تجربیات سزارین پارت چهارم

بلد ک لباس اتاق عمل تنم کردم نشستم ک صدام بزنن برای اتاق عمل بعد ی ربی صدام زدن اونجا ترس تمام وجودمو گرفت در حدی ک نمیدونستم چیکار کنم فقد ذکر میگفتم
رفتم تو اتاق پرستاریش ک فشارم بگیرن و انژوکت بزنن و سوند ک حاضر شم برای رفتن

پرستار اینقدر وحشی و بد اخلاق بود عوضی مثل مریض های روان اعصاب با آدم برخورد می‌کرد
منم ک حساس از اول تاکید داشتم باهام خوب برخورد بشه و من از لحاظ روحی صفرم و اینا

خلاصه ک هرچی من با قربون صدقه باهاش حرف میزدم اون انگار وحشی تر میشد گف دراز بکش ببینم دراز کشیدم سوند رو آورد گفتم میشه لطفا آروم بزنی من واقعا میترسم تا گفتم اینو گف ساکت باش ساکت باش ببینم دارم چیکار میکنم ...
اونجا بود ک دیگه گفتم کار از کار گذشته و خودمو کلا رها کردم هیچی نگفتم خیلی وحشیانه فاق شلوار پامو همینطوری جر داد و گف شل کن شل کن تا داشتم شل و سفت میکردم خودمو محکم سوند رو زد هی داد تو مثانم اینقدر سوخت سوخت ک نگم
بعد اون خمش حس بدی داشتم و همش احساس می‌کردم جیش دارم خودمو نگه میداشتم ک یه وقت نریزه و اینا ولی خودمو اذیت میکردم باید ول میکردم خودمو کامل

دیگه چند تا محکم زد رو دستم ک رگ پیدا کنه من کلا در حالت عادی خیلی خوش رگم و سریع رگ و. خون از من پیدا میکنن
زنیکه وحشی اول زد رگمو پاره کرد
گف عه جه بد رگی عح عح و اینا دومی رو زد رو دستم اوکی بود همونجا ازم خون گرف برا آزمایشات و اینا و تموم شد گف پاشو
تا پاشدم شنل انداختن رو شونه هام ک بشینم رو ولیچر و ببینم اتاق عمل سوند هم ک داشت منو پاره می‌کرد از ترس و سوزش ....

۱۰ پاسخ

میشه بعدا به حساب این پرستار برسی؟ یا حداقل گزارش بده ک انقد سگ نباشه

باید از پرستارت شکایت میکردی حتما گزارشش باید رد میشد تا اعصاب خوردیش نگه داره واسه خودش نه که بریزه سر بیمارایی که خودشون بار استرس به دوش میکشن

