۸ پاسخ

خودت آسیب میبینی اینجوری
چخبره مگه

خیلی تلاش کردم یکم بهتر بشم
جارو ک میزنم پشتش جارودستی میزنم با اینکه ماه اخرم و دیسک کمرم دارم ولی نمیتونم دست بردارم
همین الان اتاقا اشپزخونه پذیرایی ظرف سیینگ یخچالا حیاط همشو تمیز کردم ولی باز خم میشم رو قالی انگاری دنبال سوزن میگردم میگم ببینم چیزی نیست روشون 😕

هیچ اشکال نداره ولی خودتو از بین میبری

سر بارداری اولم همه چی خوب بود ولی این بارداریم عین شما به شدت نسبت به بی نظمی و به هم ریختگی و آشغال روی فرش حساس شدم بعضی مواقع روزی سه بار سرامیک حالو طی میکشم
خیلی خسته میشم ولی وقتی همه جا تمیزه حالم خوبه ولی خودم متوجهم که این حالت داره اذیتم می‌کنه خدا کنه بعد زایمان درست بشه

برودکترحتماعزیزم خالمم مثل شمابود،تحت نظردکتررفت خوب شد واسواس زیادخوب نیس،من خودمم سربچه اولم همینجوری بودم خواهرم میومدکارامومیکرد میگفتم ۳بارخونه روجاروکن گریه میکردم چراخونه تمیزنیس

نه عزیزم. دوران بارداری تا جایی ک میتونستم کار میکردم به خودم فشار نمیاوردم. سخت نگیر به خودت. زود از پا میفتی وگرنه

من ی مدت اینجور بود 🫠خیلی خیلی بده و ادم خسته میشه سعی کن دست بکشی از این کار

ن من قبلا حساس بودم ولی الان ن عکس خونمو بفرستم وحشت میکنی تمیزم نمیکنم چون نمیتونم تا کمکیم بیاد فردا😄

سوال های مرتبط

مامان نون خامه ای🩷🧁 مامان نون خامه ای🩷🧁 ۱۳ ماهگی
پارت دوم داستان زایمان
و من دیگ واقعا استرس گرفته بودم و ضربان قلب بچه هم رفته بود بالا تا و خب برای بچه دارو و اینا تو سرم ب من زدن ک بهتر شد ولی خودم هنوز سردرد و اینا رو داشتم ک دکتر اومد گفت این دوز آخر ضد سردرد تو سرم رو بگیر اگر بهتر نشی باید اورژانسی ببریمت سزارین و من دیگ از نظر زایمانم خیالم راحت شد و این رو بگم ک واقعا از طبیعی ترسیده بودم و خوف ورم داشته بود ک این شرایط رو بدتر کرده بود..
سرم سردردم هنوز کامل تخلیه نشده بود ک ماما ها اومدن و برام سوند وصل کردن و من رو برا اتاق عمل آماده کردن و با همون تخت چون سردرد داشتم من رو منتقل کردن اتاق عمل رفتم داخل اتاق عمل ی اتاق گرم بود ک پرسنل داشتن لوازم عمل رو آماده میکردن و منم گفتم نگاه ب لوازم نکنم ک بترسم ولی خب واقعا ی حس بیخیال نسبت ب خودم داشتم اما نگران بچه بودم چون سن بارداری من ۳۶ هفته و ۶ روز بود و داشتم زایمان میکردم دکتر اسپاینال اومد و من رو سرگرم کرد و کمرم رو سِر کرد و یهو پاهام داغ شد و بی حس شده م همش قرآن میخوندمو دعا میکردم ک یهو گفتن مبارک باشه دختر نازت بدنیا اومد و از بالا پرده نشونم دادن منم گریه کردم حسابی..بردنش وضعیتش رو چک کنن ک من همش خبر گرفتم و میگفتن خداروشکر کامل و سالم هست و بعد آوردن گذاشتن رو صورتم و حسابی بوسش کردم
مامان سُرمـ♡ـہ🩷 مامان سُرمـ♡ـہ🩷 ۷ ماهگی
پارت ۱ زایمان:
سلام خانوما من اومدم از تجربه زایمانم براتون بگم،همه پارت هارو تو همین تاپیک میذارم واستون...👇🏻
انتخابم از همون اول برای زایمان،زایمان طبیعی بود ب این دلیل ک هرچی درد هس مادر همون اول میکشه و بعد از ب دنیا اومدن بچه،مادر دیگه دردی نداره و در کل دوران نقاهت خیلی کوتاهتری داره و بهتر و دلنشین تر میتونه ب نی نی و ب کارای خودش رسیدگی کنه نسبت ب سزارین...
تقریبا دوروزی بود ک حرکات بچم خیلی کم شده بود و نگرانش شده بودم،سوم دی ماه،رفتم بیمارستان و نوار قلب بچمو گرفتن ک خیالم راحت بشه مشکلی نیس،ماما بهم گفت ک شما هفته آخرته و باید معاینه ت کنم(39هفته و 3روزم بود)منم موافق معاینه نبودم و اصرار داشت ک معاینه کنه،معاینم کرد و ب دکترم اطلاع داد.حدودا دو ساعت بعد از معاینه ب خونریزی افتادم ک این باعث شد برگردم بیمارستان😑 وضعیتم رو ک ب دکترم اطلاع دادن دکترم گفت اگر تمایل دارم بیمارستان تحت نظر باشم...منم چون از یه طرف حرکت بچم کم شده بود و از طرف دیگه خونریزی داشتم دیگه بستری شدم.
مامان آراد مامان آراد ۱ ماهگی
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام
مامان پسرا💙💙 مامان پسرا💙💙 ۴ ماهگی
تجربیات سزارین پارت چهارم

