۱۱ پاسخ

صبا جان نگفتی کدوم دکتر و بیمارستان؟

واقعا درد اون آمپول و منم هنوز فراموش نکردم من که فکر کنم بالای هشت نه بار سوزن و فرو کرد تا بتونه دقیق تزریق کنه دیگه اخراش از درد گریه میکردم 🥲

خب مامانت بگیره مگه چی میشه خدایی جلوی این ب عدالتی ببخشید بی فکری شوهرت وایسا محکم وگرنه فردا بگه هزار مشکل داره میخاد هی اذیتت کنه اصلا کوتاه نیا

منم دکتر چهار پنج بار سوزن زد تا سر بشم

چقدر بد ینی دکتر بیهوشی انقدر ناوارد بوده که نتونسته سوزن رو جای درست تزریق کنه😐
عزیزم بنظرم یکم ولی شیر بچه ات خورده از سینه ات چون میگن اگه دو ساعت شیر نخورن قندشون میافته چه برسه ۲۴ ساعت
الان با شیشه هنوز شیر میدی یا با سینه؟
اگه با شیشه میدی اصلا عذاب وجدان نداشته باش شیر خشک خیلی هم عالیه

عزیزم 💔 اشکال نداره ناراحت نباش دیگ توکه نمیتونی معجزه کنی خوب شیر نمیاد از شوهرتم عصبانی حق داری
شاید اونم استرس داشته نمیدونه رفتار درست چیه

واقعا ادم بعد از سزارین نیاز ب درک شدن داره ن اینکه هی نغ بزنن

چقدر سخت گیره
حالا بغل مادرتون باشه مگه چی میشه؟

ببخشید اینو میگماااا ولی خوب کردی اگ نمیگفتی دعوا کردم و فلان خودم میومدم دعوا راه مینداختممم با اینجور مردا باید مثل خودشون رفتار کنی ولش کن بچه مسئولیت داره یعنز چی با شیه نده و فلان میخواست روز اول فکر خرج و مخارجش میکرد با اینجور مردا نباید کوتاه امد

ای بابا چقدر سخت و بد خدا بهت صبر بده واقعا

پ ۲/

۳۰ سی سی رو با ۳۰ بار قطره چکون بدی
دکتر دید فقط تونستیم ۱۰ سی سی بدیم‌گفت این چه کاریه با شیشه بدید و مراقب تبش باشید
بعد این مرد ؛ بی شعور ساعت ۳ نصف شبی که تا ه شب سوم سزارینم هست و هنوز از ترسم این بچه رو بغل هم نگرفتم و درد هم دارم گیر میده بچه رو بگیر از مامانت بغل کن و شیشه شیر بگذار دهنش - گفتم من نمیتونم بچه تب داره الان وقت این کارها نیست مهم شیر خوردنش هست که مامانم بده بهش و تا صبح منتظر پایین اومدن تب باشیم
به جای اینکه بفهمه برای زن سرارین توی شب سومش هیچ‌بایدی نباید گذاشت تا خودش اما گی پیدا کنه این مرد بی شعور جلو مامانم سر من داد میزنه
تب نی نی اومد پایین اما زردی ۱۰ شده
این دو سه روز هم هی با سگ اخلاقی که بگیر بچه رو بغل کن شیر بده جاش تمیز کن، دیگه بریدم یک دعوای درستی باهاش کردم جلو‌خپاهر برادرش؛ از خونه زد بیرون رفته خونه خواهرش و هنوز برنگشته

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا🌺اهورا مامان هدیه خدا🌺اهورا ۱ ماهگی
گیر افسردگی بعد زایمان افتادم هفته اول؛ روز دوم بلند شدم و کار کرد همین شد که این‌مرد فکر کرد خوبم؛ می گفتم بخیه م درد میکنه می سوزه اما تصور نمیکرد چه درد وحشتناکی دارم تحمل میکنم(مسکن هم نداشتم)و راه رفتن و گشتنم تو خونه از روی پررویی هست؛ ۲۴ ساعت اول توی خونه، فکر میکردم بچه زیر سینه شیر میخوره، بچه کم آب شد،تب کرد و زردی گرفت
دکتر کفت شیر خشک با شیشه ؛ توی همون مطب مردی،اخم کشید که وای با شیشه دیگه سینه نمیگیره؛ ساعت ۳ نصف شب با پرخاش گفت که بچه رو خودت بگیر بهش شیشه شیر بده ترست بریزه ؛ همین جمله ش کافی بود که مامانم قاطی کنه این مرد عجله داره تو کارهات خودت بکنی و من زود برگردم خونه م و پیشت نمونم ؛ این رفتار دو سه بار تکرار کرد این مرد؛ منم درد زیاد؛ ترس از بغل کردن بچه چه برسه بهش شیشه شیر دادن ، دعوام شد باهاش که اصلا من به این بچه دست نمی زنم ؛ از اون طرف من به مامان کفته بودم اومدی پیشم کارهای بچه با تو کارهای اشپزخونه با این مرد؛ روز دوم و سوم مامانم دو بار کفت برم کاچی درست کنم گفتم نه تو به بچه برس ؛ از طرفی با این مردم قهر بودم نمی خواستم بهش کاری بگم بکنه؛ لذا مامان تهش گفته بود بهش یک کاچی برای دختر درست کن اینم قاطی کرده بود چرا مامانت به من فرمون داده؛
من یک طرف با این مرد جنگیدم که حق نداری به من بگی بچه بغل کن شیر بده شیشه بده من هیچ باید و اجباری ندارم تا جسمی و روحی آماده باشم که گوشش بدهکار نیود و دعوا و پای خانواده ش برای اولین بار توی پنج سال زندگی مشترک مون وسط کشیده شد
اون طرف مامانم هم که دلخوری های کهنه داشت شد انبار باروت روی سر این مرد
شد برای اولین بار به داد‌زدن مامانم‌سرش منتهی شد
مامان روز دهم رفت با دلخوری امام
مامان جوجو مامان جوجو ۱۰ ماهگی
خانما تو به هرکی میپرستین بیان کمک .من اجباری سزارین شدم ۳۹ هفته ۵روز روز اول ساعت ۷بود آوردند به اتاق
همراه بغلیم اومد کمک هی گفت من سزارین بودم شیرت خوبه کافیه نزار خوش بشه هی بچه گرفت رو سینه ام نوک سینه ام درد میکرد هی میگفتم میگفت اول باید راه بیفته شیر میاد از این حرفا فرداش دیگه خودم بلند شدم بچه ام بغل کردم اما سینه ام داغون بود شک کردم گفتم شیر ندارم بچه سیر نمی شه هی یکی اومد سینه ام کشید ن خوبه بچه شکمش کوچیک اندازه یه کپسول تو خوبی بچه اون روز ۴بار مدفوع کرد تا شب من نخوابیدم شیرش دادم صبح یه بار مدفوع کرد ترخیص شدم واکسن زدن بردم بیرون دکتر اطفال ۳ساعت با بچه قنداقی معطل خانم دکتر شدم بردم گفت کم مدفوع کرده بچه تب داره گفتم تو ماشین گرما بودم واکسن زدن گفت ن تب داره یکم موندم دیدم تبش ۳۷روی ۲شده بعدش سینه ام شیر چندقطره اولش میاد بعدش انگار نمیاد سینه ام اون ک همیار بغلی گیر داده بود زخم شده بچه ام هنوز رنگ مدفوع عوض نشده یه شیر خشک دادم بالا آورد. چیکار کنم چه گلی بگیرم
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد