سلام مامانا اون مامانایی که الان باردارن یا بچه کوچیک تر از من دارن اگه یکی داری میخام یه نصیحتت بکنم اونایی که بچه دوم سوم دارن چون من یدونه بچه دارم نمیتونم برای اونا نظری بدم چون میدونم سخته خیلی منو خانواده همسرم تو یه ساختمون زندگی میکنیم برای انجام هر کاری حتی اب خوردن بچمو میفرستادم پیش اونا یعنی با بچم بازی نمیکردم فقط مایحتاج بچمو فراهم میکردم شیرش میدادم پوشکش میکردم حمومش میکردم چون بیشتر اوقات اونجا بود اختیار غذا خوردن دخترم از دستم رفت یعنی دیگه از دست من غذا نخورد هی میرفت پیش مادربزرگش وقتی دستشویی میکرد صدام میزدن بیا بشورش یعنی بچم بیخوابیا ببخشید کون شستناش با من بود بازی و غذا با اونا نتیجه؟ نتیجه این شد بچم دیگه به کل با من مخالفت میکرد هی میخاست بره اونجا غذا از دست نمیخورد مثلا چند وقتی نبودن اونا منو باباش با کمک هم بهش غذا میدادیم میبردیمش پارک وقتی میومدن میگفتن چقد لاغر شده درحالی که من دوماهی یه بار میبرمش درمونگاه وزنش نرمال و طبیعیه مامان عزیز تو کاره منو نکن به سختیم باشه بچتو نگه دار در چه موقعی کمک بخاه؟ درموقع مریضی یا واقعا یه جایی کاری داری نمیتونی بچه ببری الان مادرهمسرم به همه گفته من بزرگش کردم من بچه دار شدم هیچکس نفهمید الان نزدیک یک ماهه نمیبرمش داره خوب میشه عادت کرده به مامان باباش:)

۹ پاسخ

واییی چقد سخت منم هفته ی بار یا گاهی دوبار میبرمش خونه مادرشوهرم میفهمم چیمیگی،البته من واقعااا مجبورم اگر نبرم دیونه میشم

من پسرم باز از دست کسی دیگه غذا نمیخوره باید بیایم تو خونه خودمون تا غذاش بخوره

من ک حتی یه بار هم پسرمو نه خونه مادر شوهرم گذاشتم نه خونه خودمون خودم سختیش با خودمو شوهرم بوده

دقیقاا خیلی روزا گریه کردم و گله کردم که چرا تنهام چرا مادرشوهرم کمک نمیکنه بهم برا یه دستشویی رفتن اسیر بودم ولی الان که یکم بزرگتر شده میگم درسته خیلییی سختی کشیدم ولی خوبه منت کسی رو سرم نیست

دقیقاااا من این اوضاع رو دارم
خسته شدم خسته
خیلییی زیاد💔

همینطور ادامه بده بزار گریه کنه ولی مطیع نشو باید عادت کنه اونا دوسش دارن بهش میرسن ولی میتونن طوری تربیتش کنن که فردا تو جامعه گول نخوره؟پاتو تو یه کفش کن و نزار بره دیگه هفته ای یبار بسه

سلام
وای چه سخته اینجوری
بچه دوتربیتی میشه اخر نمیدونه کی بضررشه کی بنفعش

من جاریم مثل شما بود
منم اونو الگو خودم قرار دادم
و اصلا از تامی بیشتر (دختر بزرگم که ۶سالشه)رو بیشتر نمیزارم بره
کوچیکه که اصلاااا
اولا ناراحت میشدن از دستم ولی بعدا اونا هم عادت کردن

تا یذره گریه میکنه یه چیزی میخاد میخام با گریه کارشو پیش نبره انقدر گریه میکنه تا اونا میان میبرنش گوش به حرفش میدن پدربزرگ مادربزرگشن دوسش دارن ولی دیگه نمیتونی تربیتش کنی

سوال های مرتبط

مامان یاسین مامان یاسین ۲ سالگی
اول بگم دیشب از مهمونی که پاشدیم نشستیم تو ماشین من به طرز وحشتناکی پریود شدم
تا الان از دلدرد و کمردرد دارم میمیرم 😖😑
صبح پاشدیم پسرم انگار زانوش درد میکنه نمی‌دونم یخ کرده یا چی هی زانوی راستش رو میگیره موقع بلند شدن از زمین نق میزنه هی دارم کمپرس گرم میذارم روش الان بهتره ، دیشب با بچه ها یخورده تو حیاط بازی کردن حدس میزنم بخاطر اونه
بعد یه چیز دیگه من که میدونین بچه خیلی دوست دارم دیشب هم دورهمی خونه همکارم بود ، اوناهم همه بچه دارن اکثرا هم سن و سال یاسین و یکی ۶ ماهه و یکی دیگه ۶ ساله اون دو سه تا همسال یاسین
اونی که ۶ سالشه چون از زمان مجردی هم منو میشناسه خیلی دوست داره بهم میگه تو مامان دوم منی
بعد اونای دیگه هم کلا هردفعه مهمونی داریم انگار من مامانشونم
مثلا دارم به یاسین میوه میدم ایناهم میان پیش من میگن برای ماهم پوست بکن 😐 مامان باباشونم حریف اینا نمیشه هی میگن نه ما همینجا میشینیم
یا مثلا آب میخوان پشت سر من میان آب بده ، یا مثلا من باهاشون برم تو اتاق وقتی بازی میکنن
بعد یاسین هم از این کار بدش میاد اصلا نمیخواد منو شریک باشه با کسی
منم سعی می‌کنم با اونا خیلی صمیمی نباشم جلوی پسرم
مثلا دیشب بچه کوچیکشون گریه می‌کرد بقیه هم مشغول سفره پهن کردن من از بغل مامانش گرفتمش اول مهمونی هم بغلم بود یاسین هیچی نگفت اونجا نمی‌دونم چی شد یهو زد زیر گریه و دیگه باهام قهر کرد 🙃🥲
میدونم طبیعیه ولی نمی‌دونم باید چیکار کنم ؟؟!!!
مامان زهرا مامان زهرا ۲ سالگی
تجربه من در دوران غذا نخوردن دخترم
حدود سه ماه دخترم هیچی غذا نمیخورد به زور میدادم تف مبکرد، شیر کم میدادم غذا بخوره فایده نداشت بدتر لاغر شد، دوبار دکتر بردم انواع شربت اشتهااور گرفتم هیچی تاثیر نداشت، و در اخر همه دندوناش که در اومد کم کم به اشتها اومد کلا سه ماه در حال دندون در اوردن بود، خیلی این سه ماه غصه خوردم نگرانش بودم همه هم میگفتن چقدر لاغره دخترت، ولی الان ماشاالله خوب میخوره بازم باید دنبالش راه برم نمیشینه ولی خوب میخوره و یه چیزی که خیلی دیدم تاثیر داره اینکه وقتی میبینه من با اشتها اون غذا رو میخورم اونم جذب میشه که بخوره هرچی بهش میدم خودمم باهاش با هیجانو اشتها میخورم که تشویق بشه، من اگه این تجربه رو داشتم وقتی بچه ام بی اشتها بود حالا به خاطر دندون یا جهش رشد سعی میکردم شیرشو بیشتر بدم که ضعیف نشه یهو و اصلا اجبار نمیکردم غذا بخوره و خودمو خودشو اونقدر اذیت نمیکردم، فقط صبر کنید که این دوران بگذره هرچی دوست داره بهش بدید با شیر بیشتر