اول بگم دیشب از مهمونی که پاشدیم نشستیم تو ماشین من به طرز وحشتناکی پریود شدم
تا الان از دلدرد و کمردرد دارم میمیرم 😖😑
صبح پاشدیم پسرم انگار زانوش درد میکنه نمی‌دونم یخ کرده یا چی هی زانوی راستش رو میگیره موقع بلند شدن از زمین نق میزنه هی دارم کمپرس گرم میذارم روش الان بهتره ، دیشب با بچه ها یخورده تو حیاط بازی کردن حدس میزنم بخاطر اونه
بعد یه چیز دیگه من که میدونین بچه خیلی دوست دارم دیشب هم دورهمی خونه همکارم بود ، اوناهم همه بچه دارن اکثرا هم سن و سال یاسین و یکی ۶ ماهه و یکی دیگه ۶ ساله اون دو سه تا همسال یاسین
اونی که ۶ سالشه چون از زمان مجردی هم منو میشناسه خیلی دوست داره بهم میگه تو مامان دوم منی
بعد اونای دیگه هم کلا هردفعه مهمونی داریم انگار من مامانشونم
مثلا دارم به یاسین میوه میدم ایناهم میان پیش من میگن برای ماهم پوست بکن 😐 مامان باباشونم حریف اینا نمیشه هی میگن نه ما همینجا میشینیم
یا مثلا آب میخوان پشت سر من میان آب بده ، یا مثلا من باهاشون برم تو اتاق وقتی بازی میکنن
بعد یاسین هم از این کار بدش میاد اصلا نمیخواد منو شریک باشه با کسی
منم سعی می‌کنم با اونا خیلی صمیمی نباشم جلوی پسرم
مثلا دیشب بچه کوچیکشون گریه می‌کرد بقیه هم مشغول سفره پهن کردن من از بغل مامانش گرفتمش اول مهمونی هم بغلم بود یاسین هیچی نگفت اونجا نمی‌دونم چی شد یهو زد زیر گریه و دیگه باهام قهر کرد 🙃🥲
میدونم طبیعیه ولی نمی‌دونم باید چیکار کنم ؟؟!!!

۵ پاسخ

دختر منم همینه با اینکه منو با برادرش سهیمه
ولی مثلا بچه داداشم دست رو پام میزاره اون سه سالشه‌ دخترم سریع واکنش نشون میده

پس مبارکه پریود شدی✌🏻😊
تقاضای سنشونه فک کنم دختر منم تا یه کوچولو بچها رو بغل کنم یا بوسشون کنم برام چشم میگیره وقهر باید التماسش کنم بیاد بغلم 😂

خب سعی کن بغل نکنی بچه بقیه رو همونجا یاسین رو بیشتر بغل کن . اگه اونا آب میخوان دو تا لیوان آب بریز به یاسین هم اب بده . حتی اگه نخواد

اتفاقا منم دیشب خونه مادرشوهرم بودم میخواستم دسنای بهارو بشورم یهو خواهرشوهرم ب دخترش گفت برو زندایی بشوذه دستاتو بعد دخترم ی جوری هلش دلد وجیغ زد که نیا🥲یا غذا بهش میدادم اون اومد بازم جیغ زد وهلش داد ک تو نیا

