یهو دلم خواست چند خط درد و دل کنم
خانواده شوهر من خودشونو خیلی دلسوز آدم می گیرن و در مورد همه چی نظر میدن . مثلا قبل از زایمان من هر بار منو می دیدن تاکید داشتن که حتما طبیعی زایمان کن و بعد از زایمان هم حتما شیر خودتو بده ...یعنی نشد من یه بار با مادر شوهرم صحبت کنم و رو اینا تاکید نداشته باشه ...اوایل فقط می شنیدم و حساس نبودم ولی بعد دیدم دیگه انگار زیادی دارن تاکید می کنن .هیچی آقا دو روز قبل از زایمانم زنگ زد و بازم تاکید رو اینکه طبیعی زایمان کن حتما .... که باعث یه دعوایی بین من و همسرم شد و من قهر کردم رفتم خونه بابام و خلاصه روز زایمان هم ۵ ساعت منو نگه داشتن که طبیعی زایمان کنم ولی نشد که نشد ...بچه خیلی بالا بود و اصلا وارد دهانه رحم نشده بود و آمپول فشار هم اثری نداشت و در نهايت من سزارین شدم و خدا رو شکر چقدر هم راحت و خوب بود و زود هم سر پا شدم ...بعد مامانم واسه مراقبت اومد مادرشوهرم هم به اسم دلسوز اومد و این بار گیرش رو شیر دادن من بود یعنی اینقدر رو مخ من رفت اینقدر به پر و پای من پیچید که باعث شد دیگه جوابشو بدم و بدترین دعوای زندگیم رو با همسرم داشتم ...اونم چی ؟ تازه ده روز از زایمانم می گذشت 🥲
حالا از اون موقع دیگه روابط خیلی سنگین شده تو هفته دو بار بچه رو می بینن ولی همیشه ناراضی هستن که باید بیشتر از این می اومدن و می رفتن رابطه ام با همسرم خیلی سرد شده
و به شدت دارم رو بچه ام حساس میشم ...کاش هر کسی حد خودشو بدونه و اینقدر برای دیگران مشکل ایجاد نکنه ....واگذارشون کردم به خدا و امیدوارم خود خدا جوابشون رو بده چون من فقط خواستم حریم زندگیمو نگه دارم ولی انگار این چیزا برای اینا تعریف نشده

۱۷ پاسخ

میدونی خیلی کاره خوبی کردی جوابشون رو دادی
این کار وظیفه همسرت بود که حریم خودش و زنش رو داشته باشه
کاری که اون بلد نیست بکنه رو خودت کردی
قرار نیست کسی برایه تو تصمیم بگیره
بشین با همسرت صبحت بکن بزار هرچی بوده تموم بشه
زندگیتون رو دوباره قشنگ کنید
ولی هیچوقت دوباره اجازه دخالت نده احترام بذار آره
ولی نزار بجات تصمیم بگیرن فقط سعی کن همسرتو داشته باشی با سیاست هم شده
نزار سرد بشید

عزیزم، من وقتی نوشته‌ات رو خوندم بیشتر از هر چیزی خستگی و دلخوری تو رو حس کردم. به نظرم ناراحتی تو فقط بابت زایمان طبیعی یا شیر دادن نیست، بلکه بابت اینه که در یکی از حساس‌ترین دوره‌های زندگیت بارها احساس کردی دیگران برای بدنت و فرزندت تصمیم می‌گیرن یا روی تصمیم‌هات فشار میارن.

راستش حق داری از این موضوع ناراحت شده باشی. هر چقدر هم آدم‌ها نیت خیر داشته باشن، باز هم تصمیم درباره بدن، زایمان و شیردهی در نهایت باید با خود مادر و پزشکش باشه. نظر دادن با اصرار کردن و فشار آوردن فرق داره.

