۱۰ پاسخ

یکی دیگه بیار باز تجربه کن😜😜😜

کاری نداره امشب دست بکار شو ۹ ماه دیگه این حسو تجربه کن

حین شیر خوردن یهو مکث کوتاه میکرد چشاشو درشت میکرد اینور اونور نگاه میکرد...
آخ که چقدر دلتنگ اون لحظه شدم...

اره واقعا بهترین حس بود خصوصا شیر مادر که با دستای کوچولوش می‌گرفت و نگاه میکرد تو چشام قلبم می‌رفت 😭

هوووم ،خیلی زود بزرگ شدن

خدای من
بچه من کلا تا راه بره گریه میکرد
یکسره گریه زاری و شیون ، یکسره هااا
دوست ندارم برگردم به اون دوران

آره منمممم
تا یکسالگی با دخترم عشق دنیا رو میکردم
بعد اون برای من سختیاش شروع شد🫠
و بیشتر سختیش سر و کله زدن باهاشه،حس استقلال طلبی زیادی که داره
و اصلا نه تو کتش نمیره😅😅😅
اینکه حرف زدن عادی اصلا روش تاثیر نداره باید خیلی مواظب حرف زدنم باشم😬😬😬
مثلا بهش بگم بیا بریم بشورمت نمیاد
باید بگم با صدای چی بریم دستشویی
یا از این قبیل مثالها

دیونه شدم خواهر

فیلم میگرفتی ، من ازون لحظه فیلم گرفتم ازش 🥹

وای من بر عکس اصلا نوزادی و دوست نداشتم الان شو خیلی دوست دارم😍

عزیزم

سوال های مرتبط

مامان ابوالفضل💙👑 مامان ابوالفضل💙👑 ۲ سالگی
امروز وقتی قصه‌ی «خانه‌ی مهربانی» رو برای ابوالفضل تعریف می‌کردم، چیزی که اصلاً انتظارش رو نداشتم این بود که خودم این‌همه تحت تأثیرش قرار بگیرم...

ابوالفضل با اون ذوق و دقتش نشست و تا آخر قصه رو گوش داد، ازش لذت برد و واکنشش رو دیدم. همون لحظه یه عالمه خاطره از بچگی خودم اومد توی ذهنم...

یادم افتاد چقدر از چیزهایی که شاید یه بچه بهشون احتیاج داره، برای من نبود. چقدر بعضی وقت‌ها کسی نبود که وقت بذاره، باهام حرف بزنه، چیزی یادم بده، برام قصه بگه یا فقط حواسش به من باشه...
نه اینکه حتماً همه‌چیز تقصیر کسی باشه، ولی واقعیت اینه که خیلی از چیزها برای من فراهم نبود و من هم مثل خیلی از بچه‌ها، بزرگ شدم و از کنار خیلی از خواسته‌هام گذشتم.

همین فکرها یه دفعه دلم رو گرفت... نشستم و گریه کردم.
برای بچگی خودم، برای چیزهایی که تجربه نکردم، برای فرصت‌هایی که نداشتم و حتی برای اون بچه‌ای که شاید فقط دلش می‌خواست یکی کمی بیشتر حواسش بهش باشه.

ولی وسط همین ناراحتی، به ابوالفضل نگاه کردم و با خودم گفتم شاید قشنگ‌ترین کاری که می‌تونم بکنم اینه که چیزهایی رو که خودم کمتر داشتم، با عشق به بچه‌م هدیه بدم.
نه برای اینکه گذشته‌م رو جبران کنم...
فقط برای اینکه ابوالفضل کودکی‌ای پر از توجه، بازی، قصه، خنده و خاطره‌های قشنگ داشته باشه.

شاید این قصه برای ابوالفضل فقط یه قصه بود...
ولی برای من، یه عالمه خاطره و احساس بود که سال‌ها گوشه‌ی دلم مونده بود. ❤️
مامان آیهان و ویهان مامان آیهان و ویهان ۲ سالگی
چند وقتیه یه مشکلاتی برام پیش اومده خیلی از لحاظ روحی بهم ریختم خیلی
بعد همشم این چند وقت یاد اون پسرم که از دست دادم میوفتادم (دوقلو همسان داشتم زایمان زودرس تو ۲۹ هفته یه قل و خدا بهم بخشید متاسفانه بعد چند روز یه قل و از دست دادم ) همش میگفتم برامون دعا کنه و خیلی تو نظرم بود دیشب اومدم بخوابم کار داشتم دم دمای صبح خوابیدم خواب دیدم باردارم زایمان کردم پسره بعد تو خواب به مادرم میگفتم دیدی خدا ویهان و دوباره بهم داد دیدی تونستم بغلش کنم باورتون نمیشه انقدر خوابم واقعی بود که صدا نفساش هنوز تو گوشمه بو تنش و احساس میکردم داستم بهش شیر میدادم فقط محکم بغلش کرده بودم همش میترسیدم ازم بگیرنش شبیه بچگیهای پسرم بود همش تو خواب میدونستم اون پسرمه وقتی از خواب بیدار شدم یه آرامشی رفت تو قلبم یه حس خوبی داشتم که خدا میدونه بعد ۲/۵ سال پسرم حس کرده بود چقدر بهش احتیاج دارم اومده به خوابم حاضرم نصف عمرم و بدم یه بار دیگه اون حس تجربه کنم 🥲🥲😭😭