خیلی خسته شدم امروز ولی خدارشکر از شرایط راضیم 🥺

از زندگی باید با دید خوب نگاه کنی باید کنار بیای من آدم روز سخت نبودم ولی بعد از وجود دختر دومم قوی تر شدم 🥲😊
کارایی که من در طول روز میکنم ساعت ۱۲از خواب بیدار میشم😂تا ساعت ۲ غذایی میخورم شیر برا دختر کوچیکم میدوشم اکه داشته باشم
اگه نه که هیچ .....
ساعت۲ تا دو نیم میرم سر کار تا ۹شب بعدش میام خونه دوش میگیرم غذایی میخورمو با بچه ها وقت میگذرونم تا ۴ صبح هم هر شب بیدارم با دختر کوچیکم ....
بزرگه هم تا ۳بیداره😂
و اینم بگم کارم سخته همش سر پام تا ۹شب خیلی کارم فشرده و سخته
دوس ندارم از کارمم بگم,🙏
خلاصه از اینکه پیش بچه هاتونید شکرگذار باشین ولی من با همین حالم شکر گذارم آدم خونه نیستم تا یکماه که خونه بودم افسردگی گرفتم نمیتونم خونه باشم ❤️
اینم بگم منو شوهرم هم کاریم کل تایم کنار همیم
این خوبه🙂
و در کل خدارشکر
شمام از کارای روزمرگیتون بگید ببینم اندازه من سخته کارتون ب خدا فکر نکنم هیچ کدوم اندازه من کار کنید

تصویر
۸ پاسخ

چطوری بلافاصله بعد از زایمان تونستی بری سر کار عزیزم؟

خداروشکر کن ک مادرت پشتیبانته
اگه مثل مادر من بی مسئولیت بود
وهیچکاری نمیکرد
حتی وقت نداشتی اب بخوری

من‌پسرم ۶ ماه داشت رفتم سرکار واقعا خسته کننده بود
مرخصی اون زمان ۶ ماهه بود
ببخشید کارتون جسارتا چیه؟
کار خونگی یا آزاد و شخصیه ؟
خداروشکر کن مادرت هست که برات دو تا بچه نگهدداره بتونی بری
من مامانم اومد ۱۰ روز اول مثلا مراقبم باشه
یا خواب بود یا داشت میخورد
به قران به جان خودم ی آب تو چایی ساز برای من نزد جوش بیاد
من ساعت ۱ ظهر مرخص شدم
شام مرغ درست کردم
سوپ هم قبل بیمارستان رفتن برای خودم پخته بودم ی وعده
وعده های بعد شوهرم لز بیرون برام سوپ و کاچی خرید
مامانم پا نمیشد هیچ کار کنه.
روز ششم صبح هم زنگ زد بابام بیاد سراغش گفت من برم زندگیم مونده😁😁😁
اگرمثل من بودی چی
الان‌میکی راحت میای شام و ناهار هست
دست مادرت رو باید ببوسی
خدا برات نگه داره

من ۳تا شیربه شیر دارم هیچ کس مثل من کار نمیکنه وسرپا نیست واقعا سخته اعصاب میخواد یه دخترم نزدیک ۴سالشه پسرم ۲سال وخورده دختر کوچیکمم دو روز دیگه سه ماهش پرمیشه شبا تا ساعت سه بیدارم شوهرم اگر شیفت صبح باشه ۶/۵بیدار میشم راهیش میکنم سرکار بعد دختر کوچیکمو شیر میدم بعدش صبحانه میخورم ناهار میزارم ظرف میشورم صبحانه بچه هارو میدم این وسط شلوغ کاری هاو ریخته پاش هاشون هم هست خلاصه بگم تمامی نداره ظرف وناهار دادن بعد دوباره جمع کردن دوباره شام گذاشتن..خلاصه تا نصف شب سرپام کلی بشین پاشو میکنن منو شب از پادرد خوابم نمیبره الانم پسرم گریه میکنه نمیرسم گوشی دستم بگیرم