فقط یادت باشه که الان هنوز خیلی از زایمانت نگذشته و جسم و روحت در حال ریکاوریه. سعی کن فعلاً بیشتر مراقب خودت و کوچولوت باشی و اجازه ندی این دلخوری‌ها تمام آرامشت رو بگیرن. بعداً که شرایط آروم‌تر شد، می‌تونی با همسرت درباره مرزهایی که برای زندگیتون لازم داری صحبت کنی.

امیدوارم از این به بعد بیشتر از اینکه تحت فشار باشی، حمایت و آرامش دریافت کنی. 🤍

با اینکه دعوا کردین هفته ای دو بار میبینن بچه رو ؟ عزیزم در حالت صلح هم دو بار زیاده همه گرفتاری دارن . هفته ای یبار خونه پدر مادرا سر میزنن .
ناراحت باقی مسائل نباش زمان همه چیز رو حل میکنه . به بچه و همسرت محبت کن ‌. دفعه بعدم همسرت باید تذکر بده به خانوادش نه شما

کارت کاملن درست بوده و بجا همچنان ادامه نده کسی تو زندگیت دخالت کنه ولی اگه میتونی حتما از یه مشاور کمک بگیر برای ارتباطت با شوهرت، خانه های سلامت همگی مشاوره رایگان دارن

برن به درک برنگرده نه فقط اینها بلکه هر چی ادم حد نشناسه.فقط کاش شوهرت شعور طرفداری از تو رو داشت

اگر جواب نمیدادی بعدها میفهمیدی که اشتباه کردی و روی اضافه دادی خوب کاری کردی بعدا بابت کارت خوشحالم میشی و تاثیرات مثبتش میبینی این روزا میگذره رابطت با شوهرت خوب میشه خودتم تلاش کن دلشو بدست بیاری اگر واقعا دوسش داری

عزیزم همه ما تقریبا میشه گفت این مشکلات با خانواده شوهر داریم مخصوصا وقتی شوهرت پشتت نباشه و همش پشت خانوادشو بگیره
بنظرم یکم از حساسیتت کم کن چون خودت خسته میشی وقتی میگی من جواب مامانشو دادم اونم بخاطر مامانش باهات دعوا کرد پس این ادم هر کاری کنی اخلاقش عوض نمیشه و در هر صورت میخواد پشت خانوادشو ول نکنه و تو خودت اذیت میشی اونا هر چی میگن توجه نکن کار خودتو بکن اگه بفهمن یکم حساسی بیشتر به شوهرت یاد میدن و تو هم مجبوری تا عمر داری مطیع اینا باشی و بچت جوری که خودت دوست داری بزرگ نشه همش به حرف اینو اون باشه عزیزم سخت نگیر 🙂

منطقی صحبت کن باهاشون فاز مبارزه الان بر ندار درسته هورمونات ریخته بهم ولی رابطه با شوهرت مهمه سعی کن بهشون بگی همه چی دست من نیست زایمان طبیعی نمی‌شده من میخواستماا اما نشده دیگه سلامتی بچه مهم تر بوده یا اینکه بگو شیر آرزومه زدم اما شیر ندارم یه چیزی بگو اونا هم ناراحت نشن

منم مادرشوهر فوق العاده فضولی دارم.روز زایمانم دست خالی اومد بیمارستان،پدرشوهرم بعد یک ماه اومد دیدن بچه،حالا خوبه نوه اولشون بود،بعد تو بیمارستان پرستار اموزش شیردهی میداد و میگفت ماساژ بده سینه رو تا کم کم شیر بیاد،شیر نداشتم چنان اومد نوک سینه منو فشار داد که گریه م گرفت انقدر سین م درد گرفت که بخیه های زایمان پیشش هیچ بود ،فکرمیکرد شیر هست من نمیخوام شیر بدم.بعدها هم سر اینکه میفهمید خونمون نادرم میاد پیشم یا خواهرم مراقب منو بچه هستن دل درد اینو داشت که پسرش میره صبح تا شب کار میکنه خرید میکنه مامان و خواهر من اینجان که بخورن دل درد اینها رو داشت،هر روز زنگ پشت زنگ،به همسرم گفتم مادرت خیلی حساسه فکر کنم دلش میخواد خونمون باشه چون نیست ناراحت میشه دیگه به مامانت نگو کی خونمونه،اینجوری گفتم که دیگه نگفت منم از هر ۱۰ تا زنگ ۳ تاش رو جواب میدادم.بعد زنگ میزد امار میگرفت بعد دهن لق به خواهرش و داداشاش میگفت که مثلا پری چیکار کرده یا کجا رفتن یا کی میان خونمون یا چرا نمیان.به همسرمم گفته بود تو یه چیزی میگی پری یه چیز دیگه، و من دیگه بهش اصلا تماس ندارم خودش زنگ میزنه من جوابشو میدم،همسرمم میگه چرا زنگ نمیزنی میگم فرصت نمیکنم

