تجربه سزارین پارت اول

زایمانم قرار بود ۱۴۰۵/۳/۲۱ روز پنجشنبه باشه ولی برادرزاده دکترم فوت کرد و مجبور شدیم روز چهارشنبه ۳/۲۰ سزارین بشم
منی ک هیچیم اماده نبود نه دوش گرفته بودم و نه صورتمو بند انداختم نه گیفت(مارشمالو) رو اماده کرده بودم
چون ساعت ۹ شب خبر رسید ارایشگاهی هم باز نبود
خلاصه ب دوستم گفتم بند بندازه
بعدش اومدم خونه ساعت‌های یازده اینا رفتم دوش حسابی گرفتم ساعت دوازده موهامو‌خشک کردم و وسایلای فردارو با همسرم اماده کردیم(سبد چای و خوراکیا و اینا)..
ساعت ۲ شد هرکاری میکردیم نه من نه همسرم خابمون نمیومد😮‍💨نمیدونم از استرس بود یا ذوق هرچی بود نشد بخوابیم
فردا صبحش ساعت ۸ باید بیمارستان میبودیم و ۶ و نیم ۷ اینا باید بیدار میشدیم و اماده..
خلاصه با هزار مکافات ساعت ۳ و نیم خوابمون برده(ی شب قبلشم پنج خوابیدیم ۷ بیدار شدیم)
خلاصه..

صبح زود بیدار شدیم جاریم اومد پیشم ساک و چمدان اینارو اماده کردیم لباس اینامو‌ پوشیدم آرایش کردم موهایم بافتم و اتو کردم😂با حس خوب راهی شدیم
تو راه ماما رو گرفتیم رفتیم بیمارستان..
هنوزم خوش و خرم هیچ استرسی نداشتم😆ماما پرونده اینام داشت درست می‌کرد و رفت پایین من بالا بودم.. جاریمم رفت لباس اینامو بگیره بعدشم پرستاره گفت لخت شو😁



فرزند پروری فرزندپروری سرکلاژ سزارین سزارین طبیعی عمل نوزاد کولیک رفلاکس پوشک شیر خشک

تصویر
۸ پاسخ

دلم بازم بچه میخواد ولی خانم‌دکتدگفت دیگه باردارنشی بافت رحمت خوب نیست آسیب می بینی

وای منم لحظه شماری روز زایمانم و میکنم😍

دلم واسه روز زایمانم‌تنگه

وای‌شمام بیمارستان بسکی زایمان کردین
منم ۴اردیبهشت اونجا سز شدم برای بارسومم هرسه باراینجاعمل شدم خیلی راضی ام

