دیروز ک از بیمارستان مرخص شدم مهرسا مونده بود خونه تو راه دل تو دلم نبود گفتم الان فراموشم کرده خیلی گریه کردم ب شوهرم گفتم یه اسباب بازی چیزی بخر من دست خالی نرم خونه ....وقتی درو باز کردم یه لحظه نگام کرد بعد داد زد ماماااااان و با تمام وجود گریه کرد با تمام وجودش مث آدمی ک یه جایی تمام بغض هاشو نگه داشته ک گریه نکنه ولی یه جایی دیگه نمی تونه بغلم نمی یومد رفت بغل باباش و گریه گریه گرفتم بوسش کردم بعد یکم دلش نرم شد نشستم اومد بغلم نشست سرش رو گذاشته بود رو سینه ام گریه میکرد میومدن ازم بگیرنش جیغ میزد تا چن ساعت هرکس نزدیک من و خودش میشد گریه اش اوج میگرقت می‌ترسید بازم ازم جدا بشه .....ب زور بقیه رو راضی کردم گفتم برید اون ور یکم ترسش بریزه .....اومده بود پیش من خوابیده بود بلند نمیشد بازی کنه ......خیلی سخته دور بودن از بچه خیلییییییییی اینم از کابوسی ک از روز اول بارداریم داشتم و ۳۵ هفته خواب و خوراک نداشتم ک برم بیمارستان چی میشه و خب گذشت .....خدا سایه ی تمام مادر هارو حفظ کنه رو سر بچه ها

۱۰ پاسخ

اشکم‌دراومد خدا همه مادرا رو برا بچه هاشون حفظ کنه

اشکم در اومد با تاپیکت

خداروشکر ک گذشت

الهی عزیزم .خدا برای هم حفظتون کنه

کاش منم مث تو زود تموم میشدم با این استرسای ک بم میدن از ترس سکته نکنم خوبه

عزیزم🥺🥺خداحفظشون کنه

الهی بگردم 🥺 گریم گرفت. منم همش ب آراز فکر میکنم ک اون شبی ک نیستم چطور دوریشو تحمل کنم

