۲۲ پاسخ

حاظرم با جون و دل قسم بخورم این ع ن ز شیه😂

میدونستم همه سطلیا همینن😂🤌🏻

ته ته سطلی جماعت همه یا دوجنسه بااین مدلی 🤣🤣🤣🤣

زندگی نامه سطلی 🤣🤣🤣🤣

بی شرفی ازتون میباره ..

میدونم الکیه ولی نمیتونم ثابت کنم😑😐

همتون همینید خ .. ا ....ک بر سر...ا

کسی که مش ر و ب میخوره و راحت خودش به حراج می‌زاره همین میشه بیا اینم آزادی

جووون چ قدرت تخیلی

چی شد رفته بودی انقلاب کنی سر از جای دیگه ای در آوردی😂

از دوستات مشخصه کی هستی🤣🤣🤣

خب برو سر قرار دیگه 🤣🤣🤣

چه شرایط سختی زیر بار نرو وگرنه هی باج میخواد ازت بگو میرم شکایت میکنم

اخی دوستاتو حداقل لغو میزدی بعد داستان میساختی🤣🤣

هیچی فاتحت خوندس😐سرزنش نمیکنیم ولی کاریم نمیشه کرد برو شکایت کن ازش بدش اگ خانوادت براشون مهم و غیریتم هستن بنظرم خدا رحمتت کنه😂

خیلی بی آبرویی

چندش 🤢🤢

چقد بد شده لعنت بهش

عجیب بود نبود

بهش باج نده اگه میتونی ازش شکایت کن ...تو چه حالی بودی که نفهمیدی ازت عکس و فیلم گرفته

خودت عکس ها رو دیدی

🤢🤢🤢🤮🤮🤮🤮

سوال های مرتبط

مامان boys مامان boys ۶ سالگی
سلام مامانا بچه من دیروز دوماهه شد شیر خودمو میدم من هیچی نمیخورم از صبح فقط یه کم صبونه یه کم ناهار یه کم شام هرچیزی هم نمیخورم حبوبات و اینا هیچی بینش ۳تا خرما یه چایی، دو سه لقمه ارده شیره و همش عرق نعنا، حالا نمیدونم خدا خواهی یا بخاطر خرما و ارده شیره شیرم خوبه خداروشکر ولی خودم شدم پوست استخون سر اون یکی پسرمم همین بودم صورتم که پیر شده لاغر هر روز بدتر میشم جمعه ها میزم خونه مامانم همه بهم میگن چقدر لاغر شدی مخصوصا صورتم مامانم میگه بابا بخور ما اون موقع خونه مادرشوهر زندکی میکردیم هر غذایی درست میکردن می‌خوردیم مگه سوا چیزی واسه خودمون درست میکردیم بچه هامونم عادت میکردن شیرمونو میخوردن میگه بخور عادت میکنه ولی من وقتایی که بچم بیشتر میپیچه به خودش و همش گریه میکنم خودمو مقصر میدونم میگم یه کوچولو فلان چیزو خوردم اینجوری شد نمیخوام هم خودم هم پدر بچه اون روز در میاد واقعا پسر اولمم همینجور بودم شده بود بعد دو سال عین مرده متحرک و رفتم بعد دوسال و بیست روز تو صورتم ژل زدم ولی الان به شدت پسرم بدغذاست واقعا چی درسته طرز فکر من یا بقیه؟ شماها که شیر خودتون میدید واقعا چیکار میکنید ؟
مامان گودزیلای ۶ساله مامان گودزیلای ۶ساله ۵ سالگی
#تجربه_برگزیده ۱۷۲
#مادری
#فرزندآوری
#قسمت_اول

سال ۹۱ ازدواج کردم. جهیزیه تا حد ممکن ایرانی با یه مراسم عروسی بسیار ساده... اون موقع کارآموز بودم؛ سال ۵ پزشکی... شوهرم تهران بود و من شهرستان، آخر هفته ها میومد پیشم.

من عاشق بچه بودم و هستم. همسرم نیز... اما بحث فرزند‌آوری رو سپرد به من؛ از نظر زمان‌بندی و تعداد و شروع و پایان و همه چی! میگفت خودت دیگه پزشکی و آگاه، تعداد و فاصله‌ی بچه‌ها طوری باشه که نه به جسمت آسیبی وارد بشه نه به درس و کار و فعالیت‌های اجتماعیت و...

خلاصه ۶ ماه از زندگی مون که گذشت، تاج مادری رو سر من قرار گرفت. انگار دنیا به من هدیه داده شده بود😍

همکار آزمایشگاهم از شدت خوشحالی من متعجب بود! اما خانواده ام ناراحت شدن، دوست داشتن من به سرعت مدارج علمی رو طی کنم و فوق تخصص بگیرم. اما «برنامه‌ی من» چیز دیگه‌ای بود...

شروع بارداری‌م مصادف بود با شروع کارآموزی؛ سختی‌ها، کشیکها، بی‌رحمی‌ها ... تا ماه ۹ میرفتم بیمارستان. بخش آخرم جراحی! با اون حالم، هر روز ۲ ساعت درجا وامیستادم، زخم بیمارها رو شست و شو و پانسمان میکردم.

آخر بخش جراحی دخترم به دنیا اومد (سزارین😢) و زندگی یک روی دیگه ی خودشو بهم نشون داد. تمام عشق، تمام مِهر، تمام دلبستگی... حتی نیمه‌ی بیشتر عرفان و عشق به معبود مهربان تر از مادر...

بهترین دوران رو باهاش گذروندم... از یک و نیم ماهگی براش کتاب میخوندم، بازی، صحبت، عشق...

خلاصه ۶ ماه مرخصی تموم شد و مجدداً درس و کشیک‌های شب تو شهر غریب... بچه رو صبح‌ها با خودم میبردم مهد بیمارستان...

به لطف خدا مادرشوهرم قبول کردن ۴ روز در هفته بیان خونه ما و کمکم باشن.