خلاسە شوهرم اومد خونە شیر خشکی کە گرفتە بودیم روز اول رو اورد شیرخشک روکە دادیم همون موقع دخترم کل بدنش جوش قرمز زد حساسیت داشت😫شوهرم گفت این تبخالە این بچە میمیرە تو این کارو باهاش کردی ورفت باالتماس بە مادرم زنگ زدم گفتم بیا اول گفت باشە بعد زنگ زد گفت نمیام الان کە یادم میاد این همە استرسو تنهایێ کشیدم گریم میگیرە کسی پشتم نبود من تنها بودم فقط دخترم بود پرستار احمق خیلی پیگیر بود هی زنگ میزد ب دکتر بعد اومد گفت میتونم سینتو ببینم منم نشون دادم گفت ببخشید من توعکس یه جور دیگه دیدم این تاوله تبخال نیست شیر خودتو بده به بچت انگار دنیارو بهم دادن با ذوق زنگ زدم شوهرم با صدای بلند گفت چی میخوای از جون من منم یهو ذوقم پرید گفتم هیچی گوشی رو قطع کردم حتی یه زنگم نزد ببینه چی مخوام خودم بااون وضع همش سرپا بودم صبح شد گذشت اون شب سخت یکم خوابم برد 10دقیقە فک کنم دیدم یکی بالا سڕم بود مامانم اومده بود اسلا باهاش حرف نزدم برام صبحانه اورده بود منم نخوردم یکم موند بعدش رفت سرکار شوهرم اومد بااونم حرف نزدم رفت خواهرو دوباره اورد تو حیاط بیمارستان شب خوابیده بود هیچ سودی برامن نداشت
دکتر اومد اول سینمو نگاه کرد گفت هیچ مشکلی نداره فقط زخم شده بچتم زردیش خیلی کم شده تا عصر بمون بعد مرخص میشی ...

۶ پاسخ

اخه این چ خونواده ی مزخرفی ک داری مامانت چرا اینجوریه شوهرت چرا اینجوزیه چقد مظلومی تو دختر❤️ خدا بهت سلامتی بده

چوربم یاخدا بو دبه له وقتی وا دا له جیات خوشی زیاتر بوت سخت کن همویان به لایک میردکت لایک ولاهی له ژن گناح تر نیه بقوربان اگات له خوت وکچه جوانکت به با توشی افسردگی نبی بریا لیم نزیک بای بخدا دهاتمه کنت

همه چی به کنار امان از شوهر بی درک 😖😖😖😖

چندت سختی کیشاوه 😒😒 لگل او خلکه به درکو فهمش

ای هاوار دلی فیلمه چ روژهایکی سختت هبوه ولی دگذره هموت لبیر دچیتوه انشالله کچکت گوره دبی لبری دحسیوه.دبیته همو کست.

مبارکه گلم پاقدم خیر بیت
خدا محفوظی کا .
زورم پناخوش بو که زایمانکت سخت بوه
ولی قیناکه تو لبر کچه جوانکت قوی به
درسته حمایت و کمک خانواده لو وقته دا زور خوش و باعث دلگرمیه ولی وقتک بوخویان مخصوصا دایکت که ژنه و تجربه ی مندال بونی هیه و بعنوان دایکک او کمک و دلگرمیه ی نیه بوت توش ایدی زور لسری حساب مکه و سعی که مستقل بی (دزانم سخته )ولی باشتره لوه ی که به پی کوتن و تذکر دان کمکت بکن و بین بولات

