۵ پاسخ

واقعا توی این گرما عجب آدمایی هستن بلندمیشن میرن اینور اونور! خوش بحالشون که انقد دنده پهن و بیخیالن🤨😒

می‌دونی عزیز حرف شما رو قبول دارم ولی بعضی ها از همون نوزادی این قدر بچه شونو این طرف و اون طرف بردن که بچه دیگه عادت کرده به خدا دیدم که میگم،،،از نزدیکان خودم هستن ،،،بچه هاشونم ماشا ا...بیا و ببین بخورن و بچرخند و مریض میشن یه دکتر نمیبره همش چرت و پرتی گیاهی،،،به خدا غذا از ظهر تا شب بی رونق یخچال همین طوری میده میخورن بی خیال،،،،حالا من غذا تازه به تازه ،،،،دایم دستاشو بشور همه جا رو تمیز کن بهداشت و مریضی حساس عالم ای خدا ،،،،ولی این بچه ماه در میان مریضه😢

من نگران اون ویروس هایی ام که از این جمعیت قراره برسه به ما😞 البته دور از جون

فازشون چیه؟این چ حرفیه میزنی عزیزم ادم بخاطر رهبرش باید بره دیگ
بعدش هم اینک بچه شما و بچه من و بقیه لوس و ننر از اب در اومدن دلیل نمیشه ک بچه های بقیه این مدلی باشن
دخترای من اینجور هستن ک تو گرما هم برن بازی حتی اگ گرمشون بشه هم ترجیح میدن بیرون بازی کنن

واقعا خیلی هوا گرمه

سوال های مرتبط

مامان دخملی ها مامان دخملی ها ۵ سالگی
پارسال زمستون دقیقا چند وقت قبل تولدش یه هفته قبل اینک مریضیش عود کنه دیدم بچم رو صورتش حالت حساسیت پیدا کرده ،هرچی فک کردم ب چیزی نرسیدم بعد هول شدم شوهرم سرم داد و بیداد ک چرا هولی قرص حساسیت زا بده خوب بشه اما ندادم سر خود،بردمش دکتر بیمارستان گفتش ک ویروس دست و پا و دهان گرفته ،داروهارو ک شروع ب دادن کردم بچم شدید بی‌حال شد دیدم این داره دور از جونش روبه موت هست بردمش دکتر دیگ بهم گف اورژانسی ببر آزمایش کامل بده شک کرده بود بهش و استخون قلبش باد کرده بود ،چکاپ دادم فرداش بردم قم جمکران گفتم امام زمان شفای بچم رو بده شفاش رو از خودت میخام ،مثل خواب میموند برام درست فرداش دخترم از این رو ب اون رو شد درجا خوب شد شوهرم باورش نمیشد میگف واقعا اقا شفاش داد ولی من اون لحظه زیر بارون خیلی دعا کردم ،یه زنه اومد گف دخترم برا شفای بچت بگو برا اقا سرباز میاری تا شفا پیدا کنه ،نمیدونم چرا ولی حرفش ب دلم نشست و زیر همون بارون قسم خوردم بچم خوب شد اقدام کردم خودت پسرش کن تا سربازت بشه.۶ ماه بیشتر شده از قول و قرارم،هی هم میخام ب خودم بگم ک ربطی نداره اما از دیروز دیدم بالای ابروهای دخترم مجدد حساسیت زده...دلم میلرزه چیکار کنم اخه من....
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۵ سالگی
واقعا این شرایط زندگیم داره به شدت حالمو بهم می زنه
خدا منو ببخشه هزاران بار منو ببخشه نمی خوام ناشکری کنم ولی به شدت از بچه و بچه داری خسته شدم
هر کاری تو این خونه بکنی انگار آب تو هاونگ ریختنه نی خوام سخت نگیرم اصلا بهشون ولی محلم نزارم یا دعواشون نکنه همه جی مباد دسر خونه بهشون میگم‌جمع کنید اینارو که این وسط ریختید حتما باید باید جمع کنید باز ماهلین حرب گوش کن تره و کمک نی کنه ولی دلوین اصلا شرطی هم شدن میگم هر کی کمک کنه جایزه می خرم ولی دلوین میگه نمی خوتم ناهلین به هوای جایزه انجام میده ولی در کسری از ثانیه همون آش همون کاسه اس دلوین به شدت لجبازه و پرخاشگر و به شدت بد غذا سر غذا خوردنش هم ما داستان داریم یعنی اینقدر بهونه میاره میاره تق و گریه که منو عاصی می کنه من فقط میگم برد گمشو نمی خوام ناهار بخوری اصلا اینم از وضع زندگیم اونم از شوهرم که هیچوقت خونه نیستم وقتی هم هست مریضه در ماه دوبار مریض میشه اونم از آدمای اطرافم که هر کدومشون هر چی بگن هیچی نیست حالا همون حرف خورشون رو به خودشون بزنم میشم آدم بده ی داستان خیلی وقتا به مردن فکر می کنم ولی یاد مسئولیت هام می‌افتم دست نگه میدارم یه تنه این زندگی رو به دست گرفتم واقعا برام خسته کننده شده دلم به شدت به حال خودم میسوزه😟😟😟مگه یه آدم چقدر تحمل داره