وای استرسم بیشتر شد
ینی همه ی پرستارای امام حسین اینجورین؟
کاش اعتراض میکردی

بقیه اشم بذار

عزیزم میشه عکس گل پسرت رو بفرست

باید همونجا اعتراض میکردی عزیزم

🤚🤚🤚

چه پرستار حیوونی چرا اعتراض نکردی به رفتارش

وای لحظه تی که اتاق عمل میبرنت خیلی ترسناکه😭

کدوم بیمارستان بودی عزیزم؟

سوال های مرتبط

مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ ۲ ماهگی
پارت سوم
رسیدم بیمارستان و رفتم زایشگاه
گفتن برو روی تخت بخواب لباساتو بپوش نوار قلب جنین بگیریم
من عمل دوم بودم یه نفر قبل از من دکترم داشت عملش میکرد
و منم کلی استرس گرفته بودم استرسم برا سوند بود چون یبار تو‌25هفتع بخاطر انقباض سروم سولفات گرفتم برام سوند وصل کردن آنقدر در داشتم از وقتی زدن تا وقتی در آوردن من گریه کردم و ناله کردم از بس درد داشت
آنقدر ترس از سوند داشتم از سزارین نداشتم
فقط اینجا دیدم ک میگن وقتی میخواد سوند بزارن شل خودتون بگیرین . هی پرستار میومد ‌برام سوند وصل کنه هی من از عمد میپرسدم عمل دکترم تموم شد نوبت منه هی می‌گفت نه منم میگفتم پس سوند رو وصل نکن بزار وقتی میخواستم برم اتاق عمل قبلش بزار .دقیقا پرستار رو مجبور کردم پنج دقیقه قبل از عمل سوند رو بزاره همینجور ک گفتم خودم رو شل گرفتم اولش کمی سوزش داشت ولی خیلی خوب بود اصلا درد نداشتم نسبت به دفعه قبل ک خودمو سفت گرفتم
اصلااااااا خودتون رو سفت نگیرین تا جایی ک میتونین شل بگیرین اینجوری دردتون نمیاد ‌
دکترم اومد صدام زد رفتم توی اتاق عمل پنج شیش تا داخل اتاق عمل بودن یه مرد یه زن برا بیهوشی و بیحسی بودم مرده می‌گفت شکمت کو چیکه ببینیم بچت هم ریزه یا نه
خلاصه ک اول بهم روحیه دادن کلی سر به سرم گذاشتن دکترم می‌گفت عکستو میزارم‌توی مطب دفعه دیگه اومدی قبولت نکنم
چون خیلی استرسی بودم و مدام پیش دکترم میرفتم 😂😂😂قشنگ معلوم بود کلافه شده بود
پروسه عمل شروع شد
خم شدم توی کمرم بیحسی زدن اصلا درد نداشت یه سوزش خیلی کم
فوری دراز کشیدم و جلوم یه پرده کشیدن هنوز پاهام تکون میدادم دکترم شروع کرد..
مامان جانا مامان جانا ۳ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت هفتم
آنژوکت و خیلی مثل گاو فرو کرد تو دستم دردش خیلی بی نهایت زیاد بود همون موقع یکی از خدمه های زایشگاه اومد خدا خیرش بده با خوش اخلاقی باهام‌حرف زد ک ارومم کنه ماما خواست سوند و بزاره اون خانوم مهربونه گف نه بزار من براش بزارم‌گناه داره خیلی ترسیده ماما یه اخمی کرد و گف باش دیگ سوند و برام گذاشتن و راهی اتاق عمل شدم استرسم خیلیییی بالا بود در حدی ک پاهام‌میلرزید نمینونستم سرپا باشم و اشکامم میومد خلاصه رسیدم به اتاق عمل اونجا بر خلاف زایشگاه همه خنده رو مهربون بودن و کلی ادم از استرسش کم میشد روی تخت نشستم تا سوزن بی حسی و بزنن بهش گفتم خیلی میترسم میشه بی هوشم کنید برام توضیح داد بی هوشی خوب نیست و اینا ولی گف یکم داروی خواب اور میریزم که گیج وویج بشی متوجه هیچی نشی دوتا از پرسنل اتاق عمل دستامو گرفتن و باهام حرف زدن ک اروم باش و چیزی نیست یکی شونه هامو گرف اروم ماساژ دادن یهو حس کردم سوزن و گذاشت رو کمرم ولی هیچ دردی حس نکردم فقط یکم بعدش حس کردم پاهام داغ شدن و دیگ بی حسی تمام بودم دراز کشیدم و دکترم اومد با روی خوش باهام حرف زد و عمل شروع شد دیگ سرم‌گیج بود متوجه هیچی نشدم تا چند دیقه بعد دیدم صدای گریه دخترم میاد اوردن گذاشتن کنار صورتم و بهترین حس دنیا مال من بود
مامان 🩵آرتا مامان 🩵آرتا روزهای ابتدایی تولد
پارت ۲ سزارین
به محض رسیدن آنژوکت زدن یک ربع بعد لباس عوض کردم و سوند گذاشتم (ب هیچ عنواااان از سوند نترسین برای من حتی سوزش هم نداشت) تقریبا ۷ ونیم ما رو بردن طبقه زیر زمین اتاق عمل ک بینهایت شلوغ بود و برای مریض ها اتاق انتظار داشتن . ۳ نفر جلوی من بودن ک ساعا ۱۰ صبح صدام زدن . نگم از حسی ک داشتم حس های خیلی قشنگ (صدای نوزادهای تازه متولد شده همه حا رو پر کرده بود) رفتم داخل اتاق بهم دستگاه فشار و سرم وصل کردن. دکتر بیهوشی اومد و اون بی حسی زد ب کمرم ک زد چون کلا ترس از سوزن دارم استرسی شدم ولی درد خاصی نداشت و چند ثانیه طول کشید ک کمر ب پایین داغ شدم و چند لایه پرده جلو چشمام بود.آخر های عمل حس خفگی داشتم طوری ک دلم میخواست استفراغ کنم ولی نمیشد (حس بدی بود) دکترم میگفت از دماغ نفس بکش ... حالم بد بود تا صدای گریه پسرمو شنیدم ..نگم از حس قشنگش. بچمو گذاشتن کنار صورتم و کلی قربون صدقش رفتم .. شاید ۲۰ دقیقه طول کشید.نی نی رو زودتر تحویل دادن ب خانوادم و من رفتم ریکاوری .. شاید یک ساعت اونجا بودم ک لرز داشتم و خوابیدم
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۱۲ ماهگی
مامان پری ماه🍒🍓 مامان پری ماه🍒🍓 ۱ ماهگی
مامان آرنیک مامان آرنیک ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
من اومدم و ی چنتا ازمایش خون خود بیمارستان ازم گرفتن و گفتن باید سوند رو وصل کنیم بعد بریم اتاق عمل مخالفت کردم و گفتم تو اتاق عمل همون موقع بی حسی برام بزنین گفتن نمیشه و اینا خلاصه زدن سوند رو و از دردش تا خود اتاق عمل گریه کردم از بس درد داشت تو اتاق عمل دکترم که فهمید جریانو ی کم باهاشون بد برخورد کرد گفتش ک چرا زدید سوند رو و باید همینجا تو اتاق عمل براش میزدیم و اینا
سوندو رو دراوردن بران چون دردش قابل تحمل نبود و رو تخت دراز کشیدم برا بی حسی دکتر بیهوشی اومد و خیلی راحت بی حسم کرد ولی ی چن دقه دیقه حالت تهوع شدید و سرگیجه نفس تنگی گرفتم طوری ک همونجا زردی از معدم زد بیرون و اندانسترون ک چنتا بهم زدن بهتر شدم و کامل بی حس شدم و بچه رو برداشتن و منم بردن ریکاوری اینا و‌بعدش انتقال دادن به زایشگاه و کم کم دردام شروع شدن از درد شدید دیروز تا الان نتونستم تکون هم بخورم مسکن و شیاف و اینا هم ارومم نمیکنن
خلاصه ک تجربه خوبی برام نبود ولی بخاطر روی قشنگ نینینم همه چیو تحمل کردم و کنار میام
بیمارستان خصوصی عمل کردم هزینش 29 تومن شد با دستمزد دکتر
38 هفته و 1 روز بچه رو برداشتن وزنش 3 کیلو بود دقیق و قدش 50
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن