۱۱ پاسخ

من همین داستانو با خواهرم دارم عزیزم ما باید جلو بچمون بگیریم طرف میخاد پدربزرگش باشه یا خالش باشه
خواهرم رو وسایلش حساسه و پسرم خراب میکنه میریزه در قفل میکنه یا میز و صندلی میزاره جلو در اتاقش

پدر شوهرت درِ اتاقشون و قفل کنه
بچه که متوجه نمیشه حتی اگه هزار بار بگی

فقط چیزای خطرناک از دم دستش بردارن تا هر جا میخاد چرخ بزنه راهش فقط همین وگرنه باید مدام دنبالش باشی ک تو اتاق ها یا هر جا میخاد بره نه وسایل خراب میکنن نه برا خودش خطرناک ... تجربه اش داشتم خونه مادرم موقع جنگ دو ماه رفتم وای چقد خسته شدم دیدم نمیشه برگشتم خونه 9 ساعت راه جونی نمیمونه برا ادم ن فقط حالا پدر شوهر یا مادر شوهر ک جبهه میگیرن همه والا خونه خود پدر مادرا هم همینه حالاشاید بعضی ها ب رو خودشون نیارن

مگه توی اتاقش چیکار میکنه ک بچه راه نمیده

کلی پیام نوشتم برات پاک شد☹️

پرده بگیر در وسط با تخت بذار .
شاید حوصلشون نمی‌کشه درک کن

یه مدت در قفل کنین چاره چیه تا از سرش بیافته نره طرف اتاق اون پیرمرد

وقتی قبول کردی باید حوصله کنی یا هم به شوهرت اصرار کنی که جدا زندگی کنید

سعی کن مشغولش کنی با بازی کردن و نقاشی کشیدن یه وقتایی هم ببرش پارک و پیاده روی .عزیزم شرایطت سخته میدونم اما چاره چیه نمیشه که اون بچه هست هنوز درکی نداره

🥲🫂 بیچاره خودت بچت گناه داره سرش داد نزن نزار گریه کنه با یه چیز دیگه مشغول کن بچتوو

تو چرا قبول کردی که باهاشون زندگی کنی؟

سوال های مرتبط

مامان یزدان مامان یزدان ۱ سالگی
احساس میکنم خیلی مادر بدی ام
خیلی
خدا منو بکشه با این مادر بودنم
خیلی عصابم ضعیف شده،سره هرکار بچه ها داد میزنم
دخترم ۹ سالشه همش دعواش میکنم چرا ریختی چرا درستو نمینویسی چرا جمع نمیگنی و...
پسرم هروز ساعت ۲ ۳ میخوابه بعد ازظهرا
امروز اوردم بخوابونمش که بابام اومد پاشد از پام
بعد بابام رفت خواستم بخوابونمش که دخترم هی رفت اومد اینم اونو میبینه شیطونی میکنه نمیخوابه
به دخترم گفتم برو اتاقت بزار فک کنه خوابیدی اینم بخوابه
دخترم رفت اتاق لامپو روشن کرد اینم گفت ابجی ابجی پاشد رفت عصابم خراب شد گفتم چرا لامپو روشن کردی اینم پاشد اومد..
دوباره یکم بعد اوردم بخوابونم نمیدونم دخترم چیکار کرد بازم نخوابید منم ول کردم به دخترم گفتم بخواب یجا بزار اینم بیاد،یلحظه دراز کشیدم دیدم دخترم اومده با پسرم تو حال بدو بدو بازی میکنن دیوونه شدم یلحظه
داد زدم که چرا اومدی نموندی سرجات،دختر دوید رفت اتاق پسرمو هم داشتم داد میزدم از دستش گرفتم بلند کردم اوردم بخوابونم که افتاد به گریه،جیغ میزد بچم
فهمیدم ترسیده🥹
کلی گریه کرد ،حالا اوردم یکم ارومش‌کردم خوابید دو دقیقه بعد با حالت ترس از خواب پرید دوباره گریه کرد
بازم ارومش کردم یکم بازی کردم باهاش اروم شد الان میخوابونمش
خلاصه من نمیدونم چرا انقد بدشدم چرا انقد عصابم زود بهم میریزه
کنترل ندارم رو عصبانیتم😔💔
مامان نی نی مامان نی نی ۱ سالگی
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان 🧚panah🤍 مامان 🧚panah🤍 ۲ سالگی