بیمارستان بسکی خوب هست شما دکترتون کی بود برا عمل گلم

وای کاش منم استرس نداشته باشم😵

وااییی کی نوبت من شه

خب خب

سوال های مرتبط

مامان ماهان مامان ماهان ۴ ماهگی
خاطره  زایمان سزارین
پارت یک
سلام مامانا منم ۳ اسفند ۱۴۰۴  توی ۳۸هفته ۴روز پسرم بدنیا آوردم
ساعت ۳:۲۰ ظهر
من روز۲اسفند شنبه بیدار شدم پر استرس ترس بودم نشتی کیسه آب داشتم قطره ای
صبحونه خوردم دوش گرفتم آرایش کردم با همسرم مامانم راهی بیمارستان شدیم ۸صبح
تا رسیدیم تشکیل بدیم خبر دادن دکترم تصادف کرده  امروز نمیتونه بیاد منو عمل کنه چون میخواستم سزارین بشم
اون روز روز ما نبود چون همسرم به شدید مریض شد حتی نمیتونست چشماشو باز کنه چ برسه راه بره
منم شمال هیچکس ندارم
مامانم از تهران اومد بهمون کمک کنه
هیچی دیگ دوباره راهی خونه شدیم .....
فردا صبحش بارون شدید میومد رفتیم بیمارستان
اول نوار قلب گرفتن در همون حال پرونده برام باز کردن همه اطلاعات و پرونده پزشکی ازم گرفتن
همسرمو فرستادن ک پک زایمان بگیره( پوشک، لباس زایمان قبل و بعد، دستکش یکبار مصرف،زیرانداز تعویض دستمال  دمپایی و...)
بعدش لباسامو تحویل همسرم دادم ک پر از ترس نگرانی بود همو بغل کردیم من رفتم تو بخش زایشگاه
مامان شایان و شهرزاد مامان شایان و شهرزاد ۱ ماهگی
پارت دوم
خلاصه من دیگه خسته شده بودم و ول کردم همه چیزو گفتم هر موقع خودش بخواد میاد دیگه
تا اینکه دیشب به همسرم گفتم بیا رابطه داشته باشیم تا پسرمو خوابوندم و اماده شدیم و تموم شد
ساعت ۴ صبح شد
دیگه خوابیدم تو خواب احساس کردم کمرم میگیره و ول میکنه
ساعت ۶ صبح بیدار شدم دیدم درد دارم
منظمم بود هر ۵ دقیقه میگرفت اما میتونستم تحمل کنم
دیگه رفتم حموم و آب داغ گرفتم به کمرم
بعدش اومدم یکم راه رفتم و وسایلمو آماده کردم
ساعت ۷ همسرمو بیدار کردم که بلندشو درد دارم و اماده شو که بریم بیمارستان
دیگه تا همسرم آماده شد ساعت ۸ شد تا اومدیم بیمارستان ۸ و نیم نزدیک ۹ بود
اومدم بخش زایشگاه ماما معاینه ام کرد گفت دو سانتی بستری باید بشی
زنگ زد به دکترم که بیا
به ماما هم گفتم که من تحمل درد ندارم و می خوام اپیدورال بزنم گفت باشه
وارد فاز فعال که شدی میان میزنن برات
دیگه به این هوا بودن که من کم کم باز میشم رفتن بهم سرم زدن و ضربان بچه رو چک میکردن
دیگه من دستشوییم گرفت گفتم می خوام برم سرویس
گفتن جیش داری یا مدفوع


بقیشو پارت بعد میزارم
مامان delvin مامان delvin ۱۴ ماهگی
مامان یارا 💕 مامان یارا 💕 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من پارت ۱
قرار بود ۳۹ هفته و دو روز سزارین بشم، تو ۳۸ هفته و ۳ روز دیدم ترشح موکوسی دارم رفتم دکتر معاینه کرد گفت یک فینگری میتونی بری صبر کنی تا همون تایم خودت ممکنه قبلش دردت بگیره ممکنه نه ولی اگه میخوای خیالت راحت باشه فردا بیا برای عمل
منم ساعت ۸ شب سریع رفتم خونه برا خودم جوجه آماده کردم، ساکامو از قبل جمع کرده بودم ولی خورده ریزه هاش مونده بود اونارو جمع کردم یه دوش گرفتم رفتم بخوابم ک البته از هیجان و استرس تا صبح نخوابیدم. ۵ صبح بیدار شدم آماده شدیم رفتیم بیمارستان تا ساعت ۶
بعدم من رفتم ان اس تی ازم گرفتن ک خداروشکر خوب بود بعد بردنم تو اون قسمتی ک ماماها بودن سه تا تخت بود دوباره من و دو نفر دیگه خوابیدیم اونجا باز ازونا ان اس تی گرفتن ولی برا من کاری انجام ندادن بجز اینکه اومدن اطلاعاتمو ثبت کردن، آخرشم انژوکت زدن و سوند وصل کردن، که سوند اصلا درد ک نداشت اذیت بعدشم در حد دو دقه بود و خوب شد و منو با ویلچر بردن سمت اتاق عمل...
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۲ ماهگی
پارت(۲) زایمان سزارین