خداقوت بهتون مادرا در هر صورت در چالش دارند منم بیشتر روز درگیر پسرامم شبا نا ندارم از کمردرد مسولیت ی طرف اینکه همه از ی مادر انتظار دارند ی طرف

ولی من خیلی خستم با دوتا بچه زیر دو سال شوهرم و خانواده شوهرم خیلی کمکم میکنن ولی من باز خیلی خسته م....دلم برا مجردی و رابطه دو نفرمون تنگ شده

دخترتون پیش کیه؟

وایی سخت نیست میری سرکار؟🥲
نینی کوچولو رو چیکار میکنی؟

سوال های مرتبط

مامان سید احسان مامان سید احسان ۱۶ ماهگی
تجربه سزارین (پارت۲)
صبح مایعات رو شروع کردم با نسکافه. چقد چسبید بعد اون همه ناشتایی😬
بعد هم که گفتن پاشو راه برو. خیلی درد داشت خیلییییی. تا حدود سه روز بعد هم ادامه داشت هر دفعه که پامیشدم. البته هم اتاقی من میخواست راه بره اندازه من درد نداشت بخاطر همین میگم شاید برای هر کسی متفاوت باشه ولی برای من خیلی بد بود. درد بخیه ها هم تا دو هفته خوب شد. الانم یکم گاهی سوزش داره ولی دیگه خوبه.
من بعد از عمل سرمو تکون ندادم و حرف نزدم و بالش هم نذاشتم اصلا سردرد نگرفتم. هر چقدر هم بیشتر راه بری زودتر خوب میشی. یه نفر هم تا ده روز باید کنارتون باشه وگرنه خیلی سخته. بعد ده روز هم بخیه هامو کشیدم که هیچ دردی نداشت و خیلی راحت بود.
در کل بخوام بگم از سزارین راضی بودم و با وجود اینکه بعدش درد داری و سخته بازم خوشحالم ک سزارین شدم چون بالخره زایمانه درد داره دیگه. حس میکنم طبیعی ممکن بود برام سخت تر باشه با توجه به شناختی که از خودم دارم.
امیدوارم مفید بوده باشه اگه سوالی هست خوشحال میشم کمک کنم
مامان جوجوها مامان جوجوها ۴ ماهگی
همه چیزایی رو که تجربه کرده گفتن منم میخوام بگم روزی که سزارین شدم اومدم بخش دو ساعت بعد بچه هام استفراغ میکردن پشت سر هم مجبور شدیم بستریشون کنیم ۴ روز تمام من یه پام خونه بود یه پام بیمارستان اون چند روز خیلی سخت گذشت بالاخره تموم شد با بچه هام اومدم خونه خودم به حدی پاهام ورم کرده بود که اصلا نمی تونستم پامو خم کنم بچه ها زردی گرفتن خودم دوباره بستری شدم گفتن احتمالا خونت لخته شده اندازه هر کدوم از زانو هام شده بود ۶۰ سانت شکر خدا به خیر گذشت اومدم خونه شبش مهمون اومد نگو یکی از مهمونا آبله مرغان داشته ۱۵ روز بعد منم آبله گرفتم مجبور شدم ۱۰ رو تمام از بچه هام جدا باشم اونا رو بردن خونه خواهرم خودمم قرنطینه شدم اندازه ۱۰ گذشت شیرم کم شد بعدش بچه ها سینمو نگرفتن شوهرم ناقل بیماری بود مجبور شدم برم خونه پدرم بعد شوهرم آبله گرفت بچه هام به شدت کولیک دارن خلاصه اینکه خیلی سخت گذشت برام الانم خیلی میترسم برگردم خونه خودم که نکنه از عهده بچه هام بر نیام میدونم افسردگی گرفتم ولی فعلا زیاد وقت نمیکنم که بهش فکر کنم یا حتی به فکر درمانش باشم