گیر افسردگی بعد زایمان افتادم هفته اول؛ روز دوم بلند شدم و کار کرد همین شد که این‌مرد فکر کرد خوبم؛ می گفتم بخیه م درد میکنه می سوزه اما تصور نمیکرد چه درد وحشتناکی دارم تحمل میکنم(مسکن هم نداشتم)و راه رفتن و گشتنم تو خونه از روی پررویی هست؛ ۲۴ ساعت اول توی خونه، فکر میکردم بچه زیر سینه شیر میخوره، بچه کم آب شد،تب کرد و زردی گرفت
دکتر کفت شیر خشک با شیشه ؛ توی همون مطب مردی،اخم کشید که وای با شیشه دیگه سینه نمیگیره؛ ساعت ۳ نصف شب با پرخاش گفت که بچه رو خودت بگیر بهش شیشه شیر بده ترست بریزه ؛ همین جمله ش کافی بود که مامانم قاطی کنه این مرد عجله داره تو کارهات خودت بکنی و من زود برگردم خونه م و پیشت نمونم ؛ این رفتار دو سه بار تکرار کرد این مرد؛ منم درد زیاد؛ ترس از بغل کردن بچه چه برسه بهش شیشه شیر دادن ، دعوام شد باهاش که اصلا من به این بچه دست نمی زنم ؛ از اون طرف من به مامان کفته بودم اومدی پیشم کارهای بچه با تو کارهای اشپزخونه با این مرد؛ روز دوم و سوم مامانم دو بار کفت برم کاچی درست کنم گفتم نه تو به بچه برس ؛ از طرفی با این مردم قهر بودم نمی خواستم بهش کاری بگم بکنه؛ لذا مامان تهش گفته بود بهش یک کاچی برای دختر درست کن اینم قاطی کرده بود چرا مامانت به من فرمون داده؛
من یک طرف با این مرد جنگیدم که حق نداری به من بگی بچه بغل کن شیر بده شیشه بده من هیچ باید و اجباری ندارم تا جسمی و روحی آماده باشم که گوشش بدهکار نیود و دعوا و پای خانواده ش برای اولین بار توی پنج سال زندگی مشترک مون وسط کشیده شد
اون طرف مامانم هم که دلخوری های کهنه داشت شد انبار باروت روی سر این مرد
شد برای اولین بار به داد‌زدن مامانم‌سرش منتهی شد
مامان روز دهم رفت با دلخوری امام

۱۵ پاسخ

خدا معجزه کرد یه فرشته گذاشت تو بغلتون
بچه دار شدن،حاملگی، باروری اصلا چیزی عادیه نیست یه معجزه بزرگه
مطمئنم تو همین برنامه غصه خانمایی که حسرتشو دارن دیدی
قدر معجزه بزرگ خدا تو بغلتونو بدونید
کوتاه بیایید
جواب همو ندید کل کل نکنید
روهردوتون فشاره، ولی به معجزه خدا فکر کن صبر کن،
نقش آب و آتیش یادتون نره
چون بارداری و زایمان رو ما مامانا تجربه میکنید فک نکن بابا بیخیالن اونها هم فشار خیلییی زیادی روشونه
اگه اون الان قدرت درکش پایینه تو بیشتر درکش کن
اگه همسرت الان پاش لنگ میزنه تو پای زندگیت باش، بزرگ نکنید ماجرا ها رو ، سریع بگذرید