بلد ک لباس اتاق عمل تنم کردم نشستم ک صدام بزنن برای اتاق عمل بعد ی ربی صدام زدن اونجا ترس تمام وجودمو گرفت در حدی ک نمیدونستم چیکار کنم فقد ذکر میگفتم
رفتم تو اتاق پرستاریش ک فشارم بگیرن و انژوکت بزنن و سوند ک حاضر شم برای رفتن

پرستار اینقدر وحشی و بد اخلاق بود عوضی مثل مریض های روان اعصاب با آدم برخورد می‌کرد
منم ک حساس از اول تاکید داشتم باهام خوب برخورد بشه و من از لحاظ روحی صفرم و اینا

خلاصه ک هرچی من با قربون صدقه باهاش حرف میزدم اون انگار وحشی تر میشد گف دراز بکش ببینم دراز کشیدم سوند رو آورد گفتم میشه لطفا آروم بزنی من واقعا میترسم تا گفتم اینو گف ساکت باش ساکت باش ببینم دارم چیکار میکنم ...
اونجا بود ک دیگه گفتم کار از کار گذشته و خودمو کلا رها کردم هیچی نگفتم خیلی وحشیانه فاق شلوار پامو همینطوری جر داد و گف شل کن شل کن تا داشتم شل و سفت میکردم خودمو محکم سوند رو زد هی داد تو مثانم اینقدر سوخت سوخت ک نگم
بعد اون خمش حس بدی داشتم و همش احساس می‌کردم جیش دارم خودمو نگه میداشتم ک یه وقت نریزه و اینا ولی خودمو اذیت میکردم باید ول میکردم خودمو کامل

دیگه چند تا محکم زد رو دستم ک رگ پیدا کنه من کلا در حالت عادی خیلی خوش رگم و سریع رگ و. خون از من پیدا میکنن
زنیکه وحشی اول زد رگمو پاره کرد
گف عه جه بد رگی عح عح و اینا دومی رو زد رو دستم اوکی بود همونجا ازم خون گرف برا آزمایشات و اینا و تموم شد گف پاشو
تا پاشدم شنل انداختن رو شونه هام ک بشینم رو ولیچر و ببینم اتاق عمل سوند هم ک داشت منو پاره می‌کرد از ترس و سوزش ....
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۶ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت چهارده👉
یه پرستار دیگه هم از اون ملافه آبی ها انداخت روم دیگه ماما خودم همون جا موند من کی میدونستم پاره میشم هی احساس می‌کردم الان خودش پایین به تیکه پاره میکنه ک دیگه بدتر نشه نگو اینم میدیدم ک با چهار انگشت داشت پرینه منو کمک می‌کرد باز می‌کرد ک بجه بیاد چون میدونستم سر بچه دیده میشه می‌فهمیدم و همون جاها من کلا جیغ نمی‌زدم فقط زور بود زوووور میومد بهم حتی نفس هم نمیتونستم بکشم زور زدم زدم زدم آخرش شوهرم گفت من طاقت ندارم دیگه رفت اول گفتن ن ولی باز رف من دست مامانم یه طرف گرفتم اونم داره اینور فیلم میگره😂🤣و یهو اییییییی کشیدم بد جور بچه امد بیرون و موقع بیرون آمدن درد نداره اون اییییی گفتن من و همه دیگه یه چیز بزرگ ک میاد بیرون طبیعیه ک ایییی بکشیم دقیق نمیتونم توصیف کنم ،بچرو گذاشتن روم و دردام زیاد بود چون من با زوری ک بهم وارد شد یهویی از ۸ سانت زور امد اینطور شدم درد داشتم ولی بچرو دیدم انگار دنیا برا من بود باز همون جا یاد زایمان اولم افتادم آرتینم‌ گذاشتن روم و این زایمان هم رادینم ک گذاشتن رو من یه حس فوقولاده‌ بود توصیف کردنی نیس اصلا کلمه ای براش نیس وای ک چقدر احساسی شدم از این ور.....

بارداری .زایمان