مادرشوهر
مادرشوهر
و مادرشوهر
کاش این رسم که تا یه مادر فارغ شد همه بریزن تو خونه برچیده بشه🫤🫤🫤🫤🫤
بخیه هام به خاطر اشتباه ماما افتاد همش، دوباره بستری شدم
بچم زردی داشت بیشتر 20 نفر اومده بودن دورش نشسته بودن هی میگفتن بخاری کم کن ما گرممونه بچمم لخت تو دستگاه خدا لعنتشون کنه یادم نمیره
بخوام تعریف کنم چه روزایی گذروندم،بعد زایمانم،نیاز به آرام بخش دارم بس که حالم بد میشه انقد اتفاق برام افتاد
من از بیمارستان اومدم خونه مهمونا قبل من خونه بودن
من پسرم بستری شد با اون همه بخیه سزارین میرفتم بخش نوزادان شیرمیدادم بهش انقدم دور بود شکمم میوفتاد روبخیه هام پیاده میرفتم تااونجا تو سالن همه نگام میکردن یدفه با ویلچر رفتم انقد خوردم تو درو دیوار یکی دلش سوخت بهم گف بزار من برونم ببرمت هیچکس نموند پیشم تنها بودم جالب اینجاس دیه بهم ویلچرم ندادن گفتن پیاده بری زود خوب میشی اومدم خونه کل بخیه هام باز شد ازاونورم مهمون میومد میرف میگفتن تو دیه بیمارستان استراحت کردی چن روز خوب شدی
اینکه پدر شوهرم هی روزا اول میگفت تو شیر نداری . هی راه میرفت و میومد جلو همه میگفت این شیر انگار نداره
هی میرفت بوکسی دلستر جو میخرید میومد میگفت بخور شیر داشته باشی . منم ی شب بغض کردم گریم گرفت جلو همه
شوهرم گفت طوری نیست براش شیر خشک میخرم تا دوسال
حرف منو میزنی واقعا منم بخیع هام کشیده نشده بودن کل خاندان شوهرم اومدن. تازه واسه شامم موندن. تو اماده کردن شام چقد اذیت شدن خانوادم
غروبا خيلي زياد دلم ميگرفت،خيلي روزاي بدي بود😞💔من دوست داشتم ادم هايي كه باهاشون راحتم حتما عصر ها بيان خونمون چون هر روز به خود كشي فكر ميكردم.ولي خواهرم چون تو خونه من دلش ميگرفت نميومد بمونه و تا ابد رو دلم سنگيني ميكنه
وای نگو منم از این موضوع ناراحت شدم همون روزی ک از بیمارستان اومدم کلی مهمون اومد خونه ام و تا ۱۰روز کلا مهمون داشتم همش ام فامیلای شوهرم بودن😞یه لحظه نمیتونستم دراز بکشم استراحت کنم
غروب ک از بیمارستان اومدم ۲تا از خواهرشوهرام اومدن پیشم برام کاچی درست کردن و ....اخرشب رفتن دیگه کسی نیومد تا بعد ۴۰ روزگی همه گفتن تا معصوم حالش خوب نشه نمیریم پیشش خداروشکر خانواده همسرم خیلی درک دارن
خداروشکر من ازین مشکلا نداشتم
من تیکه تیکه میومدن سر میزدن تا 10 روز اول ک خونه خودم بودم بعدش ک رفتم خونه مامانم اینا کمتر اومدن اونجا
شامم بعد 4 ماه دادم اومدم خونه تازم همرو دعوت کردم
تازه ۲۴ساعت بود از بیمارستان اومدم نه خودم نه پسرم حموم نکرده بودیم سزلرینیم بودم مادربزرگم با ۴تا عمه و ۲تا زن عمو اومدن دیدن بابا لامصبا فرصت بدید ادم یه حموم بره ب خودش بیاد
حرف دل من رو زدید :)
مامانم اونقدر خسته میشد از عذاب وجدان میرفتم حموم گریه میکردم . بیچاره نمیدونست به من برسه یا بچه یا مهمون داری کنه
من دخترم بستری بود ۵ روز تنها اومدم خونه تو حموم کلی گریه کردم بعد هیشکی هم نیومد خیلی ناراحت شدم الان یادم میفته اون روزا دنبال بهونه بودم از همه چی ناراحت بشم
من همون لحظه که پامو تو خونه گذاشتم مهمون اومد، خیلی بد بود😢😢 تو رو خدا بزارین ۱۰ ۱۵ رو از زایمان بگذره بعد بیایین
منم حس میکنم همین مشکلو خواهم داشت🥲 ولی از الان دارم میگم تا یکی دو هفته دورم خلوت باشه ایشالا ک گوش بدن😮💨
اصلا یادمنیس
ففط تنهاییم یادمه
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.