ببین گلم الان مادرت به همسرت حساس شده از طرفی همسرت هم به مادرت حساس شده بدیهای همسرت شاید روزی بخوای فراموش کنی اما مامانت فراموش نمیکنه بخاطر همین زیاد نذار همدیگه رو ببینند سر فرصت برای مامانت توضیح بده برای همسرت هم نیازی نیست توضیح بدی با همسرت اصلا بحث نکن برای آرامش خودت ازش هم چیزیی نخواه که بخواد با منت کاری کنه یا تو کارهات دخالت کنه همسرت چون تو خونست اینجور اخلاقیاتی پیدا کرده و تو همه چیز دخالت می‌کنه اگر بشه یک تایمی بیرون خونه باشه خیلی خوبه
شما هم از این به بعد اصلا به کارهایی که کردن و گفتن فکر نکنید در لحظه زندگی کن و تکنیک تنفس رو تمرین کن نفس عمیق از بینی چند ثانیه نگه دار به صورت ممتد از دهان خارج کن که افسردگی نگیری همیشه هم صورتت رو با گلاب بشور سعی کن وقتی حالت بد میشه قدم بزن حتی اگر تو خونه باشه آهنگ ملایم بذار ، خرما و تخم مرغ هر روز سعی کن بخور که افسردگی بعد از زایمان نگیری دختر .

کاش اطرافیان انقدر دخالت نمیکردن من با مامانم کلی دعوا دارم اون گیر میده حتما باید شیر خودت رو بدی من میگم هرچی شد شد اگه شیرخشک بهش نفعش باشه اونو میدم و باهم دعوا و بگو مگو تا رفت خونش حالا خواهرم اومده بچه بگیره من برم بخوابم وقتی بیدار شدم دیدم شیر نداده چرا چون خواب بوده گفتم بچه که زردی داره بیحاله خب بیدارش کن حالا الان بچه رو برداشتم اومدم با شوهرم تو اتاق بخوابیم بچه رو گرفته نه تو برو بخواب من واسه این اومدم که بچه رو بگیرم تو بخوابی و من الان ناراحتم دلم میخواد ولم کنن برن

چی بگم والا 🥲
شرایط سخته
سعی کن مرد رو وارد جریان بچه داری نکنی
سعی کن به کل کل هاش جواب ندی
سعی کن اوایل خیلی چیزها رو ندیده و نشنیده بگیری فقط به خاطر خودت میگم
بالاخره اون مرد هست با یه بدن قوی بدون ضعف ولی تو زنی هستی که تازه زایمان کردی و بدنت خیلی ضعیفه پس سعی کن وارد حاشیه نکنی خودتو
از من به تو نصیحت چون ما هم این روزارو گذروندیم
آروم باش و آرامشت رو حفظ کن
مامانت هم که پیشت بود میذاشتی کامل کمکت باشه چکاری بود نمیذاشتی برات کاچی کنی آسیبش رو خودت میبینی
بخدا مردا اینقد ارزش ندارن
بچه تو بگیر بغل و هرکاری از دستت برمیاد برا خودت و نی نی بکن توکلت به خدا باشه
سعی کن شیر زیاد بهش بدی زردیش زود رفع بشه
خودتو ناراحت نکن😊

صبا جان اینجوری فقط خودت و داری داغون میکنی، به نظرم تکلیفت و با همسرت معلوم کن، میدونم خیلی سخت دلت و باهاش صاف کنی، ولی بشین فکرات و بکن ببین چکار میخوای کنی، یا باید جریان و به مامانت و خانوادش هم بگی یا اگر نمیخوای به کسی بگی ، به نظرم باهاش آشتی کنی و بهش یه فرصت بدی بهتر.
تعهد ازش بگیر و اگر دست از پا خطا کرد دیگه نبخشش و طلاقت و بگیر.
به خدا تو الان به مهر و محبت نیاز داری.
اینجوری فقط داری خودت و از بین میبری

به نظر منکه مادرت و همسرت به یه اندازه مقصرن
هیچکدوم مراعات حالت و نمیکنن
بیخیال جفتشون زندگیت و بکن
اصلا به روی خودت نیار که باهم مشکل دارن

می دونم چی میکشی منم از روز دوم به خاطر قهرمان بازی راه افتادم و همه کار کردم تو تاپبکام هست الان کمردرد و زانو درد گرفتم کمرم قفل می‌کنه یهو جای بخیه ام تیر می‌کشه .من شوهرم باهام خوب بود ولی اطرافیان خیلی تو همه چی دخالت کردن جوری که افسردگی داشتم می‌گرفتم الانم حسش و دارم ولی سعی میکنم باهاش مقابله کنم چون می‌دونم اگه بخوام خودم ول کنم و دچارش بشم تا چند سال درگیرشم