سوال های مرتبط

مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۴ ماهگی
پارت ۲😂
شوهرم هول شد بدو بدو لباسامو آورد حتی نمی‌تونستم تکون بخورم لباسامو تنم کرد و به زور از پله ها رفتم پایین وااای چه دردی داشتم گفتم الانه که بزام ترافیک بود وحشتناک هی بوق میزد عصبانی بود من گریه میکردم تا بالاخره رسیدیم بیمارستان معاینه شدم دهانه رحمم بسته بود دکترم اومد بالا سرم گفت بستریش کنین
لباس بهم دادن پوشیدم به شوهرم گفتم برو وسایل و ساک بچه رو بیار اصلا فک نمی‌کردم بخوام بستری شم چون ۳۷ هفته بودم
کارای بستری انجام شد من چقدر گریه کردم از تنهایی خودم
بهم قرص زیر زبونی دادن کم کم دردام بیشتر شد دیگه نمی‌تونستم دراز بکشم ولی دهانه رحمم باز نمیشد .چون اتاقم خصوصی بود اجازه داشت همسرم بیاد به ماما گفتم گفت الان خیلی شلوغیم نمیشه خلوت تر بشیم بعد میگیم بیاد
ساعت ۱۲ شد زایشگاه خلوت شد به ماما گفتم بگین شوهرم بیاد گفت الان ۱۲ گذشته قبل ۱۲ باید میومد 😐گفتم خودتون گفتید الان شلوغیم بعد دیگه کوتاه اومد گفت زنگ زد بگو بیاد بالا
حالا مگه این شوهر من زنگ میزد وای چقدر فحشش دادم
دوستم زنگ زد به تلفن اتاق بهش گفتم توروخدا بگو نیما زنگ بزنه
زنگ زد گفتم بیا گفت مگه منو راه میدن حالا من دارم از درد به خودم میپیچم این لج کرده ......
مامان امیر حسین مامان امیر حسین ۳ ماهگی
باز گریه کردم التماس کردم دکترو گفت چاره ای نیست حالا بیا داخل...
رفتم داخل گفت ان اس تی میگیرم اگه بچه اوکی بود مرخصت میکنم برو یه تاریخ دیگه میگم بیا...
منم به شوهرم گفتم اگه قرار باشه تاریخ بعدی بیام به برگشت دکتر مصدق میخوره میرم قمر...همسرم گفت باشه...
با این امید رفتم ان اس تی که میرم خونه...که ان اس تی انقباض های بزرگ نشون داد که من هیچ دردی نداشتم....
ابنطوری شد که خانم دکتر گفت مرخصتم بکنم برمیگردی پس حالا که خودمم هستم میریم بالا انشالله سزارینت میکنم....
منم قبول کردم ساعت نه صبح رفتیم بالا دهانه رحمم بسته سوند گذاشتن واقعاااا درد داشت بشدت خونریزی کردم کل تخت پر شده بود ملافه هارو عوض کردن دکتر گفت چه خونریزی شدیدی کردی...از لحظه اول امپول فشار بهم وصل کردن قرص زیر زبونی دادن..‌از ساعت نه صبح تا دوازده شب دهانه رحمم سه سانت مونده بود...
دکتر گفت اماده اش کنین بریم اتاق عمل بچه افت داره پیشرفت نداره بیست دقیقه دیگه میام میبرمش اتاق عمل...
ماما شیفت بشدت بدجنس بود و نگاه ناجوری به منو دکتر کرد تا دکتر رفت اومد بالا سرم با چند نفر دیگه گفت دراز بکش میخوام خودم معاینه ات کنم گفتم نمیخوام گفت مگه به حرف تویه فک کردی من خرم نمیفهمو با دکتر برنامه ریختی ببرتی سزارینت کنه گفتم دراز بکش به زور درازم کردن گفتم چی گیرت میاد من طبیعی زایمان کنم...یه نگاهی کرد گفت به خاطر این حرفت اگه گذاشتم سزاینت کنه..‌اینطوره شد که بزور معانه کرد کل کیسه آبمو خالی کرد خونریزی سدید کردم یه دادی کشیدم گفت حالا بشین تا درداد ریاد بشه...رفت زنگ زد به دکتر لا دکتر دهواشون افتاد زنگ زد اتاق عمل گفت ما سزارینی نداریم...اومد امپول فشار رو زیاد کرد یه چند تا امپول به خودم زد که خمار بشم
#بخیه
مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۴ ماهگی
وقتی اینجا تجربه زایمان رو میخوندم باور نمیکردم روزی منم بیام بگم واقعا خدارو شکر میکنم من سزارین اختیاری بودم ساعت ۶ صبح بیمارستان رفتم ناشتا بودم شب قبلم سوپ سوپ ساعت ۱۱ شب رفتم تشکیل پرونده دادم بعدش ضربان قلب اینارو گرفتن ازم رفتم بعد اون روی تخت دراز کشیدم اومدن بهم سرم وصل کردم گفتن ساعت ۸ دکترت میاد تا ساعت ۸ بشه یه پک زایمان دادن داخلش لباس و دمپایی و پد و اینا بود لباسام رو عوض کردم ساعت ۸ شد دکتر اومد باهاش حرف زدم بعد از تخت اومدم پایین روی ویلچر نشستم پرستار برد تا پشت اتاق عمل همسرم و مادرم اینا اومدن بعدش جدا شدیم یه لحظه اونجا واقعا از ترس گریه ام گرفت یکم محیط اطراف ترسناکه همه جا سبز لباسا سبز یجوری بود رفتم داخل اتاق عمل روی تخت نشستم پرستار اومد گفت یکم خم شو من خیلی ترسیده بودم تن تن باهام حرف میزدن سوال میپرسیدن یکم سردی روی کمرم حس کردم فک کنم بی حسی اینا زدن من امپول از کمر رو اصلا نفهمیدم واقعا نفهمیدم بعدش پرستار گفت اروم بخاب دستامو بستن یه پرستار بالای سرم بود همش حرف میزد باهام خیلی مهربون بود پرده کشیدن جلو چیزی نفهمیدم خیلی میترسیدم گفتم بی حس نشدم دکتر گفت پاتو ببر بالا قشنگ پام رفت بالا گفت صبر کنید یکم😂
بعد ۳ ۴ دقیقه گفت ببر بالا دیدم دیگ حس ندارم دیگ چیزی نفهمیدم ۵ دقیقه بعد حالت تهوع شدید اومد گفتم به پرستار گفت عیب نداره بالا بیار ولی هیچی بالا نمی اومد تو حلقم بود انگار یه امپول زد به دستم قطع شد تهوع ام همون لحظه درسته بی حس بودم ولی قشنگ حس میکردم یچیزی رو دارن به زور از من میکشن بیرون انگار از کمرم داشتن جداش میکردن دوباره حالت تهوع اومد (سزارین پارت اول)
مامان آیلین مامان آیلین ۶ ماهگی
مامان سویل مامان سویل ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۱
من فوبیا دارم از زایمان سزارین به خاطر همین از اول بارداری انتخابم طبیعی بود بعد اینکه از دستشویی اومدم شب بود ساعت هشت موقع اختشاشات که شبا نمیشد زنگ زد بعد دستشویی دیدم یکم آب اومد ازم فک کردم جیشه یکم که تکون خوردم دیدم باز اومد بازم گفتم شاید جیشه ولی شک کردم یکم راه رفتم تو خونه دیدم هی بیشتر و بیشتر می‌ریزه اصلا بود نداشت و آب ولرم بود زیاد هم گرم نبود مثل جیش بود😂من ماما همراه داشتم یعنی جراح بود زنگ زدم گفت زود باش برو بیمارستان الان تلفنا قطع میشه منم الان میام آره کیسه آبته اینم بگم که من ۳۶هفته و۶روز بودم انروز رفتم بیمارستان چک کردن تایید شد که کیسه آبه بستری شدم دکتر اومد معاینه کرد گفت سر بچه تو آکنه اینم بگم که یکساعت بستری شدنم طول کشید تو اون یکساعت کلن ورزش کردم من دکترم رفت گفت میام باز بهت سر میزنم بعد آمپول فشار و شروع کردن ساعت ۱۰ونیم اومد دوباره معاینه کرد گفت دوز آمپولو بیشتر کنید وقتی فول شد بهم زنگ بزنید بیام ساعت۱۲من فول شدم تا دکتر بیاد و فلان تا ۱۲:۳۰طول کشید و من زایمان کردم چون طی بارداری خیییییلی ورزش میکردم به خاطر همون قیچی نخوردم و نمی‌دونم چند تا بخیه خوردم
مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 ۹ ماهگی
