تجربه زایمان پارت دو
انقد ترسیده بودم نمیدونستم چیکار کنم..چون سابقه زایمان زودرس داشتم از هفته ۳۰ ساکمو بسته بودم..زود رفتم یه پد گذاشتم و لباس پوشیدیم بریم بیمارستان.. ولی پد اصن جواب نمیداد همینطور مث آبشار آب ازم میریخت
دیگه رسیدیم بیمارستان و تا کارای بستری انجام بشه ساعت شد ده و نیم..بستری شدم یه سرم بهم زدن معاینه کردن ۲ سانت بودم
ولی هنوز سرکلاژ داشتم..دکتر شیفت اومد گفت بیا سریع بریم بخیه هات رو باز کنیم که اگه دهانه رحمت بیشتر باز بشه ممکنه رحمت پاره بشه
رفتیم رو تخت زایمان که واااااقعا این قسمتش سخت ترین و وحشتناک ترین قسمتش بود برا من
بقیه میگفتن کشیدن بخیه سرکلاژ شبیه معاینه ساده س ولی برا من واقعا مث شکنجه بود..چون حجم آب زیاد بود و فشار بچه هم رو دهانه رحمم بود دکتر نمیتونست سر نخ رو پیدا کنه که قیچیش کنه..۵ نفری ریختن سرم با چهار تا اسپکولوم فلزی از چهار طرف واژنم رو باز کردن یکی هم نور انداخت بعد نیم ساعت درد کشیدن و عذاب تازه دکتر تونست یکم از نخ رو پیدا کنه و پاره کنه
حالا این وسط قیچی که به دکتر داده بودن خراب بود نمیتونست نخ رو ببره فرصت عوض کردنش هم نبود وایه همین یه جاهایی از گوشت بدنم رو هم با نخ برید ک‌خیلییییییی درد داشت
ولی هرطوری بود بالاخره بخیه باز شد