چون ازمایشم دیر آماد شد دکتر بی هوشی رفته بود ک تایید کنه اینارو رفتم بخش بستری گفت پس برد فردا صب زود بیااا ساعت ۱۰ بود ی تیکه جوجه خوردم ک باید ناشتا می بودم منم با کلی استرس ذوق شوهرمم آنقدر ذوق داشت هیچ کدوممون خابمون نبرده فقط ۲ ساعت خوابیدیم ساعت ۶ بیدار شدیم با کلی باررر راه افتادیم سمت بیمارستان رفتیم بخش بستری کاراشو کردیم کلی امضا دادیم گفت برو ساعت۲ بیا بستری شوووو ای خدااااا من با کلی بار اون هیچی من گشنم بودددد خیلی بد دیشب ساعت ۱۰ شام خورده بودما شوهرم کلی حرص خورد بلخره برگشتیم خونه ساعت ۱۰ بود رسیدیم خونمون مگه دیگ ساعت میگذره شوهرم گرفت خابید باز ولی من ن هم ترسیده بودم هم ذوق داشتم ساعت ۱ شد راه افتادیم باز😂😂
رفتیم بخش بستری دست زدن
رفتم بخش زایمان اونجا هم باز کلی امضا گرفتن از من هم شوهرم ب شوهرم گفتن برو ساک بخر بیار دکتر تو اتاق عمل منتظرههههه ی نگاهی مظلومانیه ب شوهرم نگاه کردم بغض گرفته بوددددد ی جوری بودم منو بردن اتاقم سرم اینا وصل کردن هم اتاقی هام ۳ نفر مریض ۳ نفر همراه بودن ک ۱ نفرشون بچش تو دستگاه بود بنده خدا یکیشم ک مثل من نوبت سزارین داشت منتظر بود ولی اصلا استرس نداشت
من داشتم گریه میکردم زنگ زده بودم ب مادر بزرگممم😂😂 همراه ها اومدن دلداریم دادن


فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان کوهیار👑💙 مامان کوهیار👑💙 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 3
دیگه اومدیم خونه و آماده شدیم برای فردا ۶صبح🤩
صبح شد و ما آماده شدیم ب سمت بیمارستان. اونروز هوا خیلی قشنگ بود چون از شبش شروع کرده بود بارون باریدن تا خود صبح که ما میرفتیم بیمارستان..ی کوچولو استرس داشتم همسرم گفت فاصله یک ساعت ب بیمارستان رو بیا پیاده بریم بارونم میبارع حالت بهتر میشع 😁😍منم قبول کردم ..شروع کردیم حرف زدن و پیاده ب سمت بیمارستان راه افتادن🥲رسیدیم بیمارستان و کارای پذیرش دو ساعتی طول کشید
بعد دو ساعت من با همسرم خدافظی کردم و رفتم بلوک زایمان اون لحظه خیلی جو سنگین شد و بغض دوتامونم ترکید🥲خلاصه که رفتم داخل سریع اومدن دستگاه ان اس تی رو بهم وصل کردن بعد یک ساعت اومدن تو سرمم امپول فشار زدن بعد چن ساعت کم کم دردام شروع شد .من هی منتظر بودم چهار سانت بشم تا ب ماما همراهم بگم بیاد
تو این فاصله همسرم ساک تغذیمم رسوند که داخلش خرما و گردو و آناناس و مغزیجاات گذاشته بودم
منم شروع کردم ب خوردن اونا. چهار سانت ک شدم ب ماما همراهم زنگ زدم اونم خودشو ده دقیقه ای رسوند .شروع کردیم باهم ورزشا و دوش اب گرم و اینا رو انجام دادن کلی باهم حرف زدیم اهنگ گوش کردیم .قسمت خوب ماجرا اینجاست ک من خیلی سریع داشتم پیشروی میکردم 😍