اشکال نداره عزیزم به این فک کن این هم میگذره یه مدت اینطوره
تحمل کن اینا دیگه حد خودشونو دونستن ولی همه چی درست میشه نگران نباش
زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنند
چند وقت دیگه سر واکسن بچه هم شده تو ماشین خودتو لوس کن براش دلشو بدیت بیار میگذره میگذره گلم

عزیزم حالا ایشون یه‌نظری داده که تازه به‌بنفعت هم بوده چرا انقد بدت اومده

واقعا حالممم بهمیخور از این خانودهای شوهر مال منم همینن‌. بدرک ارتباط کم کن حدومرز بزار نزار حرف مفت بزنن . راجب شوهرتم باید سمت ط باشه تا دعواتون نشه .مثلا شوهرمن بعد ۵ سال دیگ خانوادشو میشناسه عنقد ک دیده چ زبون درازو نظربده هستن در صورتی ک من کاری ب کارشون نداشتم هیچوقت. دیگ همیشه طرف منه ط هم شوهرتوبکش سمت خودت نزار دلشون خنک شه ک سرسنگین شده رابطط

عزیزم تومادرشوهرت اینجوره من پدرشوهرم فوق العاده فوضول ودخالت کنه من این مدلیشو ندیده بودم به خدا..یه حرفایی میزنه به خدا شاخ درمیارم بعضی موقع ها...حرفای زشت ونامربوط حتی مربوط به رابطه خصوصی ما...به من میگه من به پسرا بگم باید زنشونوطلاق بدن همه کاره منم..ببین من کارمندرسمی هستم وخونه توی تهران به نام خودم دارم وتوی اون زندگی میکنیم که اصلا مجردی خریدمش وخداشاهده پدرشوهرم حتی یه دونه شیرینی برای عروسی مانداد وکمکی نکرده تابه حال..بعد حالا چون به خاطر فشارخون بارداری وسنم مرخصی بی حقوق دوماه قبل ازمرخصی زایمانم گرفتم که بچه چیزیش نشه وازپس اندازم استفاده میکردم توی روی من بهم گفت اره بهت یاددادن همکارات که مرخصی بی حقوق بگیری تاخودشون برن شیفت وایسن وپول بگیرن وپولارو جمع کنن..اینکارارو یادنگیربرو سرکارت....مخم سوت کشید از اشغال بودن این ادم.....ببین همه جور ادمی پیدامیشه پس

به نظرم وقتی کمی از این دوران حساس فاصله گرفتی، به جای اینکه درباره گذشته و اینکه چه کسی مقصر بوده صحبت کنی، روی نیازهای الان و آینده تمرکز کن.
مثلاً با همسرت اینطور حرف بزن:
«من می‌دونم خانواده‌ات نیت بدی ندارن، اما وقتی درباره زایمان، شیردهی یا تربیت بچه مدام روی یک موضوع اصرار می‌شه، من احساس فشار و نادیده گرفته شدن می‌کنم. دوست دارم از این به بعد نظرها شنیده بشن، اما تصمیم نهایی درباره بدن من و فرزندمون با خودمون باشه. ازت می‌خوام وقتی چنین موقعیت‌هایی پیش میاد، کنار من باشی و کمک کنی این مرز محترمانه حفظ بشه