بخدا این زنه دیونم کرده دیشب بچها کریه میکردن یکی از قلا رو پاهام بود خاب بود قل دیگه رو زمین بود وقت شیرش بود گریه میکرد مادر شوهرم داشت‌ شام میخورد اومد‌ پاشه خودم برداشتم ک شیر بذم اومد گفت بدش به من گفتم خودم شیر میدم ناراحت شد یه قیاقه کج و راست کرد رفت نشست یهو بعد دو دقه اومد دستشو زد زیر بچه برداش بچه ترسید یهو میگه اون نمیدی اینو میبرم من هیچی نگفتم شوهرم داشت نگاه میکرد فهمید عصبی شدم رفت رختخواب مامانشو اورد انداخت برای خودمونم تو اتاق من رفتم رختخوابمو بیارم پیش بچها گفت چی شده گفتم بچها‌ گریه میکنن عصبیم بعد گفت بگو‌ راستشو گفتم چیزی بگم میگی حساسی گفت نه بگو گفتم چرا مامانت اینکارو کرد اگ بچه رو ندادم شیر بده یعنی خودم میخام نگهدارم بچمو باز اومد اون یکی رو برداشت گفت تو خیلی رو بچها حساس سدی گفتم حساس نیستم من بچهارو ب زور میخابونم اون میاد ماساژ میده پشت گوشاشون و ماساژ میده فشارشون میده گفتم اینا برای بیدار کردن بچه وقتی میخان شیر بدنه یهو هردو بچها گریه کردن منم اصن بلند نشدم شوهرم گفت بچه رو ساکت کن بعد بیا گفتم بزار نگهداره وقتی بچه خوابه دست نزنه گریه های اینا هی بلندتر میشد منم رفتم تچ اشپز خونه ظرفا رو بشورم شوهرم دید من دست نمیزنم خودش اومد تا در اتاق باز شود شوهرمو دید به من گفت بیا بچهاتو بردار من میام میشورم منم گفتم شما ک بیدار کردی خودت نگهدار به من مربوط نیس بعدم رفتم تو اتاق یه ساعتی الاف بودن اومدم دیدم رختخواب پهن کرده یکی از بچهارو هم گذاشته رو جای خودش منم اومدم نشستم رو رختخواب تا صب هم نزاشتم دستش ب بچها بخور صب باز جلو شوهرم بچه رو برداشت ک اروغشو بگیر ه اون ک رفت گفتم بزارش سرجاش
مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 ۲ ماهگی
پارت ۲
گفت خب پس همون تاریخ زایمان میکنی احتمالا هیچی اینا که رفتن ساعت ۱۰ونیم بود منم اومدم یه دل سیر نشستم هندونه خوردم ویه سرویس رفتم واومدم بخوابم همین که داشت خوابم می‌برد یهو کیسه آبم پاره شد حالا منو میگی اصلا هیچی نمی‌فهمیدم اولش فک کردم جیش کردم بعد دیدم نه اصلاحات خودم نیست هی میاد همون لحظه که کیسه آبم پاره شد من جیع زدم وشوهرمم از پرید گفت چیشده گفتم آب ازم میاداونم هی میگه از کجات 😂🤣😂😂😂😂
خلاصه دو دیونه نشستیم میخندیم 😂😂😂که چرا اینهمه آب اومد بعد شوهرم به خودش اومد گفت بچه کاریش نشه گفت زنگ بزنن به مامانت بپرس ازش زنگ زدم بهش گفتم مامانم چقد بود زیاد بود یا کم گفتم نه خیلیی زیاد بود گفت بریم بیمارستان ماهم تا آماده شدیم را افتادیم من اصلا فک نمیکردم زایمان کنم من گفتم میریم یه نواز قلب میگیره ومیام خونم بعد اونجا گفت برو که معاینت کنم انقد خجالت میکشیدم که گفت ۳سانت دهانه رحمت بازشده نرم شده وکیسه آبت هم که پاره شده باید بستری بشی اینو که گفت هنگ کردم وترسیدم هیچی لباسامو عوص کردم دادم به مامانم شوهرمم رفته بود تشکیل پرونده منم رفتم داخل زایشگاه خیلی خلوت فقط من بودم اولش بعد دوتا دیگه اومدن که یکیش زایمان کرد قبل از من ساعتای چهاربود دردام زیاد شده بود معاینه کردگفت ۷ساعنتی ساعتای ۶اومد گفت ۱۰ سانت بازی فول فولی باید زور بزنی ودردام خیلی زیاد بود وتقریبا غیر قابل تحمل بود ساعت ۶و۲۵ دقیقه دخترم به دنیا اومد همین که دنیا اومد تمام دردام رفت یه۵ دقیقه طول کشید
