۱۲ پاسخ

واقعا این مردا با قطره آب بابا میشن و اندازه یه اقیانوس ادعا دارن برا بچه داری

ما هم ازین بحثا داشتیم وقتی بچه میاد خیلی زندگی سخت میشه بعضی مردا درکی از بارداری و زایمان و شیردهی ندارن و وظیفه زن میدونن
حتی یادمه اوایل زایمانم شوهرم مسخره م میکرد میگفت افسردگی گرفتی
ولی من زیاد نمیجنگیدم باهاش
حوصله نداشتم

بهتر که نیست والا
عیب شوهر شما اینه همش پیشته میخواد دخالت کنه
کاش میرفتی خونه مامانت همین دخالت ها باعث میشه اعصابت خراب بشه و حتی روی شیری که به بچه میدی هم‌ اثر داره و اونم بیقرار میکنه

واقعا زایمان سز سخته بعضیا چه توقعی خدایی

با اون گندی که بالا آورد،همون بهتر که بره، من بودم مهرم و میزاشتم اجرا تا حالش جا بیاد.
قفل درم عوض میکردم که نیاد خونه.
باید آدمش کنی

عزیزم شیرت که به بچه میدی باعث میشه اونم بی قرار بشه غصه نخور انشاالله درست میشه

میخوام بهش پیغام بدم مردی که دو شب از پنج شب تولد بهش خونه خودش نباشه خونه خواهرش باشه به درد پذیرش مسئولیت زندگی من و پسرم نمی خوره

چقدر درده این رفتارها درک نکردنها ، ولی ای کاش این خواهرش می‌نشست کمک دستت اگر معرفت داشت می‌گفت خواهر نگران نباش بگو مامانت استراحت کنه من ازت مراقبت میکنم تا اینکه سرپا بشی نه اینکه برادرشو برداره بره خونه اش حالا که رفته بذار بره بهش فکر نکن

عزیزم نگران نباش
اولشه
آروم آروم همه چی خوب میشه ...

بی درکن عزیزم نمیدونن چه به سر ی مادر میاد ۹ ماه سختی رو با جون و دل قبول میکنیم و درد زایمان رو هم تحمل میکنیم ، فکر میکنن یکم محبت کنن دنیا به آخر میرسه.
حالا خواهرشم فکر میکنه درد و گلایه ت فقط برای این چن روز نمیدونه که چی کشیدی این چن وقت😢

واقعا چرا باید همچین رفتاری داشته باشن تو این سن!!
خواهرش اجازه موندن نباید میداد دیگه هرطوری بود میفرست میومد، شایدم زوی اومدن ندارن!