۱۷ پاسخ

آخی عزیزم

دقیقا منم باز کردن نخ سرکلاژ عذاب آور بودددد

یاخدااا یه معاینه می کنن که دهانه رحم لمش میشه کلی درد داره گوشتت و برید🤯

وای راست میگی
واقعا باز کردن نخ سرکلاژ برا منم خیلی دردناک و سخت بود

۴ تا اسپکلوم فلزی 😟

خدا خودش هوا همه رو ان شالله داشته باشه 🙏

ای خدا چقدر سخت

وای چقد دردناک پس من باید دیگه تا فردا برم سرکلاژ بار کنم

وای خدای من الهی بلا ازت دور باشع
خداروشکر بچت سلامته

درخواستم قبول کن گمت نکنم میخوام تجربت بخونم

ادامش

اخه عزیزم
چقدردردکشیدی
خداروشکر که از سرت تموم شد وراحت شدی

وای چقدر سختی کشیدی

یاخداااااا🥴🥴🥴🥴🥴🥴

آخی عزیزم چقدر عذاب کشیدی

بسلامتی مبارکه .سرکلاژ بودی ک کیسه آبت پاره شد یا بازش کرده بودی ؟

ای وای عزیزمم چقدر دردناک بوده این باز کردن بخیه‌ها

سوال های مرتبط

مامان راحیل رز تودلی مامان راحیل رز تودلی هفته سی‌ام بارداری
پارت چهارم ❤
خلاصه صبح شده من هنو درد نداشتم دوروز تو بیمارستان برام خیلی سخت بود ولی چاره نداشتم نزدیکا ظهرکه شد من دیدم خانمی اومد بهم گفت من هواتو دارم میام بهت سرمیزنم دوسه تا دانش جو آورد گذاشت بالا سرم با یه ماما بعد شروع کردن امپول فشار زدن اول دردام کم بودن تا دوساعتی بعد اومدن امپول فشار قوی زدن اونطوری کم کم دردام زیاد زیاد قابل تحمل نبودن بلندمیشدم ورزش میکردم
ولی نمیذاشتن همش. رو تخت دراز کشیدمو درد کشیدم
البته من چون کیست بارتولن داشتم موقع زور زدن برا زایمان سر بچه گیر میکرد تو دهانه رحمم یا واژنم هرچی سعی میکردم نمیومد... اخرش دکتر همون بیمارستان اومد بالا سرم گقت رو تخت دارید میکوشیدش ببریتش اتاق زایمان بردنم اونجا دوسه نفر افتادن رو شکمم که بچه سرش درومد و اومد دنیا این کیست لعنتی خیلی عذاب آور بود جلویی که من زایمان کنم شوهرم پول داده بود دکتر که بعد زایمان کیستمم تخلیه کنه حدود یه ساعت تو اتاق زایمان بودم رو دستگاه تا کیستمم تخلیه کردن و بخیه کردن خیلی بخیه نخوردم چون بچم ریز بود ولی تخلیه این کیست خیلی اذیتم کرد... به یاری خداوند دختر نازمو دیدم بردنم بخش و دراز کشیدنم رو تخت ولی مثل بقیه نمیتونستم تکون بخورم چون من هم کیست بود هم زایمان اینم داستان زایمان من
❤❤😘
مامان نورا مامان نورا ۳ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی 🥹
حدودا ساعت هشت شب دردام شروع شده بود و دل‌پیچه و کمر درد داشتم مثل درد دوران قاعدگی حدودا
حموم آب گرم رفتم یخورده ورزش کردم از خونه تا خود بیمارستان هم پیاده روی کردم ساک نوزاد رو آماده کردم وسایلامو آماده کردم ساعت هفت صبح رفتم بیمارستان
معاینه که شدم گفتن دهانه رحمم دو سانت باز شده و درد زایمان دارم ..داخل خود بیمارستان فرستادنم سونوگرافی که گفتن آب دور جنین 50 دکتر بخش گفت باید وایسیم دهانه رحم باز تر شه تا زایمان کنی
تا 32 ساعت صبر کردن ولی دهانه رحم همون جوری بود دیگه برای همین با سوزن فشار دردام شروع شد
اولین معاینه که با سوزن فشار شدم گفت 4 سانت بود حدود نیم ساعت بعدش معاینه شدم 9 سانت شدو سر بچه داشت میومد پایین 🥹
صبرم تموم شده بود ولی درداش مث دردای پریودی البته یکم دردناک تر بود و فقط دردام زیر شکم بود
ماما بخش خیلی کمکم میکرد همش ماساژ میداد کمر و شکممو سرش که دیده شد بردنم اتاق زایمان همون موقع سوزن بی حسی رو بهم زد و واژنمو برش داد بچه رو بیرون کشید گذاشت رو شکمم 🥹🥺
اشک از چشمام داشت فقط میریخت دردای بخیه رو هم هیچی نفهمیدم با اینکه 12 بخیه خوردم
موقع افتادن جفت با چند سرفه کردن افتادو راحت شدم
منو ی مریض دیگه داشتیم باهم زایمان میکردیم وقتی بچه رو از روی شکمم برداشتن همش چشمم به دخترم بود که با اون نینی عوض نشه😅😂 اصن یه استرس عجیب داشتم
ولی قشنگترین بخش زایمانم وقتی بود که گریه دخترمو شنیدم 🙂🫀
مامان ماهلین مامان ماهلین ۷ ماهگی
و منم هم زایمان کردم تحربه من از یه زایمان بد و پرخطر😐
جمعه ساعت ۱۲ بستری شدم با دوسانت نیم ساعت یک کیسه ابم پاره شد امپول فشارم بهم زدن دردای بدی داشتم تا ساعت شیش عصر خیلی درد داشتم فقط چهار ساعت باز شده بود امپول اپیدروال زدم بخاطر درد زیاد تا ۹ شب درد نفهمیدم خیلی میومدن معاینه میکردن تا کمک کنن دهانه رحمم باز بشه انواع ورزش روم انجام دادن اتاق پر خون بود ساعت ۹ شب ۶ سانت بودم دو تا همزمان سرم فشار بهم وصل کردن بی حسی امپول پریده بود دردام شروع شد بود داشتم میمردم همش معاینه میکردن تا ۱۱ شب ۸ سانت بودم ماماها به دکترم میگفتن پیشرفتی نداره بیشتر از ۸ سانت باز نمیشه دکترم میگفت ن خوبه ۱۲ شب شد باز نشد همش میگفتن مادر فرزند از دست میدیم دکترم قبول نمیکرد حالم خیلی افتضاح بود در حال مردن بودم اخر گفت تا دوشب صبر کنید باز نشد بیارید اتاق عمل دو شد من ۸ سانت بودم دیگ داشتم بیهوش میشدم اخر بردن سزارین بچه رو برداشتن من زایمان کردم