عزیزم مادرت اگر اومد کمک دیگه نباید به شوهرت بگه کاچی درست کن اخه مرد چه میدونه کاچی درست کردن چیه؟!
مادرت هم مقصره مادر باید صفر تا صد کارها رو اون ده روز اول بدون چون و چرا انجام بده اگر خیلی بهتون برمیخورد یه نفر کمکی می‌گرفتی برای کار خونه
دیگه مادرای همه میکنند والا مامان من برا دو‌تا دختراش تا یکماه اول دوید
حالا که دیدی مادرت اگه ناراحت شده دیگه ول کن نیست بنظرم از اول زیاد روش حساب نمی‌کردی نمیگم شوهرت مقصر نیست اما مادردختر باید کار کنه چون دخترش مهم تر از این حرفاست

اول اینکه نباید پامیشدی کار کنی ،کار هم میکردی کم جلوی چشمش نباشه،بین مادر من و شوهرم تو ۱۰ روزی که خونه مون بود هی بحث ریز میفتا د مادرم هی میگف فلان کرد بیسار کرد بدتر برای من سوهان روح میشدن ،البته که شوهر خودم وبعضی مردا درک و شعورشون بجای اینک تو مواقع حساس بهتر باشه بدتره،انشاالله خدا پشت و پناهمون باشه

مادرت هک طفلی بیشعوری همسرت توی شرایط سخت خودت اذیتش کردن چه بست اذیت های قبل هم بوده و تلمبار شده و الان ک باید درک کنه همسرت نمیکنه زخم مادرت سر باز کرده

این روزاهم تموم میشه به فکرخودت وبچه ات باش

خدا ب دلت صبر بده خواهر،حتما مشاوره برید، این وسط شمایید ک اذیت میشید
همسرتون ک عین خیالش نیست
مامانتونم بنده ی خدا حق داره

والا باید قبل از بارداری یه دور افسردگی اطرافیان مون رو درمان مبکردیم و بعد باردار می‌شدیم.
بیشتر از ما حساس شدن و زودتر از ما ناراحت میشن سر هر مسعله ای🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

بعضی مردها درکشون پایینه هر چی مراعات کنی فک میکنن چه خبره خودشون که زایمان نمیکنن درک کنن به فکر خودت باش

ادامه

حالا دعوای مامانم با منم شروع شده ؛ چرا گل گرفتید آوردید خونه من گفتید جاخالی شما

چرا اون روز شوهرت وقتی بچه بغل من بود به بچه گفت تو ۹ ماه اینجا بودی و اشاره کرد به من و جایی که نشسته بودم
چرا مادر مرد هنوز نیومده دیدن نوه ش
چرا این مرد فلان کفت بهمان کفت کوفت کفت
من باید تلاش کنم سو‌تقاهم های مامانم رفع کنم‌
همزمان با این مرد چالش داشته باشم
خسته م خیلی
دیروز رفتم دو ساعت خونه مامانم برگشتنی مرد اومد سراغم مامانم دوباره دم در قهوه ایش کرد که چی؟ گلی که آوردید ببرید تا دهنتون نیاد بگید جاخالی ! من هر چی بهتون گلدون دادم توی این سالها خشکوندید منم گل تون نمیخوام
یعنی مامانم افتاده سر چیزهای مسخره جر و بحث راه انداختن