ایشالا عزیزم
ایشالا تن همه پدرا ومادرا سالم باشه

نی نی دوم اورده بودی ؟

الهی امین

سوال های مرتبط

مامان معراج🩵جانا🩷 مامان معراج🩵جانا🩷 ۱ سالگی
و بالاخره منم از کوره در رفتم😭😭😭 یکی پسرمو زدم الان عذاب وجدان داره جونمو میخوره
.
.
یه چند وقتی هست خیلی خیلی اذیت میکنه یه چیز میخواد با داد گریه طلب میکنه نمدونم کی بهش یاد داده من خیلی حواسم جم بود اینو یاد نگیره
تو خواب پا میشد گریه میکرد هرچی ناز بوس بغل افاقه نمیکرد
دیشبم رفتیم مهمونی ابرو برام نزاشت باباش نزاشته بود بشقاب غذاشو چپ کنه وست سفره دراز کشید جیغ زد سالادا و سبزی هارو بهم ریخت 😩😩😩منم جانا دستم بود باباشم به رو خودش نیورد منم جانارو گذاشتم کنار رفتم جمعش کردم 😭😭😭حالا الان بیدار شده لج کرده بود بره بالا سر خاهرش هرچی با نازو اینا گفتم نه بیا بغلم اینا نیومد جیغ میزد منم بغلش کردم گذاشتمش سر جاش بیشتر گریه و جیغ یکیم خوابوند تو گوشم اینم یاد گرفته به جیغاش اهمیت ندیم میزنمون خلاصه منم یکی زدم تو لپش البته نه محکم ولی بش بر خورد چند ثانیه نق زد بعد ساکت شد شیششو برداشت رفت تو تختش خورد الانم خوابیده بعد ک زدمش نازش کردم بوسش کردم ولی هی دستمو پس میزد یا نمیزاشت بوسش کنم 😭😭😭از بزرگ کردن سخت تر تربیت کردنه خیلی میترسم بی ادب بشه ولی دوستم ندارم با کتک ادبش کنم 😭😭😭خدا ببخشم دست رو سید بلند کردم
مامان آروین مامان آروین ۲ سالگی
سر شب آروین و مادر شوهرم داشتن رو تخت باهم بازی میکردن منم پذیرایی بودم یهو به صدای وحشتناکی اومد ،آروین از رو تخت افتاده بود زمین پشت سرش خوردخ بود به پارکت ،داشت گریه میکرد هون لحظه که گرفتمش بغلم استفراغ کرد
زنگ زدم اورژانس گفتن هوشیارع گفتم بله گفت بباشه بازم ببرش بیمارستان
تو راه اقا خوابش مبومد هی چشاش رو میبست منم داشتم رانندگی میکرد از ترس داشتم سکته میکردم
رسیدیم بیمارستان تا پرستار رو دید شدیدا گریه کرد انفدر گریه کرد که اکسیژنش رو ۷۹ نشون میداد
گفتن ببر عکس بگیرن از سرش رفتم پیش دکتر ،گفت نه لازم میست عکس یک ساعت بیرپن منتظر باش اگه دوباره استفراغ کرد عکس مینویم ،ولی خداروشکر حالش خوب بود و چیزی نشد اینطپر شد که برگشتیم خونه
ولی خیلی خیلی ترسیدم دستام میلرزید داشتم سکته میکردم،این اقا هم با اداهاش ترسمو بیشتر میکرد ولی خداروشکر اخرش خوب تموم شد 🤦🏻‍♀️❤️🥲😩
بعدشم تو خیاط بیمارستان دست میزد و نانای میکرد🤣
مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
الان که دارم اینا رو تایپ میکنم با یه دل پر از غصه و چشمای پر از اشک مینویسم...مینویسم که یادم بمونه چقدر خسته ام و کم اوردم ...امروز از ظهر که از سرکار برگشتم هانا مثل چسب بهم چسبیده بود و جدا نمیشد البته این حکایت هرروزشه و منم با جون و دل بغلش کردم و بوسش کردم کلی باهاش بازی میکنم و سرگرمش میکنم که جبران چند ساعت دور بودنم بشه...اما امروز یجور عجیبی بهم آیزون بود هم نق میزد و بهونه های بیخود میگرفت با اینکه از ۶ صبح بیدار بودم اما با حوصله تک تک خواسته هاشو اجرا کردم شوهرمم خونه نبود پریود بودم و حسابی بی جون و حال تا ساعت ۶ عصر همینطور گذشت با نق نق و بهونه تا اینکه یهو بدنم خالی کرد احساس کردم جایی رو نمیبینم سرم گیج میرفت هانا رو نشوندم رو تخت و خودم کنارش دراز کشیدم اما گذاشتنش رو تخت همان و گریه های وحشتناکش همان...جیغ میزد و بلند بلند گریه میکرد که چرا منو از بغلت پایین گذاشتی...بازم تو اون حال باهاش حرف زدم گفنم مامان حالش بهتر بشه بغلت میکنم انقدر تو گوشم جیغ زد و ساکت نشد که بعد از ۱۹ ماه تحمل و خکدخوری و خویشتن داری و صبوری کردن چنان دادی سرش کشیدم که چشماش گرد شده بود از تعجب و صداش بلندتر و وحشتناک تر شد خودمم باهاش زدم زیر گریه تمام بدنم عرق سرد شده بود هیچ کس نبود حتی یه لیوان آب برام بیاره...دلم یه لحظه کباب شد واسه بچم با تمام وجودم بلند شدم و محکم بغلش کردم و بوسش کردم‌انقدر ازش معذرت خواهی کردم اما دلم آروم نشد که نشد..نمیشه بازم‌ آروم نیستم بخودم قول داده بودم تحت هیچ شرایطی بخاطر خودم و فشار روم سرش داد نزنم دعواش نکنم اما امروز قولمو شکوندم...امروز تمام زحماتمو به باد دادم...دلم‌گرفته...
مامان mehrab مامان mehrab ۲ سالگی
پارت دوم
توی حمام و اینا هی سراغشون گرفت بچم شیر که میخواد میگه لالا ولی ندیدش فقط گفتم اوخ شده
ظهرش خوابش میومد اومدم ببرش تو تختش گریه کرد باباش بغلش کرد بخوابونتش دیگه خیلی خسته بود خوابش برد ولی تا اومد بزارتش رو تخت بیدار شد منم بغلش کردم دیگه نخوابید کلا دیگه شبش مهمون داشتیم سرش به مهمونا و بازی گرم بود کلا توی روز با اینکه خیلی وابسته بود خیلی بهتر از انتظارم بود تا اخر شب که دیگه خیلی خسته بود من بغلش کردم گریه میکرد دیگه بغل باباش دوباره خوابش برد و بالأخره خوابید
ولی دوباره توی شب بیدار شد من هرچی اومدم بهش آب بدم گریه کرد و کلا بیدار شد دیگه کلی بغلش کردیم یکم گریه میکرد دوباره آروم میشد دوباره گریه تا دیگه توی بغلم توی تختش خوابش برد و گذاشتمش روی تخت تا بخوابه دوباره دو ساعت بعد بیدار شد ۱ ساعتی بیدار بود تا بخوابه کلا اون شب خودم اصلا نخوابیدم توی طول روز هم مدام سراغ شیرو میگرفت که لالا ولی بهش یا نشون میدادم یا میگفتم اوخ شده میرفت اصلا حتی تو دهنش هم نکرد و دور میشد هر دفعه بهونه گرفت و گریه میکرد
مامان نخود💙 مامان نخود💙 ۱ سالگی
خدا امروز خیلی رحم کرد...بچمو مثل همیشه بردمش پارک.. داشت خاک بازی میکرد بچه شمشیرو داد دستش از این پلاستیکا ... تا دیدم دستشه پاشدم برم بگیرم چون‌میدونستم خطرناکه همزمان پسره اومد گف شمشیرمو نمیده... قبل اینکه بگیرم دویید سمت تاب
بچهه داخل تاب بود مستقیم برد زد تو چشمش .
اون طفلی یسالش بود..اینقد گریه کردم..محکمم زدم پشت دست بچه خودم.. خدا خدا میکردم فقط طوریش نشده باشه.. گریه کرد زیر چشش زخم شده بود...فقط معذرت خواهی کردم و با گریه اومدم خونه... قبلشم همین بچه رو موقع ک مامانش اومد بچه من مثلا اومد نازش کنه لپشو بکشه از کنار چشمش کشید خیلی دردش کرد کلی گریه کرد.. اصلا روی موندن نداشنم دگ..نمیدونم از فردا به چه رویی ببرمش پارک.. خیلی شیطونه همیشه کار دست خودش و بچهای اطرافش میده موندم چیکارش کنم..
باز همه اینا ب کنار حرفای باباشو نمیدونگ کجای دلم بزارم میگه تو میشینی به حرف زدن با همسایها از بچت فراموش میکنی همش تقصیر توعه و هروقت بچه رو میبری پارک یه چیزی میشه و این حرفا...
پوشک شیر خشک شیر مادر رفلاکس