دختر منم اینجوریه. اصلا دوست نداره بچه ی دیگه ای رو بغلم کنم. 🥲

سوال های مرتبط

مامان Andia مامان Andia ۱ سالگی
سلام مامانا دختر من یک سال و نه ماهشه راستی میخواستم راجعه موضوعی ازتون سوال کنم ما هر سه چهار روز مثلا خونه مادرشوهریم اینایم، سه چهار روز هم خونه خودمونیم و این که دختر من خیلی به پدر شوهرم و مادر شوهرم وابستن، اون‌ها هم آدمای خیلی مهربونی هستن از موقعی که بچه هم به دنیا آمد همه شو پیشیمون بودن کمک کردن، نگه‌داری کردن خیلی بهش محبت میکنن من از این موضوع خوشحالم اما مثلا ما هر وقت که میاییم خونشون بچه هم دیگه من و پدرشو اصلا تحویل نمیگیره اصلا پیشمون نمیاد یا بغلمون نمیمونه و توی خونه خودمون به من و پدرش مامان و بابا میگه مثلا ماما، بابا صدا میکنه اینجا هم پدرشوهرم و بابا صدا میکنه و مادرشوهرم و مامان صدا میکنه خوب؟ یعنی دیگه من و پدرشو را اینجا صدا نمیکنه فقط میره پیش اونا و همه کارهایی خوابش و شیر و بازی و همه چیز دیگه با همون هست و من از یه وقت خوشم خیلی بد دلم میگیره ناراحت میشم میگم یعنی چیه الان بچه من؟ میفکر میکنم دو تا مامان و بابا داره اینجوری تقسیم شده مثلا آنها رو بیشتر از ما دوست داره مامان و بابا پیشمون میکنه فکر میکنه آنها هم مامان و باباشن و اینجوری که آنها رو صدا میکنه آنها رو هم صدا میکنه دلم خیلی میگیره
مامان یاسین مامان یاسین ۱ سالگی
مامان جوجه‍ طلآیی🐣 مامان جوجه‍ طلآیی🐣 ۲ سالگی
دیشب یکی از سخت‌ترین شب‌های بچه‌داری رو گذروندم.
چند شبه آرادو از شیر شب گرفتم و دیگه هم تابش نمی‌دم و دارم بهش یاد می‌دم خودش بخوابه. ولی دیشب… با اینکه پنج شب از شروع این روند گذشته بود، فوق‌العاده بی‌قرار بود.
هر نیم ساعت با گریه شدید بیدار می‌شد و شیر می‌خواست. وقتی می‌دید خبری از شیر نیست، خودش رو به در می‌کوبید که باز کنم و بره بیرون. وقتی منصرفش می‌کردم، آب می‌خواست و وقتی لیوان آب رو می‌دادم، روی من می‌ریخت و جیغ می‌زد.

ساعت شش صبح از شدت بی‌خوابی و خستگی دیگه نتونستم تحمل کنم و سرش داد زدم 😔😭
خدایا خیلی خسته‌ام… کاش مامانم کنارم بود که اینجور شب‌ها کمکم کنه.
ولی راه دوره و من تنها موندم. شوهرمم صبح باید می‌رفت سرکار، مجبورش کردم بره اتاق دیگه بخوابه چون بی‌خوابی براش خطرناکه؛ یه اشتباه کوچیک تو کارش می‌تونه جون آدما رو به خطر بندازه.

دست تنها بودم و خسته.
نمی‌دونم این روزا کی تموم میشه…
نمی‌دونم گریه‌های آراد از دندون بود، از دل‌درد یا چیز دیگه. فقط می‌دونم خیلی بی‌قرار بود بچم.

اینجور وقتا هول می‌کنم، نمی‌دونم باید چیکار کنم. حس می‌کنم خیلی بی‌تجربه‌م و یه مامان بد. خیلی خودمو باختم، خیلی… 😔
گاهی حتی به این فکر می‌کنم که کاش بچه نمی‌آوردم که حالا هم من و هم آراد این همه زجر بکشیم.
مامان ایرمان مامان ایرمان ۲ سالگی
سلام مامانیا خسته نباشییید❤️
مامانا یه چیزی جدیدا تو رفتارای ایرمان میبینم که هم جالبه و هم گاهی اذیت کننده!
الان مدتیه که اینطوری شده
وقتی همسرم خونه هست دیگه کلا نه میزاره من زیاد بغلش کنم نه هیچی
مثلا میخوام بهش غذا بدم هی میگه نه بابا بده!
و مثلا امروز منو هل میداد که نرم توی تراس و فقط خودش با بابا بره
یه وقتایی هم میخوام بغلش کنم دیگه از بغل باباش نمیاد
یا جدیدا وقتی میخوره زمین میرم بغلش کنم میره سمت باباش
صب بیدار میشه میگه فقط بابا بغل کنه با گریهه
حتی گاهی این کارو با خانواده هامونم میکنه مثل بابای خودم یا بابای همسرم
این درحالیه که از زمان تولدش تا همین چند ماه پیش کاملا برعکس بود و ترجیحش همیشه من بودم🫠
الان خیلیا میگن از خداتم باشه تو برو استراحت کن خوش باش
خب با یکی دو بار بغل نکردن و غذا ندادن که من رفع خستگیم نمیشه قطعا😁
و البته که موضوع این بغل کردن و غذا دادن نیس
درواقع ادمایین که این وسط ازین چیزا سو استفاده میکنن و مثلا پدرشوهر همیشه درصحنه میگن که عهههه نمخواد مامانش بهش غذا بده فقط ما رو میخواد و...
خب من یکم که نه راستش قشنگ ناراحت میشم!
و میگم من جدیدا کاری کردم که این مدلی شده?
کم بازی کردم?
نمیدونم بهترین کار چیه
حس ناکارامد بودن میگیرم
تجربش کردین تو بچه ها? بنظرتون تا کی این مدلین?
حقیقتش وقتی تو جمع چنین کاری کنه واقعااا حس بدی میگیرم چون میگم ایرمان همیییشه برعکس بود و نمیفهمم چرا الان یهو اینطوری شده...