب باشه حال خونه و خانوادمم خوبه
ادامه...
مامان ماهلین مامان ماهلین ۴ ماهگی
یهو دلم خواست چند خط درد و دل کنم
خانواده شوهر من خودشونو خیلی دلسوز آدم می گیرن و در مورد همه چی نظر میدن . مثلا قبل از زایمان من هر بار منو می دیدن تاکید داشتن که حتما طبیعی زایمان کن و بعد از زایمان هم حتما شیر خودتو بده ...یعنی نشد من یه بار با مادر شوهرم صحبت کنم و رو اینا تاکید نداشته باشه ...اوایل فقط می شنیدم و حساس نبودم ولی بعد دیدم دیگه انگار زیادی دارن تاکید می کنن .هیچی آقا دو روز قبل از زایمانم زنگ زد و بازم تاکید رو اینکه طبیعی زایمان کن حتما .... که باعث یه دعوایی بین من و همسرم شد و من قهر کردم رفتم خونه بابام و خلاصه روز زایمان هم ۵ ساعت منو نگه داشتن که طبیعی زایمان کنم ولی نشد که نشد ...بچه خیلی بالا بود و اصلا وارد دهانه رحم نشده بود و آمپول فشار هم اثری نداشت و در نهايت من سزارین شدم و خدا رو شکر چقدر هم راحت و خوب بود و زود هم سر پا شدم ...بعد مامانم واسه مراقبت اومد مادرشوهرم هم به اسم دلسوز اومد و این بار گیرش رو شیر دادن من بود یعنی اینقدر رو مخ من رفت اینقدر به پر و پای من پیچید که باعث شد دیگه جوابشو بدم و بدترین دعوای زندگیم رو با همسرم داشتم ...اونم چی ؟ تازه ده روز از زایمانم می گذشت 🥲
حالا از اون موقع دیگه روابط خیلی سنگین شده تو هفته دو بار بچه رو می بینن ولی همیشه ناراضی هستن که باید بیشتر از این می اومدن و می رفتن رابطه ام با همسرم خیلی سرد شده
و به شدت دارم رو بچه ام حساس میشم ...کاش هر کسی حد خودشو بدونه و اینقدر برای دیگران مشکل ایجاد نکنه ....واگذارشون کردم به خدا و امیدوارم خود خدا جوابشون رو بده چون من فقط خواستم حریم زندگیمو نگه دارم ولی انگار این چیزا برای اینا تعریف نشده