سوال های مرتبط

مامان پسرچه مامان پسرچه ۲ ماهگی
پارت اخر تجربیات بعد از زایمان
من تا روز دوم بعد از عمل برای بلند شدن از تخت احتیاج داشتم یکی دستمو بگیره و کمکک کنه، ولی برای بقیه موارد مثل بغل کردن نی نی و اینا خودم اکی بودم.
همون روزی که از بیمارستان اومدیم دو تا پای من شروع کرد به ورم کردن. تو بیمارستان گفته بودن ورم یک طرف خطرناکه. منم سعی میکردم پامو بالا نگه دارم و مایعات بخورم.
روز دوم نی نی رو بردیم برای چک زردی و به دکترش گفتم پامو که بهم یه قرص داد که معجزه بود و تا روز سوم بعد از مصرف کامل ورمم رفت.
زردی پسر هم ۸ بود که دکتر گفت برای روز دوم زیاده و باید ۴۸ ساعت بمونه دستگاه. من شیر نداشتم اصلا و اجبارا به نی نی شیر خشک نان دادیم که دکتر گفت همون خوبه ولی برای شیر خودت هم تلاش کن. از روز ۵ با فشار سینه م قطره قطره شیر میاد پسرم دو تا میک می زنه بهش ولی فایده ای نداره و ۹۵ درصد تغذیه ش شیر خشکه.
دو روز دستگاه گرفتیم تو خونه و به توصیه دکتر به جز وقتی که شیر میخورد یا تعویض میشد کلا تو دستگاه بود، یه قطره هم داده بود بهش که همونو مرتب بهش دادیم.
روز ۴ دوباره بردیم چک شد و خدا رو صدهزار مرتبه شکر شده بود ۴. و دستگاه رو پس دادیم. حالا باز برای اطمینان فردا هم می بریم که یه بار دیگه چک بشه.
خلاصه این بود تجربه ی من از زایمان. بعد زایمان هم اوضاع خیلی پیچیده س ، ادم تحت تاثیر هورمون هاس، کم خوابه، خودش زخم و بخیه داره، فکر میکنه از پس کارهای بچه راحت برنمیاد. ما و احتمالا خیلی از زوج ها سر کارهای بچه اختلاف نظر داریم. همسر من خیلی همراه هست و کمک میکنه ولی تزهای عجیب هم زیاد میده. فقط امیدوارم با گذشت زمان بتونم یکمی مسلط تر بشم به اوضاع و بهترین رسیدگی رو به بچه داشته باشم ❤️
مامان هانا خانومی 🥰 مامان هانا خانومی 🥰 ۹ ماهگی
دوست دارم اینقدر گریه کنم تا هلاک بشم برا بچه اولم زایمانم اصلا خوب نبود هم درد طبیعی کشیدم هم سزارین از لحاظ روحی داغون شدم براهمین نتونستم خودم شیر بدم به بچه م شیرخشکی شد برا این زایمانمم سینه هام پر شیره ولی بچه م سینه م رو نمیگیره چون هم خیلی درشتن و نوکشون داخله و پهنن خودم بابت این موضوع داغونم از همه طرفم تحت فشارم هرکی به من زنگ میزنه میگه خوب اینو که دیگه شیر خودت رو بهش میدی شوهرمم رفته یه شیشه شیر با شیر خشک گرفته با من دعوا میکنه که تو به خاطر حرف بقیه گرسنگی میدی به بچه م دیروز از صبح تا شب مامانم پیشم بود نمیدونستم چه طوری شیرخشک بدم به بچه م که سرکوفت نشنوم هنوز مستقیم با سرشیشه بهش شیر ندادم با قطره چکون بهش شیر خشک میدم با شیر خودمم با دست میدوشم با قاشق بهش میدم میگم ناامید نشم شاید فکش قوی تر شد سینه م رو گرفت شوهرم که اصلا همکاری نمیکنه باهام میگه حتا کلاس ها شیر دهی هم نمیبرمت تا شیر خشک هست نیازی نیست خودت با بچه رو عذاب بدی یعنی مهمونی میخواد برام بیاد لرز میگیرم که چه طوری میخوام جلوش شیر خشک بدم به بچه م بدون اینکه سرکوفت بشنوم کاشکی یاد بگیریم داخل زندگی همدیگه دخالت نکنیم چون هیچکس دلسوز تر از پدر و مادر برا پاره تنشون نیست 😢