۲۲ پاسخ

وای خدا رحم کرد
تجربش داشتم یبار بچم پلک بالا خورد ب تخت پاره شد چقدر خون سکته زدم فکر کردم نور چشمش زده

یبارم دماغش خورد ب کنسول وحشتناک خون میومد از بینیش مث چشمه کوشتش پاره شده بود بخیه زدن
هر دوبار فشارم اقتاد حالم بد شد اصلا نفسم رفت وقتی خون بچم دیدم دست پام شل شد

سلام عزیزم من الان دیدم تاپیکتو
خیلی بده بچه اینحوری بشع وب بیمارستان کارش بکشه
حتما صدقه بده خدارحم کرده بهتون
الهی بمیرم واسش

چطوری براش بخیه زدن عزیزم؟
باش صدقه بزار حتما یکم دونه بریز برا گنجشکت

وای بمیرممممم

واااای
تا دیدم گفتم چه چشم زشتیه
که تو کامنتا دیدم چند نفر دیگه ای هم همین نظر و داشتن
هرکه بوده فقط زده هاااا دلتنگگگگ

وااای😑😭

وای مث ی چشم افتاده زخم‌پشت سرش حتما چشم‌نظر خورده براش صدقه بزار و حتما اسپند دود

وای خدای من 🥹🥹🥹🥹

ای وای بگردم الهی🥲🥲

وای خواهراینجوروقتاعسل همیشه توخونت باشه عسل بذاری روش خونش قطع میشه وبخیه هم لازم نیست چونه دخترمن اینطوری شدقشنگ گوشت سفیدزد بیرون عسل زدم جمع شدالانم جاش نمونده

وااای دارم بی هوش میشم کاش عکس رو برداره
قربونت برم عزیزم خدا رو شکر ب خیر گدشته

وای مادر ضعف زدم بلا ب دور باشه

وای خیلی شبیه چشم هست 😐
خدا بخیر گذروند

من دلم ی جوری شد وای چقد بد شکافته

پسر منم سرش همین جوری شد پنج تا بخیه خورد الان خداروشکر خوب شده

عزییییزم خدا بهت ببخشش

وااای

ای وای چ بد شده،صدقه اینا بنداز تروخدا

خداحفظش کنه زودی خوب بشه اقا یزدان خیلی ناراحت شدم
میدونم چ لحظه سختی داشتی 😢

از موقعی که چهار دستو پا میره از تخت میاد پایین
به پشت افتاده خورده اینجا

تصویر

‌وای قلبببمممم😢😢😢

خدا بهت رحم کنه

سوال های مرتبط

مامان مهرسا و مهراد مامان مهرسا و مهراد ۲ سالگی
دیروز ک از بیمارستان مرخص شدم مهرسا مونده بود خونه تو راه دل تو دلم نبود گفتم الان فراموشم کرده خیلی گریه کردم ب شوهرم گفتم یه اسباب بازی چیزی بخر من دست خالی نرم خونه ....وقتی درو باز کردم یه لحظه نگام کرد بعد داد زد ماماااااان و با تمام وجود گریه کرد با تمام وجودش مث آدمی ک یه جایی تمام بغض هاشو نگه داشته ک گریه نکنه ولی یه جایی دیگه نمی تونه بغلم نمی یومد رفت بغل باباش و گریه گریه گرفتم بوسش کردم بعد یکم دلش نرم شد نشستم اومد بغلم نشست سرش رو گذاشته بود رو سینه ام گریه میکرد میومدن ازم بگیرنش جیغ میزد تا چن ساعت هرکس نزدیک من و خودش میشد گریه اش اوج میگرقت می‌ترسید بازم ازم جدا بشه .....ب زور بقیه رو راضی کردم گفتم برید اون ور یکم ترسش بریزه .....اومده بود پیش من خوابیده بود بلند نمیشد بازی کنه ......خیلی سخته دور بودن از بچه خیلییییییییی اینم از کابوسی ک از روز اول بارداریم داشتم و ۳۵ هفته خواب و خوراک نداشتم ک برم بیمارستان چی میشه و خب گذشت .....خدا سایه ی تمام مادر هارو حفظ کنه رو سر بچه ها