پارسال زمستون دقیقا چند وقت قبل تولدش یه هفته قبل اینک مریضیش عود کنه دیدم بچم رو صورتش حالت حساسیت پیدا کرده ،هرچی فک کردم ب چیزی نرسیدم بعد هول شدم شوهرم سرم داد و بیداد ک چرا هولی قرص حساسیت زا بده خوب بشه اما ندادم سر خود،بردمش دکتر بیمارستان گفتش ک ویروس دست و پا و دهان گرفته ،داروهارو ک شروع ب دادن کردم بچم شدید بی‌حال شد دیدم این داره دور از جونش روبه موت هست بردمش دکتر دیگ بهم گف اورژانسی ببر آزمایش کامل بده شک کرده بود بهش و استخون قلبش باد کرده بود ،چکاپ دادم فرداش بردم قم جمکران گفتم امام زمان شفای بچم رو بده شفاش رو از خودت میخام ،مثل خواب میموند برام درست فرداش دخترم از این رو ب اون رو شد درجا خوب شد شوهرم باورش نمیشد میگف واقعا اقا شفاش داد ولی من اون لحظه زیر بارون خیلی دعا کردم ،یه زنه اومد گف دخترم برا شفای بچت بگو برا اقا سرباز میاری تا شفا پیدا کنه ،نمیدونم چرا ولی حرفش ب دلم نشست و زیر همون بارون قسم خوردم بچم خوب شد اقدام کردم خودت پسرش کن تا سربازت بشه.۶ ماه بیشتر شده از قول و قرارم،هی هم میخام ب خودم بگم ک ربطی نداره اما از دیروز دیدم بالای ابروهای دخترم مجدد حساسیت زده...دلم میلرزه چیکار کنم اخه من....

۴ پاسخ

اقا امام زمان ب قولش عمل کرده شفای دخترتو داده توام ب قولت عمل ایشالا ک خیره
اگه پسر شد اسمش بذار مهدی ایشالا خودش ب زندگیتون برکت میده نترس

خب دکتر چی شد استخون قلبش چی ؟ اصلا پیگیری کردید یا دیدنی علائم بالینی نداره نبردی دکتر

عزیزم منم به همین نیت سربازی برای آقا،چهارتا بچه به لطف خدا به دنیا اوردم
شاید ب ظاهرم نخوره این حرفا،ولی من ته قلبم عاشقشونم و بهشون باور دارم که روزی بچهامو میدن
ما بعد از اوردن هر بچه روزیمون بیشتر شد،دستمون باز تر شد،مدل ماشینمون بالاتر رفت،چطوریشو نمیدونم،،با اینکه حقوق شوهرم همونه،ولی همه اینا روزی بچهاس،هیچوقت نگران شرایط مالی نباش،خدا بخاطر اون بچه به رزقتون برکت میده

بخدا ن موقعیت مالی داریم ن موقعیت اقتصادی ولی نمیدونم چرا ته دلم میگ همش اوکی میشه ،همش میگم تو خرج این دوتا موندیم خدایا چطوری جرات کنم اخه بچه خرج داره اینده میخاد ولی دلم میگ اوکی میشه زهرا نگران نباش...
توروخدا شماها بگین چیکار کنم
بخدا بدجور ب نظرات روشنتون نیاز دارم
بابت دخترم خیلی زیاد نگرانم

سوال های مرتبط

مامان ایل‌ماه ۶ساله🖤 مامان ایل‌ماه ۶ساله🖤 ۵ سالگی
چند تا از مامانا گفتن از وضعیتی که ایلماه رو بردی بیمارستان برامون بگو
چند روزی بود از گهواره رفته بودم گفتم تمام حواسم ب ایلماه باشه
تو این ۶ سال که با ایلماه بودم خواب ایلماه رو ندیده بودم
یه ماه پیش خواب دیدم
ایلماه فوت کرد خواستیم خاکش کنیم چند نفر صدا زدن که ایلماه خوب شده و زندس
خیلی ناراحت شدم خوابم خواب خوبی نبود
هرروز و هرشب میبردمش سرمش میزدم
یکروز قبل فوتش ایلماه دیگه بهونه بغل منو نکرد
که بغلم بخوابه😭
همه تعجب کردن گفتن چطور ایلماه خوابید بدون تو
گفتم نمیدونم نگاش کردم دیدم چشماش باز ولی پلک نمیزد
دهنش هم باز
دیگه دلم طاقت نیاورد گقتم باز ببرمش بیمارستان
وقتی بردمش دکترا پرستارا دعوام کردن که بچه تو کما بوده
چرا اوردیش
حالا ما باید بزنیم سوراخ سوراخش کنیم ولی دیگه ایلماه درد نمیکشید
دکترا گفتن باید میزاشتی تو خونتون جون میداد نباید میاوردیش بیمارستان
گریه کردم گفتم غلط کردم فقط نجاتش بدین نزارین بره
😭
ولی ایلماه حتی لحظه های اخرم دستمو محکم میگرفت دوست داشت بوسش کنم بوش کنم 😭
یکروز تو بیمارستان با کمک نفس بود
دیگه نتونست بیشتر با این بیماری لعنتی مبارزه کنه 😭 و رفت و داغش رو دلم هست تا بمیرم🖤😭
مامان رهام مامان رهام ۵ سالگی
مامان عمروم حیاتیم مامان عمروم حیاتیم ۵ سالگی
من همیشه با اینکه با ذوق و شوق برا بچه ها قصه بخونم ولی دخترم گوش نده مشکل داشتم دست خودم نیس اصلا
حالا جالبیش اینه خودش اصرار داره قصه بگو منم سعی میکنم شمرده شمرده بگم ک متوجه بشه
بتونه تجسم کنه ولی گاهی خودشو میزنه هپلوت و برا خودش الکی حرف میزنه من اون لحظه تا مرز انفجار عصبی میشم و متاسفانه معمولا خودمو کنترل نمیکنم و از مادر مهربان قصه گو تبدیل میشم یه روانی جانی ک مثل الاغ داد میزنه سرش
امشب همین اتفاق افتاد سر اینکه وسط قصه یهو پسرم از امروزش ک با دوستش فوتبال بازی میکرد ی خاطره ی جالب میگفت ک دخترم شروع کرد ب نامفهوم حرف زدن و سر و صدا کردن ک من صدای داداششو نشنوم منم ی بار تذکر دادم بار دوم داد زدم🥲
بدجوری سر دختر ۵ سالم داد زدم
جوری ک هردو ترسیدن و سکوت کردن
البته من از خیلی وقتا پیش گفتم ک شبا ک خاموشی میزنیم و میریم تو تخت دیگه یواش حرف بزنیم آروم حرف بزنیم
به همیشه گفتم وقتی داداش حرف میزنه وایسا حرفش تموم بشه بعد تو حرف بزن
اما خب راستش اونا بچن خب
مام ک خیلی وقت بود باهم اونجوری در سکوت و ارامش حرف نمیزدیم دخترم هیجان زده شده بود