باز خوبه حرفتو زدی

سوال های مرتبط

مامان هانا خانومی 🥰 مامان هانا خانومی 🥰 ۹ ماهگی
دوست دارم اینقدر گریه کنم تا هلاک بشم برا بچه اولم زایمانم اصلا خوب نبود هم درد طبیعی کشیدم هم سزارین از لحاظ روحی داغون شدم براهمین نتونستم خودم شیر بدم به بچه م شیرخشکی شد برا این زایمانمم سینه هام پر شیره ولی بچه م سینه م رو نمیگیره چون هم خیلی درشتن و نوکشون داخله و پهنن خودم بابت این موضوع داغونم از همه طرفم تحت فشارم هرکی به من زنگ میزنه میگه خوب اینو که دیگه شیر خودت رو بهش میدی شوهرمم رفته یه شیشه شیر با شیر خشک گرفته با من دعوا میکنه که تو به خاطر حرف بقیه گرسنگی میدی به بچه م دیروز از صبح تا شب مامانم پیشم بود نمیدونستم چه طوری شیرخشک بدم به بچه م که سرکوفت نشنوم هنوز مستقیم با سرشیشه بهش شیر ندادم با قطره چکون بهش شیر خشک میدم با شیر خودمم با دست میدوشم با قاشق بهش میدم میگم ناامید نشم شاید فکش قوی تر شد سینه م رو گرفت شوهرم که اصلا همکاری نمیکنه باهام میگه حتا کلاس ها شیر دهی هم نمیبرمت تا شیر خشک هست نیازی نیست خودت با بچه رو عذاب بدی یعنی مهمونی میخواد برام بیاد لرز میگیرم که چه طوری میخوام جلوش شیر خشک بدم به بچه م بدون اینکه سرکوفت بشنوم کاشکی یاد بگیریم داخل زندگی همدیگه دخالت نکنیم چون هیچکس دلسوز تر از پدر و مادر برا پاره تنشون نیست 😢
مامان هدیه خدا🌺اهورا مامان هدیه خدا🌺اهورا روزهای ابتدایی تولد
گیر افسردگی بعد زایمان افتادم هفته اول؛ روز دوم بلند شدم و کار کرد همین شد که این‌مرد فکر کرد خوبم؛ می گفتم بخیه م درد میکنه می سوزه اما تصور نمیکرد چه درد وحشتناکی دارم تحمل میکنم(مسکن هم نداشتم)و راه رفتن و گشتنم تو خونه از روی پررویی هست؛ ۲۴ ساعت اول توی خونه، فکر میکردم بچه زیر سینه شیر میخوره، بچه کم آب شد،تب کرد و زردی گرفت
دکتر کفت شیر خشک با شیشه ؛ توی همون مطب مردی،اخم کشید که وای با شیشه دیگه سینه نمیگیره؛ ساعت ۳ نصف شب با پرخاش گفت که بچه رو خودت بگیر بهش شیشه شیر بده ترست بریزه ؛ همین جمله ش کافی بود که مامانم قاطی کنه این مرد عجله داره تو کارهات خودت بکنی و من زود برگردم خونه م و پیشت نمونم ؛ این رفتار دو سه بار تکرار کرد این مرد؛ منم درد زیاد؛ ترس از بغل کردن بچه چه برسه بهش شیشه شیر دادن ، دعوام شد باهاش که اصلا من به این بچه دست نمی زنم ؛ از اون طرف من به مامان کفته بودم اومدی پیشم کارهای بچه با تو کارهای اشپزخونه با این مرد؛ روز دوم و سوم مامانم دو بار کفت برم کاچی درست کنم گفتم نه تو به بچه برس ؛ از طرفی با این مردم قهر بودم نمی خواستم بهش کاری بگم بکنه؛ لذا مامان تهش گفته بود بهش یک کاچی برای دختر درست کن اینم قاطی کرده بود چرا مامانت به من فرمون داده؛
من یک طرف با این مرد جنگیدم که حق نداری به من بگی بچه بغل کن شیر بده شیشه بده من هیچ باید و اجباری ندارم تا جسمی و روحی آماده باشم که گوشش بدهکار نیود و دعوا و پای خانواده ش برای اولین بار توی پنج سال زندگی مشترک مون وسط کشیده شد
اون طرف مامانم هم که دلخوری های کهنه داشت شد انبار باروت روی سر این مرد
شد برای اولین بار به داد‌زدن مامانم‌سرش منتهی شد
مامان روز دهم رفت با دلخوری امام
مامان پسر مامان پسر روزهای ابتدایی تولد
از زندگیم متنفرم دوست دارم نباشم تو این زندگی ... پسرم حالش بده زردی داره میگن شیر تو بده نفخ داره بچه دل‌درد شده نمیتونه دفع کنه منم چون دوست داشتم شیر خودم بهش بدم بهش ظلم کردم بهم میگن تو ظالمی ... برای خود خواهی خودت شیر دادی به بچه حالش بد شده ... یکی از اقوام که پزشکه میگه نباید شیر بدی و منم واکنش دادم و همه هم سمت اونو گرفتن 😭😭😭😭😭
اولش که بچم به دنیا اومد من تا چند روز اول شیر نداشتم و بعد بچم زردی گرفت میگن من که نذاشتم شیر خشک بدن باعث حال بد شدم 😭😭😭😭😭.... شوهرمم به شدت به‌ام دعوا میکنه ... حالم اصلا خوب نیست ... همه ازم طلبکارند... جلو همه خانوادم باهام دعوا میکنن...چند روز اول اومدم خونه مادرم مثلا راحت باشم اونم اصلا به غذا توجه نکرد و هر چی غذای نفاخ بود درست کرد و الان که اون پزشکی که از اقوام میگه شیرت نفخ داره بهش چیگم باهام دعوا میکنه که قدر نمیدونی ... شوهرمم دنبال مقصره فقط سرم دعوا راه بندازه ... حس میکنم نادر بدی هستم و دوست ندارم دیگه بچم بغل کنم منی که نمیتونم یه شیر ساده بهش بدم ... دیگه دوست ندارم سمتش برم 😭😭😭😭😭😭