خودتو ناراحت نکن خواهر همه ما این چیزا رو شنیدم باید بگی چشم انجام ندی من بعد 3تا بچه باز مادرشوهرم میگفت شیر خودتو بده الانم از شیر گرفتمش بازم دخالت میکنه چرا زود گرفتی بچه لاغر شده اخه بگو به تو چه حتما آدم نمیتونه دیگه تازه خودشون هم میدونن برای عملم از شیر گرفتم بازم گیر میدن منم دیگه طاقت نیاوردم گفتم شما بهتر میدونید یا دکتر بچه ماله منه هر چی بشه من اذیت میشم دیگه هیچی نگفتن حالا تو همه خانواده ها این چیزا هست ناراحت نشو تو زندگی خودتو بکن بچسب به بچه ات شوهرت که از حسودی بترکن

منم از اونجایی که با خونواده شوهرم تو ی ساختمونم نگرانم نکنه بعد ب دنیا اومدن نینی بخان دخالت کنن یا همش بخان سر بزنن منم ادمیم که کلن رو حریم خصوصیم خیلی حساسم ، و دلم میخاد همه کاراشو خودم انجام بدم اصلن طرز فکر اونارو قبول ندارم ، از الان به مامانم گفتم برا زایمان ۱۰ روز میرم خونش، امیدوارم که مثل الان که رفت و امد نداریم اونموقعم کاری ب کارم نداشته باشن ، من خیلی زود قاطی میکنم تحملم خیلی پایینه تو اون شرایط اول زایمان که دیگه خدا میدونه چی میشه 😬

شما جای این که با همسرتون بحث کنید جواب مادرشوهرتونو بدید همسرتون واقعا گناهی نداره بین همسر و مادرش میمونه و مجبور میشه ک طرف مادرشو بگیره و شما فقط تنها کاری ک میکنی هر مشکلی بین شما و هرکی پیش اومد مستقیم به خودش بگید چون اینطوری زندگیتون به طلاق کشیده میشه واقعا من درکتون میکنم ولی مجبورید با خودشون بجنگید ن همسرتون

سوال های مرتبط

مامان فسقلی👶🏻 مامان فسقلی👶🏻 ۱۶ ماهگی
شیر افزا تضمینی پارت 1
اگر می خواهید شیرتون زیاد بشه تضمینی حتما این هایی که میگم رو بخورین.جوری میشه که این قدر زیاده شیر هی از سینتون میره
من شب ها که می خوابم حواسم نباشه صبح پاشم میبینم هم لباسم هم پتو و تشک از شیر من خیسه در این حد زیاد می کنه