مامان دلوین مامان دلوین ۱۱ ماهگی
پارت ۴
کم کم دردام شروع شد و زود تموم میشه با تکنیک تنفس تحمل کردم ماما رفت و ی قوطی ادرار اورد گفت اینم باید انجام بدی سرم قطع کرد گفت با سرم برو بیا تا دوباره nst بهت وصل کنم رفتم انحام دادم اومدم دراز کشیدم دوباره دستگاهه وصل کرد هی دردام زیاد شد ولی با تنفس تحمل کرد ی نیم ساعت یکساعتی بود ک ماما رفت کسی پیشم نبود شوهرم پیامم دادگفت چطوری گفتم نمیتونم تحمل کنم برو رضایت بده ک سزارینم کنن گفت ن چند سالی هست ک ممنوع شده نمیزارن قربون صدقم میرفت من فقط اشکم میومد مامانم زنگ زد گفت چجوری گفتم خوبم نفهمید ک سرم فشار بهم وصله شوهرم زنگ زد گفت مگه سرم فشار بهت وصل نی گفتم چرا گفت مامان نفهمیده گفت ن درد دارم دعام کن ساعت ۳ نیم بود ی مانا دیگه اومد بالا سرم nstخورده بود بهم دوباره ژل زد درستش کرد گفت تکون نخور تا درست کار کنه گفت بزار معاینه کنم ببینم چجوری معاینه گرد گفت ۲ سانتی گفتم یا خدا انقد درد کشیدم تازه دوسانتم گفت تکون نخور تا برم نمازم بخونم بیام گفتم باش تا اومد من سوره انشقاق و ۷ بار دعای ناد علی خوندم و حضرت فاطمه قسم میدادم و موقع دردارم امام صدا میزدم نمازش خوند اومد گفت دستشویی نداری نگفتم اره گفت خو برو بیا رفتم اومدم دردام زیاد میشد ولی وقتی میدید دارم تا تنفس تحمل میکنم تشویقم میکرد گفت عالیع کلاس رفتی گفتم ن گفت دردات ک شروع شد همینجوری ادامه بده دکتره اومد واسه معاینه گفت اصلا رحمت پیدا نمیکنم جلل خالق و گفت حال ندارم پیداش کنم ماما اومد گفت بزار یچیزی بهت بدم بخوری یکم ابمیوه خرما بهم داد ک خودم گفتم دیگه نمیخورم
هیی nst نگا میکرد میگفت تکون نخور درست ثبت نمیکنه نگوو ک ضربان قلب بچه بالا بود یعنی تا موقعی ک زایدم این ب من وصل بود
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی پارت ۲
دیگه از جام بلند شدم یه چای نبات خوردم یکم ورزش کردم شوهرم بیدار شد بره سرکار گفت هول شده بود گفت این درد چیزه یا درده چیز 🤣منظورش این بود که معده درده یا درده زایمان منم گفتم این چای نبات و بخورم اگه دردم خوب شد که درده چیزه ولی اگه زیاد شد درده چیزه خندبد و گفت بریم بیمارستان گفتم نه فاصله ی دردا زیاده تو برو سرکار اگه دردا شدید شد زنگ میزنم بیا خونه دیگه شوهرم رفت سرکار منم شروع کردم به مرتب کردن خونه خیلی آروم کار میکردم که پسرم بیدار نشه همینجور هم حواسم به تایم دردا بود ساعت ۸ دردم هر یه ربع شده بود دیگه مطمعن شدم درد زایمانه ناخون های پا و دستمو لاک زدم که دیدم مامانم اومد خونمون گفت محمد پیام داده درد داری چرا خودت زودتر نگفتی گفتم هنوز زوده نخواستم نگران شی برام مغزیجات آورده بود خوردم و دوره خونه راه میرفتم مامانمم خونه رو جارو میکرد حیاط و میشست دیگه منم رفتم حموم زیر دوش آب داغ کمرمو ماساژ دادم یکم اسکات زدم اومدم بیرون دیگه دردام بیشتر شده بود ولی فاصه ش ده دقبقه بود دیگه مامانم گفت خطرناکه من میترسم بریم بیمارستان