۱۸ پاسخ

دروغ چرا من یبار سابقه سقط خود به خودی تو ۷ هفته داشتم بعد چندین ماه ک به لطف خدا دوباره باردار شدم اوایل بارداریم واقعا دوران خوبی بود هر کی من و میدید ن تهوع دارم ن ویار میگفت خوشبحالت ولی فقط ک این نبود همش میگفتم مگه سختی باردار شدن به اینه من از موقعی ک جنسیت بچم و گفتم هر کی دلم رو یه جوری شکست هر چند ک من در کل آرزوم بود هم دختر داشته باشم هم پسر این ک بچه اولمه شوهرم خیلی از من بیشتر خوشحاله چون ن خواهر داره ن نوه ای تو خونشون ک دختر باشه بچه من نوه اوله خودمم میگفت خدایا بچم سالم باشه همین بقیش با تو بعد اون ک جنگ شد و وضعیت اقتصادی و گرونی و...هر لحظه ک از نظر مالی کم میاوردم حالم گرفته می‌شد میگفتم الان باردارم اینجوری خدایا دو روز دیگ بچه به دنیا بیاد چکار کنم همش خودم سرزنش میکردم هی میگم اگه برای بچم کم بذارم چی از یه طرفم ک این آخریا الکی الکی درگیر دکتر و بیمارستان و سونو گرافی این ۳ ماه آخر هیچییی از بارداری نفهمیدم روز و شبم شده گریه الان تنها آرزوم اینه ک خدا بچم و به موقعش سالم و سلامت بده همین
منی ک به بچه دوم یه مدت فکر میکردم الان همینجوریشم تن و بدنم میلرزه میگم خدا جان همین یه دونه که بهم لطف کردی دادی دمت گرم واسم نگهش دار
بذار بچه به دنیا بیاد شیرینی و برکتش هم به زندگی میاد نگران چیزی نباش این بچه اوله میتونی از پسش بر بیای چون تمام زندگی و عمرت میشه همین یه دونه بچه بعدا اگه خدا خودش خواست دومی و هم سر راهمون قرار میده
من لحطه ای پشیمون میشدم ک فقط و فقط بخاطر شرایط مالی بود ک خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه همین وگرنه هیچوقت بخاطر وجود دخترم ک قراره بیاد تو زندگیمون حتی ۱ درصدممممم پشیمون نیستم

کاملا عادیییه اصلا نترس خود به خود خوب میشی من که اصلا نمیخواستمش خوب میشه همش میگذره

عزیزم احساس میکنم این فکرا همش بخاطر تغییر هورمون ها و افسردگی‌ بعد زایمانت باشه…کمی صبوری کن تا برگردی به روزای آرام بخش زندگیت سعی کن خودتو از این حال و هوا دربیاری یا با مامانایی که تو نقش مادریشون موفق بودن وقت بگذرونی و از همه مهمتر از دیگران کمک بگیری برای اینکه این روزها رو راحت تر سپری کنی

من از ۲ ماهگی همش میگم چه گوهی بود خوردم بارداری سختی داشتم که الان سختیش ۲۰ برابر شده همون روزای اول نقشه سقط و خودکشی میکشیدم حتی چند بار هم شوهرم گفت بیا به سقط فکر کنیم ولی رفتیم سونو غربالگری یهویی یه موجود کوچولو ضربان قلب شنیدیم دیگه از فکر سقط اومدیم بیرون
ولی خب نگم برات از سختی‌هایی که کشیدم الانم هر دو مون به این فکر می‌کنیم زندگیمونو فدای بچه نکنیم خودمون وقف بچه نکنیم و به خودمونم اهمیت بدیم
ما خیلی فعال بودیم و همیشه آخر هفته ها کوه و اینور و اونور و مهمونی ۹ ماهه جایی نرفتم دارم خفه میشم و از اون بدتر دوباره باید درمان معده رو از اول شروع کنم تو بارداری معدم کلا به فنا رفت همه جام زخمه

سلام عزيزم خوبي؟
اره منم اين حس و داشتم منتها واسه من ميدوني چجوري خودشو نشون داد؟موقع شير خوردن شير پريد گلوش...يه لحظه مردم و زنده شدم ...دلم تنگ شد واسه اون دوراني كه تو خونه تنها بودم با همسرم بدون همچين مسئوليت سنگيني...ترس كل وجودم و گرفت ...يه لحظه ميخواستم نيكي و با همه مسئوليتش بدم به مامانم و برگردم خونه خودم...ولي يه لحظه چشمم خورد به نيكي ديدم بدون اون نميتونم نفس بكشم ديگه

به نظرم بغض‌تو قورت نده یکم گریه کن سبک میشی

کاملا طبیعیه واسه همه پیش بیاد،اگه جای من بودی چی میگفتی،ما ۱۸ ساله با همیم زندگی عاشقانه،اهل مسافرت،کنسرت ابی شادمهر رفتیم،جفتمون دامپزشکیم همسرم تو فیلد اسب منم کلینیک دام‌کوچک دارم قصد بچه دار شدنم نداشتیم و امسال خدا ژاکان رو داد به ما و من الان کلا کلینیکم رو هواست فشار کاری رو همسرم به شدت شده منم نمیتونم کار کنم اما ساعت صد بار شکر میکنم بخاطر تولد پسرم چون معتقدم خدا الکی مسیر زندگیمو عوض نکرده با وجود اینکه ده روز اول به شدت سختی ما داشتیم طوری که فشار عصبی حلق و حنجره منو هم آورد و من همیشه فشار نه ای فشارم شده بود پانزده،خلاصه این حال برای همه هست. سعی کن به نقاط مثبتش فکر کنی و اینکه خدا تورو لایق مادر شدن دونسته حتما بی دلیل نیست

عزیزم زردی نی نی ایت خوب شد دستگاه خونه گذاشتی؟؟

وای یادش بخیر من اولا که پسرم بدنیا اومده بود اصلا بهش شیر نمیدادم میگفتم ببرین نبینمش بدم میاد ازش خودتون بزرگش کنین🤣یکسره هم باخمدم میگفتم باید از شوهرم جدا بشم بنده خدا روانی شده بود از دستم یمدت بگذره هورمونات بیاد سرجاشون درست میشی بعد زایمان یهو بدنت خالی میشه طبیعیه این حالت ها

تازه زایمان کردز طبیعیه میگذره ولی بعدش هر روز شک گذاری

ارع.من حتی بعضی وقتافشار میاد روم بحثم میشع باشوهرم.. ولی خوب خودمو دلداری میدم میگم این مشکلات که تمومی ندارع این بچه هم هدیه خداست و در پناه خودش میسپارمش..و سعی میکنم کم نزارم براش.. کلا چندماه مخواد از یکسری چیزا بزنع ادم تا بچه به دستو پا بیاد و زبون باز کنه... بعدش باز ادم میتونه وقت بزارع برا خودش.. زمانم که مثل برقو باد دارع میگذره.. توکل کن به خدا زیاد سخت نگیر

اصلا نمیشه این مدل فکر کردن قضاوت کرد کاملا طبیعیه بالاخص چند ماه اول که بچه به دنیا میاد.داشتن بچه خیلی خوبه و درست آدم محدودیت هایی پیدا میکنه و برای مادر این محدودیت ها بیشتر میشه ولی به نظر ام خدا واقعا یه قدرت به مادرها میده که بتونن همه چیز هندل کنن و دنیای قشنگ ترین بسازند باید به خودمون سخت نگیریم همینطور که میتونیم۹ماه سخت بارداری تحمل کنیم قدرت بزرگ کردن بچه و تربیت اش هم خواهیم داشت

دقیقا منم همین حس رو داشتم بچه اول خیلی سخته زندگیتو تغییر میده دیگه یکیو داری که خدایی نکرده زبونم لال نباشه میمیری باشه هم کلی دردسر داره بچه دوم که آوردم تازه حس مادر شدن گرفتم چون با سختی هاش اشنا بودم کم کم عادت میکنی گلم تا 6 ماه خیلی همه چی غیر عادی پیش میره

عزیزم همه ی اینا درسته ولی سن آدم هم بالاتر بره آدم واقعا دیگه حوصله بچه داری نداره توانش رو ندارره آدم هم بدون بچه نمیشه فامیل ما الان ۸ ساله نازاست هرجا بگی رفت ولی فایده نداشت الان هم سی و خورده نزدیک ۴۰ سالشه خیلی افسرده است فامیل ها هم دیونه ش کردن ...هیچوقت فقط به فکر الانت نباش آینده رو هم در نظر بگیر رابطه تون هم به مرور مثل قبل میشه البته همه چیز بستگی به سیاست های یه خانوم داره چطور همسرشو جذب کنه😇

من هر لحظه رو شکر گذار خدا بودم هر چیزی رو فداش میکنم

خب هرچی صبر کردیم هیچی درست نشد گفتیم بزار بچه بیاریم شاید بعضی چیزا درست شد😅

بچه نعمت هر کسی نداشته باشه خونه اش شاد نیست

البته بعد بچه خیلی چیزا عوض شد فقط بديش اینه دیگ مسافرت نمیتونم برم یا جای ک میرم اصلا بهم خوش نمیگذره از شوهرمم خیلی سرد شدم

سوال های مرتبط