اول از همه شیر خشک رو قطع کنید
من تا دو ماهگی به بچه ام شیر خشک میدادم با شیر خودم .همش سینه ام خالی بود رو به قطع شدن بودم دیگه.چون شیر خشک میدادم یهو ۳ الی ۴ ساعت بچه سینمو مک نمیزد این باعث میشد شیر مادر یواش یواش خشک بشه .(الان ساعتی یکبار یا دو ساعت یکبار فقط در حد ۱ الی ۲ دو دقیقه می خوره )سیر که میشه هیچ .اضافه وزن هم نی نی من داره .شیرت رو که تقویت کنی خوابش هم تنظیم میشه و شب ها اروم می خوابه.رفلاکسش خیلی کمتر میشه .گریه های بی دلیلش قطع میشه کلا.همه از شیر خشکه که سنگینه بچه اذیت هست بخاطرهمین میگن شیر مادر خیلی بهتره
(گاهی اوقات شیر شیر مادر ۳۰ سی سی هست ولی همون بچه رو سیر می کنه و چاقش می کنه اما گاهی شیر خشک بچه ۱۲۰ سی سی هم می خوره سیر نمیشه)اصلا نگین من که شیرم اندازه شیر خشک نیست
دکتر می گفت کالری شیر مهم هست که سیرش می کنه بچه رو نگران نباشین اشتباه منم همین بود می گفتم نکنه بچه ام گشنه است شیر خشک درست می کردم می خورد دلدرد می گرفت بالا می اورد .بعدش هی می گفتم بچه ام چرا این جور می کنه؟؟؟
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد از اون هم دوباره وقتی منو میخواستن از ریکاوری منتقل کنن به بخش اون خانمی که داشت منو می برد یک بارم اون انجام داد یک بارم داخل اتاق که اومدم ماساژ دادن تقریبا فکر می کنم شش بار شکم منو فشار دادن که دردش وحشتناک بود حتی با اینکه بی حسیم نرفته بود و پمپ درد داشتم باز اون دردا خیلی وحشتناک بود برای من بعد از اون هم تقریبا تا هشت ساعت بهم گفتن چیزی نخور بعد از هشت ساعت مایعات تونستم بخورم و بهم گفتن پاشو راه برو و از اونجا که هم پمپ درد داشتم و مرتب شیاف استفاده می شد دردی رو حس نکردم و اگر باز برگردم عقب سزارین رو انتخاب می کنم بیمارستانی هم که رفتم بیمارستان عرفان نیایش تهران بود هزینه عملم شد چهل و هشت تومن و من فوق العاده راضی بودم از بیمارستان از دکترم و از عملم صد دفعه هم برگردم عقب باز سزارین رو انتخاب می کنم از پرسنل بیمارستانم فوق العاده راضی بودم جوری بود که حتی نمیذاشتن ما خودمون جای بچه رو عوض کنیم خودشون میومدن عوض می کردن من سرویس می خواستم برم خودشون میومدن میبردن اجازه نمیدادن همراه ببره می گفتن وظیفه ماست در کل بخوام بگم بهت ین روزی بود که تجربه کرده بودم فردای عملم هم مرخص شدم درد هم داشتم تا یه هفته بلند شدن نشستن برام سخت بود ولی با شیاف میشد تحمل کرد
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن
مامان تربچه مامان تربچه ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ششم

وقتی بخیه زدن و من رو تخت بودم تا حالم جا بیاد یه خانمی اومد بهم یاد بده به دخترم شیر بدم
دخترمو که گذاشتن کنارم من اصلا خوشحال نبودم
هیچ حسی بهش نداشتم
شاید فکر میکردم به خاطر این بچه من مردم و زنده شدم
وقتی گذاشتش کنارم هر چی تلاش کردیم دیدیم اصلا سینه رو نمیگیره و شیر نمیخوره
خانمه یهو نگران شد و زنگ زد به یه دکتری و شرح زایمان داد و اون دکتر گفت که احتمالا چون زایمان طول کشیده مشکل تنفسی پیدا کرده و فلان دستگاهو بیارید بزارید زیرش و بعد ده دیقه امتحان کنید اگه شیر نخورد خودم مجبورم بیام بلوک زایمان
تو اون ده دیقه من از عذاب وجدان داشتم می مردم
فکر میکردم چون با دیدن بچه مثل بقیه مامانا عاشقش نشدم و خدا رو شکر نکردم اینجوری شد و نکنه مشکل تنفسی داشته باشه
هزار بار تو دلم به خودم لعنت فرستادم
ولی بعد ده دقیقه ک از زیر اون دستگاه شیشه ای اوردنش بیرون بالاخره شیر خورد و مشکل برطرف شد خداروشکر
اتاق که خالی شد یه خانم نظافتچی بهم گفت برو خودتو بشور و لباستو عوض کن که سریع باید بری بخش
وقتی از روی تخت پاشدم دیدم از پلاستیکی که زیرم انداخته بودن خون جاری شده روی زمین و شر شر داره خون میریزه و همه اینا انگار یه خواب بد بود که تموم نمیشد ....